اس ام اس,اس ام اس عاشقانه,اس ام اس خنده دار,اس ام اس تولد ,دلتنگی,جدید

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

خاطره

نوشته شده در يکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۰۷

خاطره : 🤔
بعد از ظهر روزی که خدمت سربازیم  تو تهران تموم شده بود توی پیاده روی  یکی از خیابونای تهران پیاده به طرف میدان انقلاب حرکت میکردم تا از آنجا با تاکسی به ترمینال مسافربری جنوب بروم . برخلاف دیگر جاهای تهران این پیاده رو خیلی خلوت بود . دست بردم تو جیبم و پول هایم رو در آوردم و شروع کردم به شمردن . دیدم فقط به اندازه کرایه تاکسی ، اتوبوس تا شهرم  و شام پول دارم . با خود گفتم پس نباید خرج دیگه ای  بکنم . در همان لحظه که پول ها رو دوباره گذاستم تو جیبم ، تیپ یه مرد میانسال که از طرف مقابل به سمتم میومد توجه مرا به خود جلب کرد ،  یه کُت تک قهوه ای  چهار خانه ، چهار خانه و کراوات پوشیده بود  ، سبیلش رو باریک تراشیده بود   ...    نمیدانم چرا با خود فک کردم این فرد باید مدیر یه هتل باشد !!! آهان یادم اومد ، یه سریال خارجی اون موقع ها تلویزیون نشون میداد که در اون فیلم فردی با اینجور تیپی نقش مدیر هتلی رو بازی میکرد ‌.
بعد دیدم اون  فرد اومد جلو و خیلی مودبانه به من سلام و احوالپرسی کرد . بعد  از من ‌پرسید : تا حالا تبریز اومده ای ؟
گفتم : نه ، چطور مگه ؟
گفت : من بچهُ تبریزم ، اسمم داریوشه  و روبروی پارک و استخر ائل گلی تبریز هتلی دارم به اسم " هتل داریوش " . 
خوشحال میشم هر موقع تبریز اومدی به هتلم بیایی  و مهمان من باشی. 
وقتی فهمیدم شغلش رو درست حدس زده ام ، خیلی به وجد اومدم ! .
بعدش این اقای داریوش گفت من با دوستام به تهران اومده بودیم ، اما دوستام من رو اینجا بدون پول جا گذاشتن و رفته اند  !😯 و من از بی پولی نمیتونم به شهرم برگردم . میتونی به اندازه کرایه اتوبوس تا تبریز به من پول بدهی ؟
ناراحت شدم 🤐چرا دوستاش  چنین کاری باهاش کردن !؟!😮 با خود گفتم اگه امشب تو مسافرتم شام نخورم میتونم به اندازه کرایه تا تبریز به این آقا داریوش کمک کنم .
بنابراین همینکار رو کردم و بهش گفتم انشا الله دفعه بعد تو را در هتلت  توی تبریز میبینم و خداحافظی کردم .
چند ماهی گذشت ، خانواده و بعضی فامیلام میخواستن جمعی بروند مسافرت تفریحی . من بهشون پیشنهاد تبریز رو دادم و گفتم یکی از رفیقام تو تبریز هتل داره و منو دعوت کرده .😍
پیشنهادم رو قبول کردند و وقتی به تبریز رسیدیم ، اطراف استخر ائل گلی که نه ، تمام تبریز رو گشتیم ، هتلی بنام       " هتل داریوش " وجود نداشت !
ولی  بچا جای شما خالی ، تو شهر زیبای تبریز خیلی بهمون خوش گذشت و از خیلی جاهای توریستی اونجا دیدن کردیم و همچنین شهرهآی زیبای اطراف اونجا مثل  ارومیه و همدان مخصوصا غار علی صدر رو نیز گشتیم .

