اس ام اس عاشقانه | اس ام اس جدید - جوک لند jokland.ir

اس ام اس,اس ام اس عاشقانه,اس ام اس خنده دار,اس ام اس تولد ,دلتنگی,جدید

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

****

نوشته شده در 5 / 12 / 1395 ساعت 2:13

عکس

♥♥روز مهندس مبارررررررررررررررک ♥♥

****

نوشته شده در 5 / 12 / 1395 ساعت 2:09

به رنگ رژم گیر نده...

تو از سیاست های زنانه بی خبری...
زن ها...
پای اسناد مهم ترینِ داشته هایشان را...
با رژ لبِ سرخ امضا میکنند...

***

نوشته شده در 16 / 10 / 1395 ساعت 15:49

واقعیت
نه پاهایِ رفته ی تو بود
نه دلِ شکسته ی من

واقعیت
خستگیِ دل بود
از تکرارِ
دلتنگی هایِ مدام
از گفتنِ
دوستت دارم هایِ بی پاسخ...

***

نوشته شده در 16 / 10 / 1395 ساعت 15:48

چقدر...
خوشحــــال بود...
شیطــان...
وقتی...
سیب را چیدم...
گمان میکرد...
فریب داده است مرا...
نمی دانست...
تو پرسیده بودی...
مرا بیشتر دوست داری...
یا ماندن در بهشـــت را...

***

نوشته شده در 16 / 10 / 1395 ساعت 15:47

عکس

کامنت برتر سال 2016:

سیگار کشیدن برای محیط زیست خیلی هم خوبه، چون آدم‌ها رو می‌کُشه

***

نوشته شده در 16 / 10 / 1395 ساعت 15:46

اصلا بعضی ها آمده اند
که معجزه زندگی آدم باشند
و با خود شادی بیاورند
این بعضی ها اگر یک روز نباشند
همین نبودنشان می شود
بزرگ ترین درد زندگی...

***

نوشته شده در 9 / 10 / 1395 ساعت 15:52

عکس

ما معمولیا

نه آرزوی کسی هستیم

نه آویزون کسی...!

***

نوشته شده در 9 / 8 / 1395 ساعت 2:50

يا واردِ زندگى مان نشويد...
يا اگر به حياط خلوتمان راهتان داديم،تنهايمان نگذاريد...
تنهايى فكر مى آورد...
ما را چهار چشمى بپاييد لطفاً!
دستِ خودمان نيست،
از كودكى...
هميشه يكى دستمان را مى گرفت!
اگر گم شويم،
اگر گم شويم...
ما را تنها نگذاريد...!

***

نوشته شده در 21 / 7 / 1395 ساعت 8:46

عکس


گاهی
دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...!!

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید
فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی..!!
پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت
نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای
فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت
میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری وگوشه ای
گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط"
نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت
تنگ می شود...

****

نوشته شده در 29 / 6 / 1395 ساعت 7:41

عکس

داستان من و چشمان تو، داستان پسرکیست که هر روز غروب پشت شیشه دوچرخه فروشی می نشیند و از پشت شیشه دوچرخه ای را می بیند که سال ها برای خودش بود! با آن دوچرخه تمام کوچه های شهر را می گشت، از کنار رودخانه آواز کنان عبور می کرد. سر بالایی ها را با همه ی قدرت رکاب میزد و در سرپایینی ها، دستانش را باز می کرد، از میان سرو ها و کاج ها می گذشت و بلند بلند می خندید. داستان من و چشمان تو، داستان آن پسرک و دوچرخه است... پسرکی که حالا پشت شیشه دوچرخه فروشی در خیالش رکاب می زند! می خندد، رکاب می زند می گرید، رکاب می زند... رکاب می زند...

****

نوشته شده در 28 / 5 / 1395 ساعت 14:14

عکس

دلم برای یک نفر تنگ است…

نه میدانم نامش چیست…
و نه میدانم چه می کند…
حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم…
رنگ موهایش را نمی دانم…
لبخندش را هم…
فقط میدانم که باید باشد و نیست…

****

نوشته شده در 20 / 5 / 1395 ساعت 19:32

عکس

بیا باز هم خودمان را به نفهمی بزنیم!
گاهی بفهمی، نفهمی ..
نفهمی، اوج ِ فهم است!

****

نوشته شده در 20 / 5 / 1395 ساعت 19:31

عکس

همه ی ما فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم که جهان را بی جهت، یک جور عجیبی جدی گرفته ایم …!

