اس ام اس,اس ام اس عاشقانه,اس ام اس خنده دار,اس ام اس تولد ,دلتنگی,جدید

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

آخرین های عاشقانه

یه وضعی شده ...!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۵۷

عکس

چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم..
ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که: (( ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر)).
رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه. رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم،
رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز. گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی. رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم.
رفتم خواستگاری. مادر دختر پرسید: شغلت چیست؟ گفتم فعلا کار گیر نیاوردم. گفت: بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار. رفتم کار پیدا کنم گفتند: سابقه کار می خواهیم. رفتم سابقه کار جور کنم. گفتند: باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم. دوباره رفتم کار کنم، گفتند باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم.
برگشتم رفتم خواستگاری گفتم: رفتم کار کنم گفتند سابقه کار ، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی. گفتند: برو جایی که سابقه کار نخواهد. رفتم جایی که نخواستند. گفتند باید متاهل باشی!.
برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم جایی که سابقه کار نخواستند ولی گفتند باید متاهل باشی. گفتند باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی. رفتم گفتم: باید کار داشته باشم تا متاهل شوم. گفتند: باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم.
برگشتم رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!!

آخر عاقبت خوش شانسی من

نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۲۴

آپلود عکس

من هر موقع یه خوش شانسی میارم ، یه بدشانسی هم فوری میاد و شانسمو خراب میکنه !
یعنی مثلاً اگه الان بهم زنگ بزنن و بگویند " تبریک شما برنده خوش شانس یه سفر مفت و مجانی به دور دنیا شده اید ".
مطمئنم موقعی که هواپیما خوب اوج گرفت بد شانسی میآورم و هواپیما دچار نقص فنی میشه و سقوط میکنه !.
حالا اگه خوش شانسی بیارم و یه چتر نجات بهم بدن  ، این بد شانسی رو هم میآرم که چترم باز نمیشه !
اگه دیدم دوباره شانس آوردم و محل سقوطم  درست وسط یه خرمن بزرگ کاه است ، ُ دوباره یه بد شانسی دیگه میارم ، مثلاً میبینم  کشاورزه  اومده  ، چارشاخ جمع آوری کاه ها رو درست وسط اون خرمن درون کاه ها سیخکی قرار داده !! یعنی مثلاً با این کارش میخواسته چارشاخ به کسی صدمه نزنه !
آخه آدم خوش شانسی مث من چرا باید اینقدر بدشانسی بیاره !؟ 😢

خاطره

نوشته شده در يکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۰۷

خاطره : 🤔
بعد از ظهر روزی که خدمت سربازیم  تو تهران تموم شده بود توی پیاده روی  یکی از خیابونای تهران پیاده به طرف میدان انقلاب حرکت میکردم تا از آنجا با تاکسی به ترمینال مسافربری جنوب بروم . برخلاف دیگر جاهای تهران این پیاده رو خیلی خلوت بود . دست بردم تو جیبم و پول هایم رو در آوردم و شروع کردم به شمردن . دیدم فقط به اندازه کرایه تاکسی ، اتوبوس تا شهرم  و شام پول دارم . با خود گفتم پس نباید خرج دیگه ای  بکنم . در همان لحظه که پول ها رو دوباره گذاستم تو جیبم ، تیپ یه مرد میانسال که از طرف مقابل به سمتم میومد توجه مرا به خود جلب کرد ،  یه کُت تک قهوه ای  چهار خانه ، چهار خانه و کراوات پوشیده بود  ، سبیلش رو باریک تراشیده بود   ...    نمیدانم چرا با خود فک کردم این فرد باید مدیر یه هتل باشد !!! آهان یادم اومد ، یه سریال خارجی اون موقع ها تلویزیون نشون میداد که در اون فیلم فردی با اینجور تیپی نقش مدیر هتلی رو بازی میکرد ‌.
بعد دیدم اون  فرد اومد جلو و خیلی مودبانه به من سلام و احوالپرسی کرد . بعد  از من ‌پرسید : تا حالا تبریز اومده ای ؟
گفتم : نه ، چطور مگه ؟
گفت : من بچهُ تبریزم ، اسمم داریوشه  و روبروی پارک و استخر ائل گلی تبریز هتلی دارم به اسم " هتل داریوش " . 
خوشحال میشم هر موقع تبریز اومدی به هتلم بیایی  و مهمان من باشی. 
وقتی فهمیدم شغلش رو درست حدس زده ام ، خیلی به وجد اومدم ! .
بعدش این اقای داریوش گفت من با دوستام به تهران اومده بودیم ، اما دوستام من رو اینجا بدون پول جا گذاشتن و رفته اند  !😯 و من از بی پولی نمیتونم به شهرم برگردم . میتونی به اندازه کرایه اتوبوس تا تبریز به من پول بدهی ؟
ناراحت شدم 🤐چرا دوستاش  چنین کاری باهاش کردن !؟!😮 با خود گفتم اگه امشب تو مسافرتم شام نخورم میتونم به اندازه کرایه تا تبریز به این آقا داریوش کمک کنم .
بنابراین همینکار رو کردم و بهش گفتم انشا الله دفعه بعد تو را در هتلت  توی تبریز میبینم و خداحافظی کردم .
چند ماهی گذشت ، خانواده و بعضی فامیلام میخواستن جمعی بروند مسافرت تفریحی . من بهشون پیشنهاد تبریز رو دادم و گفتم یکی از رفیقام تو تبریز هتل داره و منو دعوت کرده .😍
پیشنهادم رو قبول کردند و وقتی به تبریز رسیدیم ، اطراف استخر ائل گلی که نه ، تمام تبریز رو گشتیم ، هتلی بنام       " هتل داریوش " وجود نداشت !
ولی  بچا جای شما خالی ، تو شهر زیبای تبریز خیلی بهمون خوش گذشت و از خیلی جاهای توریستی اونجا دیدن کردیم و همچنین شهرهآی زیبای اطراف اونجا مثل  ارومیه و همدان مخصوصا غار علی صدر رو نیز گشتیم .