داشتم فکر میکردم ، حالااگه این آقا داریوش ، این چاخان رو نمی کرد و فقط میگفت من نیاز به مبلغی پول دارم و ازمن درخواست کمک مالی میکرد  ، احتمالاً کمکش نمی کردم !
بچا شما هم همینجوری هستید ؟
خو هستید دیگه !!
چرا دست نیاز به سمتتون رو رد میکنید و کمک نمیکنید؟؟!
مگه اینها هموطناتون نیستن ؟
چرا کاری میکنید که اینها از در کلاه برداری و حقه بازی وارد شوند ؟!😮
اصلا تقصیر شماهاست که یک سری افراد کلاه بردار تو جامعه ظاهر میشه !! 😃😂
خو به کسی که دست نیاز به سمت شما دراز میکنه ، کمک کنید دیگه !

حالا برای اینکه بفهمم آیا این پست من تاثیری در شما داشته و روحیه بخشندگی را در شما تقویت کرده یا نه ؟ اعلام میکنم هم اکنون دست نیاز من به سمت شما دراز گردیده  است .  لطفا کمکهای مالی خود را به شماره حسابم واریز نمایید و مجبورم نکنید که مخ کلاهبرداری و حقه بازیم رو بکار اندازم 😂


روز و روزگارتان خوش باد  😃✋

مهم اینه که درون خود چه داری

نوشته شده در شنبه ۱۷ تير ۱۳۹۶ ساعت ۵:۵۴

عکس

آب جوشی که سیب‌زمینی را نرم می‌کند، همان آب جوشی ست که تخم‌مرغ را سفت می‌کند.

مهم نیست چه شرایطی پیرامون شماست.
مهم این است درون خود چه داری...

کاش ...

نوشته شده در يکشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۶ ساعت ۵:۵۲

عکس

راستی!
دنیا چه شکلی می‌شد اگر ،
به جای اینکه در سینه‌ام گلوله‌ای بنشانی
در قلبم ..
گُلی ..
می‌کاشتی ...!؟

مشکل لایک زدن

نوشته شده در شنبه ۱۰ تير ۱۳۹۶ ساعت ۵:۱۲

عکس

سلام سید
چند روزی است که لایک زدن با مشکل مواجه شده .
وقتی روی لایک ضربه میزنم ، لایک محو می شود و دیگه ظاهر نمیشه و لایک نمی خوره
نمی دانم مشکل از سرعت اینترنت منه یا از جوکلند ه .
مشکل دیگه ای نمی بینم و دسترسی به جوکلند خیلی آسان شده است .
ممنون از زحماتتون و سایت خیلی خوبی دارید .

😂

نوشته شده در پنجشنبه ۸ تير ۱۳۹۶ ساعت ۴:۱۲

عکس

معمولا دخترا تا زمانی که حساب بانکیمو ندیدن بهم میگن زشت 😒








بعد اینکه دیدن نظرشون عوض میشه 😑


میگن فقیر و زشت ☺️😂 😂

😂

نوشته شده در سه شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۷

عکس

👨+ناهارچی خوردی؟؟؟

👩_همبرگروسیب زمینی وپیتزاواستیک

 

 

👨+اینجااینستاگرام نیستش مطب دکتره راستشوبگو

👩_نون و رب
😑😑😑

😂

نوشته شده در سه شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۲

عکس

من تو زندگیم دروغ نگفتم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جز این جمله ای که الان گفتم !😂😂😂

😂

نوشته شده در سه شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۰۹

عکس

‏زنه تو اتوبوس پشت موبايل با ناز ميگفت من ٤ ميليون پول گوشى ندادم تماس بگيرم تو جواب ندى❗️

 

 

 

 

 

 

ملت چه روشايى پيدا ميكنن كه قيمت گوشيشونو تو چشم كنن‼️😁😜

چگونه زیستن

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۴۷

عکس

عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید.
کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند.
جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود.
کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟


اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟

جغد خطاب به آنان گفت:

عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن.

آرزوها

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۴۲

آپلود عکس

نرسيدن به آرزوها دردناك است، ولي رسيدن به آرزوها هم مي تواند به همان اندازه دردناك باشد؛ زيرا همه چيز گذرا است.