****

نوشته شده در 20 / 5 / 1395 ساعت 19:29

عکس

خدا جونم
یه بار reset کن لطفا؛
زندگی خیلیا هَنگ کرده …

****

نوشته شده در 20 / 5 / 1395 ساعت 19:27

عکس

هر وقت بین دوتا انتخاب مردد بودی؛
شیر یا خط بنداز!
مهم نیست شیر بیفته یا خط …
مهم اینه که اون لحظه ای که سکه داره رو هوا می چرخه،
یه دفعه بفهمی:
دلت بیشتر میخواد شیر بیفته، یا خط …

****

نوشته شده در 20 / 5 / 1395 ساعت 19:22

عکس

این روزها


اگر خون هم گریه کنی


عمق همدردی دیگران با تو


یک کلمه است :


" آخـــــــی "

****

نوشته شده در 9 / 5 / 1395 ساعت 19:43

عکس

بچه بودیم،
دخترا عاشق عروسک بودن
و پسرا عاشق مردهای قوی.
بزرگ که شدیم، دخترا عاشق مردای قوی شدن و پسرا عاشق عروسکها!

****

نوشته شده در 9 / 5 / 1395 ساعت 19:41

عکس

گاهى…
دلت”به راه” نیست!!
ولى سر به راهى…
خودت را میزنى به “آن راه” و میروى…
و همه،
چه خوش باورانه فکر ميكنند
که تو
“روبراهى”…

عشق را جور دیگری میبینم..!!

نوشته شده در 31 / 3 / 1395 ساعت 23:36

عکس

خب من عشق را جورِ دیگری می دیدم...

از اولش هم همین طور بودم!
این که مثلِ یک دکمه ی شُل به پیراهنِ کسی آویزان باشم را دوست نداشتم؛
این که مثلِ تابلوی راهنما مدام یادآورِ باید و نبایدی باشم را؛ دوست نداشتم... این که...!
من می خواستم با هم عبور کنیم؛ گاهی حتی پس و پیش؛ اما در حرکت... من ایستادن را قبول ندارم،
من درجا زدن را دوست ندارم، من از هر آنچه که او را از رفتن باز می دارد، بیزارم؛
می خواستم قایقِ نجات باشم، بالِ پرواز باشم، چراغِ روشنی که از هر جای تاریکی نگاه کند می بیند اش...
می خواستم هر جا ایستاد و خسته شد، نوکِ قله را نشانش بدهم و سرخوشانه پا به پایش بدوم،حتی اگر خودم به هیچ جا نرسم...
هیچ وقت تصاحب کردن را یاد نگرفتم!اینکه بروی با چنگ و دندان یک کسی را مالِ خودت کنی، یک چیزی را به خودت ببندی،
دست کسی را تنها برای آن بگیری که فرار نکند؛
مگر نه اینکه هر کس تنها به خویشتنش تعلق دارد،
پس جنگ برای چه؟
آدمیزاد بخواهد دلش به ماندن باشد هزار فرسخ هم دور شود، باز هم مانده است...!
وقتی کسی را دوست داری،
باید از خودت بدانی اش...
آدمیزاد مگر برای داشتنِ خودش میجنگد؟!
من بلد نیستم بجنگم،
سخت ترین روزها را فقط گریه می کنم و فکر می کنم لابد دلش جای دیگری ست و آدم نباید دنبال رفتنی ها بدود...!
باید بنشیند پشتِ در و یواشکی گریه کند...
من با بند بندِ وجودم دوستت می دارم و سیاست و حساب و کتاب و روانشناسی و تاریخ و جغرافی را هم دخالت نمیدهم...
من فقط زندگی می کنم و زندگی هم بالاخره یک جا تمام می شود.
بگوییم دوستت دارم و بنشینیم به تماشا،... بگوییم دوستت دارم و دست و پا نزنیم،
اشک و لبخندمان را بغل بگیریم و همه چیز را صبورانه بسپاریم به زمان...
چرا که زیرِ آسمان برای هر چیز زمانی ست...

حالا بعضی وقت ها یک چیزِ کوچکی توی قلبم خسته است، دلش مهربانی می خواهد، بعضی وقت ها بیخودی تند تند می تپد و تقصیر هیچ کس هم نیست؛ بیخودی دیوانه می شود و دلش کرور کرور لحظه های بی دغدغه ی عاشقانه می خواهد؛

دلش می خواهد می توانست بگوید:

"مسافر کوچولو، شازده کوچولوی من،
یا بیا و کنارم بمان، یا این دخترکِ مغرورِ گل به دامنِ بهانه گیر را باخودت بردار و ببر گوشه ای با عشق گم و گورش کن"...!!

:)

نوشته شده در 8 / 1 / 1395 ساعت 13:58

عکس

عيدتون مبااااارکککک دیونه هاااا

دلم براتون تنگ شدههه بودد:)