داشتم فکر میکردم ، حالااگه این آقا داریوش ، این چاخان رو نمی کرد و فقط میگفت من نیاز به مبلغی پول دارم و ازمن درخواست کمک مالی میکرد  ، احتمالاً کمکش نمی کردم !
بچا شما هم همینجوری هستید ؟
خو هستید دیگه !!
چرا دست نیاز به سمتتون رو رد میکنید و کمک نمیکنید؟؟!
مگه اینها هموطناتون نیستن ؟
چرا کاری میکنید که اینها از در کلاه برداری و حقه بازی وارد شوند ؟!😮
اصلا تقصیر شماهاست که یک سری افراد کلاه بردار تو جامعه ظاهر میشه !! 😃😂
خو به کسی که دست نیاز به سمت شما دراز میکنه ، کمک کنید دیگه !

حالا برای اینکه بفهمم آیا این پست من تاثیری در شما داشته و روحیه بخشندگی را در شما تقویت کرده یا نه ؟ اعلام میکنم هم اکنون دست نیاز من به سمت شما دراز گردیده  است .  لطفا کمکهای مالی خود را به شماره حسابم واریز نمایید و مجبورم نکنید که مخ کلاهبرداری و حقه بازیم رو بکار اندازم 😂


روز و روزگارتان خوش باد  😃✋

مهم اینه که درون خود چه داری

نوشته شده در شنبه ۱۷ تير ۱۳۹۶ ساعت ۵:۵۴

عکس

آب جوشی که سیب‌زمینی را نرم می‌کند، همان آب جوشی ست که تخم‌مرغ را سفت می‌کند.

مهم نیست چه شرایطی پیرامون شماست.
مهم این است درون خود چه داری...

کاش ...

نوشته شده در يکشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۶ ساعت ۵:۵۲

عکس

راستی!
دنیا چه شکلی می‌شد اگر ،
به جای اینکه در سینه‌ام گلوله‌ای بنشانی
در قلبم ..
گُلی ..
می‌کاشتی ...!؟

مشکل لایک زدن

نوشته شده در شنبه ۱۰ تير ۱۳۹۶ ساعت ۵:۱۲

عکس

سلام سید
چند روزی است که لایک زدن با مشکل مواجه شده .
وقتی روی لایک ضربه میزنم ، لایک محو می شود و دیگه ظاهر نمیشه و لایک نمی خوره
نمی دانم مشکل از سرعت اینترنت منه یا از جوکلند ه .
مشکل دیگه ای نمی بینم و دسترسی به جوکلند خیلی آسان شده است .
ممنون از زحماتتون و سایت خیلی خوبی دارید .