بيل_هريس

حکایت

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۳۶

آپلود عکس

حکیمی را ناسزا گفتند
و او هیچ جوابی نداد.
گفتند ای حکیم،
از چه روی جوابی ندادی؟
گفت: از آن روی که
در جنگی داخل نمی‏شوم
که برنده آن بدتر
از بازنده آن است

💕

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۲۹

آپلود عکس

من سوالی ز مراجع و فقیهان زمانَم دارم،
آنکه در قلب من است، فطریه اش هم با من است!؟

رقص

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۲۴

آپلود عکس

پیش ﺍﺯ یورش اعراب
ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺑﺎﺩ ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺭﺍ ﺩﺭﻭ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺩﻓﻊ ﺑﻼ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮑﻨﯿﻢ
جشن ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ..

ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..
ﻣﺎﻩ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪیم..

ﺧﻼﺻﻪ ﺟﺸﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﻗﺺ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ و ﺷﺎﺩﯼ..
ﺗﯿﺮﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﺑﺎﻧﮕﺎﻥ ﻭ ﺁﺫﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﺑﻬﻤﻦﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
ﻭ ﻓﺮﻭﺭﺩﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ ﮔﺎﻥ ﻭ ﺧﺮﺩﺍﺩﮔﺎﻥ..
ﺳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻮﺭﯼ ﻭ ﺳﺮﻭﺵ..

ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ ﺳﻮﮒ ﺳﯿﺎﻭﺵ!

ﻣُﺮﺩﮔﺎﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ ﺳﯿﺎﻭﺵ ﺑﻪ
ﺧﺎﮎ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ.

تو مرا بین که منم مفتاح راهف

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۱۵

عکس

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی ما بگشای . . .
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت. او با ناراحتی گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

و نشست تا گندمها را از زمین جمع کند که در کمال ناباوری دید ، دانه های گندم بر روی ظرفی از طلا ریخته است!


تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه

لایک سفره ها

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۶:۵۳

عکس

ما پول نداریم بریم مسافرت، هرچی پول مونده ترافیک اینترنت میخریم عکسای سفرهای شمارو لایک کنیم

آموخت...

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۶:۴۸

آپلود عکس

زندگے
به مـن ּآموخت
ڪه چگونه گریه ڪنم
اما گریہ بہ مـن ּنیاموخت
ڪه چگونہ زندگے ڪنم
 تو نیز بہ مـن ּآموختے
چگونہ دوسـتت
بدارم اما
بہ مـن نیاموختے
چگونہ فراموشت ڪنم

تبریک عید

نوشته شده در شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۲۳

عکس

عید سعید فطر رو به همه ساندویچیا کافه دارا رستوران دارا و ... تبریک عرض میکنم

مناظره با هر!

نوشته شده در شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۵۲

عکس

ﺷﻌﺮﯽ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩه از ایرج میرزا

ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ
ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ
ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ
ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ نَرُﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐُﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑَﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟
ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐِ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟
ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ
ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ
ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ ...

مُردن

نوشته شده در شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۲۱

عکس

اگه یه روز صبح خیلی خوشحال از خواب بلند شدی و دیدی نه غمی،نه بدهی،نه دردی

بدون دیشب توخواب مردی! روحت شاد و یادت گرامی😐

نیکی کردن

نوشته شده در شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ساعت ۹:۳۱

آپلود عکس

 

خانم معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت، هنوز ازدواج نکرده بود.
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
«ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»

خانم معلم گفت:
«ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ او ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بياورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد.
ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد.
ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ را ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند.

ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بیاورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ فرزند هفتم ﭘﺴﺮ باشد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنيا آورد ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت كردند.
ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.»

ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ:
«می‌دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ میخواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ که ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ دلیل ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می‌کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را می‌گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می‌کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.»

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی، باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای …
"پس نیکی را بکار،
بالای هر زمینی…
و زیر هر آسمانی….
برای هر کسی... "
.تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!!
که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند … اثر زیبا باقی می ماند