😂

نوشته شده در پنجشنبه ۸ تير ۱۳۹۶ ساعت ۴:۱۲

عکس

معمولا دخترا تا زمانی که حساب بانکیمو ندیدن بهم میگن زشت 😒








بعد اینکه دیدن نظرشون عوض میشه 😑


میگن فقیر و زشت ☺️😂 😂

😂

نوشته شده در سه شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۷

عکس

👨+ناهارچی خوردی؟؟؟

👩_همبرگروسیب زمینی وپیتزاواستیک

 

 

👨+اینجااینستاگرام نیستش مطب دکتره راستشوبگو

👩_نون و رب
😑😑😑

😂

نوشته شده در سه شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۲

عکس

من تو زندگیم دروغ نگفتم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جز این جمله ای که الان گفتم !😂😂😂

😂

نوشته شده در سه شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۰۹

عکس

‏زنه تو اتوبوس پشت موبايل با ناز ميگفت من ٤ ميليون پول گوشى ندادم تماس بگيرم تو جواب ندى❗️

 

 

 

 

 

 

ملت چه روشايى پيدا ميكنن كه قيمت گوشيشونو تو چشم كنن‼️😁😜

چگونه زیستن

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۴۷

عکس

عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید.
کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند.
جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود.
کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟


اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟

جغد خطاب به آنان گفت:

عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن.

آرزوها

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۴۲

آپلود عکس

نرسيدن به آرزوها دردناك است، ولي رسيدن به آرزوها هم مي تواند به همان اندازه دردناك باشد؛ زيرا همه چيز گذرا است.

بيل_هريس

حکایت

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۳۶

آپلود عکس

حکیمی را ناسزا گفتند
و او هیچ جوابی نداد.
گفتند ای حکیم،
از چه روی جوابی ندادی؟
گفت: از آن روی که
در جنگی داخل نمی‏شوم
که برنده آن بدتر
از بازنده آن است

💕

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۲۹

آپلود عکس

من سوالی ز مراجع و فقیهان زمانَم دارم،
آنکه در قلب من است، فطریه اش هم با من است!؟

رقص

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۲۴

آپلود عکس

پیش ﺍﺯ یورش اعراب
ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺑﺎﺩ ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺭﺍ ﺩﺭﻭ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺩﻓﻊ ﺑﻼ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮑﻨﯿﻢ
جشن ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ..

ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..
ﻣﺎﻩ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪیم..

ﺧﻼﺻﻪ ﺟﺸﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﻗﺺ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ و ﺷﺎﺩﯼ..
ﺗﯿﺮﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﺑﺎﻧﮕﺎﻥ ﻭ ﺁﺫﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﺑﻬﻤﻦﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
ﻭ ﻓﺮﻭﺭﺩﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ ﮔﺎﻥ ﻭ ﺧﺮﺩﺍﺩﮔﺎﻥ..
ﺳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻮﺭﯼ ﻭ ﺳﺮﻭﺵ..

ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ ﺳﻮﮒ ﺳﯿﺎﻭﺵ!

ﻣُﺮﺩﮔﺎﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ ﺳﯿﺎﻭﺵ ﺑﻪ
ﺧﺎﮎ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ.

تو مرا بین که منم مفتاح راهف

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۱۵

عکس

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی ما بگشای . . .
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت. او با ناراحتی گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

و نشست تا گندمها را از زمین جمع کند که در کمال ناباوری دید ، دانه های گندم بر روی ظرفی از طلا ریخته است!


تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه

لایک سفره ها

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۶:۵۳

عکس

ما پول نداریم بریم مسافرت، هرچی پول مونده ترافیک اینترنت میخریم عکسای سفرهای شمارو لایک کنیم

آموخت...

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۶:۴۸

آپلود عکس

زندگے
به مـن ּآموخت
ڪه چگونه گریه ڪنم
اما گریہ بہ مـن ּنیاموخت
ڪه چگونہ زندگے ڪنم
 تو نیز بہ مـن ּآموختے
چگونہ دوسـتت
بدارم اما
بہ مـن نیاموختے
چگونہ فراموشت ڪنم

تبریک عید

نوشته شده در شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۲۳

عکس

عید سعید فطر رو به همه ساندویچیا کافه دارا رستوران دارا و ... تبریک عرض میکنم

مناظره با هر!

نوشته شده در شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۵۲

عکس

ﺷﻌﺮﯽ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩه از ایرج میرزا

ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ
ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ
ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ
ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ نَرُﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐُﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑَﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟
ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐِ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟
ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟
ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ
ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ
ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ ...