X
تبلیغات

اس ام اس,اس ام اس عاشقانه,اس ام اس خنده دار,اس ام اس تولد ,دلتنگی,جدید

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

آخرین های عاشقانه

اخلاق خوب

نوشته شده در يکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۱۹

عکس

نقص يا کمبود زيبايي

در چهره يک فرد را ،
اخلاق خوب تکميل مي‌کند ...!

اما کمبود يا نبود اخلاق را؛
هيچ چهره ي زيبايي
نمي تواند تکميل کند ...

نوشته شده در يکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۳۰

آپلود عکس

 

آپلود عکس

 

آپلود عکس

 

آپلود عکس

 

اغلب دلم برای مردم تنگ نمیشه,دلم برای مهربونی ها،انرژی ها،و رابطه ها تنگ میشه

داستان

نوشته شده در يکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۸:۳۹

عکس

دو برادر بودند كه يكي از آنها معتاد و ديگري مردي متشخص و موفق بود. براي همه معما بود كه چرا اين دو برادر كه هر دو در يك خانواده و با يك شرایط بزرگ شده اند، سرنوشتي متفاوت داشته اند؟ از برادرِ معتاد، علت را پرسيدند. پاسخ داد: علت اصلي شكست من، پدرم بوده است. او هم يك معتاد بود. خانواده اش را كتك مي زد و زندگي بدي داشت. چه توقعي از من داريد؟ من هم مانند او شده ام. از برادر موفق دليل موفقيتش را پرسيدند. در كمال ناباوري او گفت: علت موفقيت من پدرم است. من رفتار زشت و ناپسند پدرم با خانواده و زندگي اش را مي ديدم و سعي كردم كه از آن رفتارها درس بگيرم و كارهاي شايسته اي جايگزين آن ها كنم. طرز نگاه هر کس به زندگی، دنیای او را می سازد.

نعمت واقعی

نوشته شده در يکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۸:۳۰

عکس

مردی درحالی‌که به قصرها و خانه‌های زیبا می‌نگریست به دوستش گفت:
 
وقتی این همه اموال را تقسیم می‌کردند ما کجا بودیم.

دوست او دستش را گرفت و به بیمارستان برد و گفت:
وقتی این بیماری‌ها را تقسیم می‌کردند ما کجا بودیم !

انسان زمانی که پیر میشه تازه میفهمه نعمت واقعی همون سلامتی، خانواده، عشق، شادی، باهم بودن، انرژی جوانی و ... !!!!!
همین چیزای ساده بوده که همیشه داشته ولی هرگز بهشون اهمیت نداده و دنبال نداشته ها بوده ...

چرا انسانها برای پول همدیگر را می آزارند؟

نوشته شده در شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۵۲

عکس

ﺭﻭﺯﻱ ﺟﻮانی از پدرش ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮا اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ اﻳﻨﻘﺪﺭ ﺑﺮاﻱ ﭘﻮﻝ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭا ﻣﻲ ﺁﺯاﺭﻧﺪ و ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺪﻱ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ؟

 


پدرش ﻗﻮﻃﻲ ﻛﺒﺮﻳﺘﻲ اﺯ ﺟﻴﺐ ﺩﺭاﻭﺭﺩ ﺳﻪ عدد ﻛﺒﺮﻳﺖ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ

و ﺩﻭ عدد ﺁﻥ ﺭا ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﻗﻮﻃﻲ ﻧﻬﺎﺩ ﺁﻥ ﻳﻚ عدد ﺭا ﻧﺼﻒ ﻛﺮﺩ


ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻧﺼﻔﻪ ﻛﻪ ﻧﻮﻙ ﺗﻴﺰﻱ ﺩاشت

ﻻﻱ ﺩﻧﺪاﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩ و ﮔﻔﺖ :
ﭼﻪ میدووونم!!😂😂😐

حواستون باشه

نوشته شده در شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۷:۳۵

عکس

فرق هست بین کسی که میگه میخوام برم و کسی که بدون اینکه بهت بگه میزاره میره! اولی میخواد جلوشو بگیری اما دومی …

زبان فارسی

نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۲۳

عکس

در پاكستان
خيابان‌ها و محلات اغلب فارسي و صورت اصيل كلمات قديم است.

خيابان هاي بزرگ دو طرفه را شاهراه مي‌نامند، همان كه ما امروز «اتوبان» مي‌گوييم!

بنده براي نمونه و محض تفريح دوستان، چند جمله و عبارت فارسي را كه در آنجاها به كار مي‌برند و واقعا براي ما تازگي دارد در اينجا ذكر مي‌كنم كه ببينيد زبان فارسي در زبان اردو چه موقعیتی دارد.

نخستين چيزي كه در سر بعضي كوچه‌ها مي‌بينيد تابلوهاي رانندگي است.
در ايران اداره‌ي راهنمايي و رانندگي بر سر كوچه‌اي كه نبايد از آن اتومبيل بگذرد مي‌نويسد:« عبور ممنوع» و اين هر دو كلمه عربي است، اما در پاكستان گمان مي‌كنيد تابلو چه باشد؟
«راه بند»‌!

تاكسي كه مرا به قونسلگري ايران دركراچي مي‌برد كمي از قونسلگري گذشت، خواست به عقب برگردد،يكي از پشت سر به او فرمان مي‌داد، در چنين مواقعي ما مي‌گوييم:
عقب، عقب،عقب، خوب!

اما آن پاكستاني مي‌گفت: واپس، واپس،بس!

و اين حرفها در خياباني زده شد كه به « شاهراه ايران» موسوم است.

اين مغازه‌هايي را كه ما قنادي مي‌گوييم( و معلوم نيست چگونه كلمه‌ي قند صيغه‌ي مبالغه و صفت شغلي قناد برايش پيدا شده و بعد محل آن را قنادي گفته اند؟)
آري اين دكانها را در آنجا «شيرين‌كده» نامند.

آنچه ما هنگام مسافرت «اسباب و اثاثيه» مي‌خوانيم، در آنجا «سامان» گويند.
سلام البته در هر دو كشور سلام است. اما وقتي كسي به ما لطف مي‌كند و چيزي مي‌دهد يا محبتي ابراز مي‌دارد، ما اگر خودماني باشيم مي‌گوييم: ممنونم، متشكرم، اگر فرنگي مآب باشيم مي‌گوييم «مرسي» اما در آنجا كوچك و بزرگ، همه در چنين موردي مي‌گويند:« مهرباني»!

آنچه ما شلوار گوييم در آنجا «پاجامه» خوانده مي‌شود.

قطار سريع السير را در آنجا«تيز خرام» مي‌خوانند!

جالبترين اصطلاح را در آنجا من براي مادر زن ديدم، آنها اين موجودي را كه ما مرادف با ديو و غول آورده‌ايم «خوش دامن» گفته‌اند. واقعا چقدر دلپذير و زيباست.

حکایت

نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۳۸

عکس

دزدی مرتباً به دهكده اي ميزد، تا ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎیی از او ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪ!

رد پایی ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ !
ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ هم ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ،
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎیش ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ شما ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ. ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ.
ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ، ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.

نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۵۲

عکس

بهتره از همين الان سعي كنيد فرد باسوادي باشيد و درستونو خوب بخونيد كه بعدا موقع مسافركشي اطلاعات غلط به خورد مردم نديد

زلزله

نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۴۰

خبرگزاری‌ها یه "زلزله ای به بزرگی .... ریشتر دقایقی پیش .... را لرزاند" آماده کردند.
فقط جاهای خالی رو پر میکنند

به افتخار مادرا ❤

نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۰۴

عکس

یکی بهم گفت میخای بری بهشت؟

گفتم نه،
اونجا فقط جای مادراس!!! ❤

گفت:
مگه نمیخای کنار مادرت باشی؟
گفتم:
نه دیگه،،،،،،، این دنیاشو ازش گرفتم جوونی و روزای خوبشو واسم گذاشت!!!😞
پیر شد تا من جوون شم😞
زشت شد تا من خوشگل شم😞
غصه خورد تا من بخندم😞
کهنه پوشید تامن نو باشم😞
گرسنه خوابید تا من حسرته چیزی رونخورم😞
دیگه نمیخام تو بهشت هم شب و روز حواسش به من باشه...✋
بذار حداقل اونجا برا خودش راحت زندگی کنه!❤

کاش فقط "یک روز" مادرم برای خودش زندگی میکرد..🙏❤
ب افتخار مادرا...❤

بهترین راز دار

نوشته شده در يکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۸:۰۲

عکس

شوهرﻫﺎ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻛﺴﺎیی ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ می‌ﺗﻮﻧﻴﺪ ﺭاﺯﻫﺎﺗﻮﻧﻮ ﺑﻬﺸﻮﻥ بگید!
ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻦ ﭼﺮا؟
.
.
.
.
.
.
.
.
ﭼﻮﻥ اصلا ﮔﻮﺵ ﻧﻤﻴﺪﻥ که فردا بخوان به کسی هم بگن!

😐

نوشته شده در يکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۷:۵۶

عکس

شاید باورتون نشه ولی این مرتاض هندی 40 ساله دستش رو بالا نگه داشته 

حماقت تا کجا آخه 😐

خواب انسانیت

نوشته شده در يکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۷:۰۰

عکس

تصویری از خواب تمام انسانیت یک شهر !!

احترام به بزرگترها

نوشته شده در يکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۶:۴۹

عکس

😊قبلنا تو مهمونی ها همه به شکل (O)میشستند و باهم حرف میزدند

یکم که گذشت تلویزیون اومد تو خونه ها همه تو مهمونی ها به شکل
(ن) مینشستند. تلویزیون جلو و بقیه روبروش!

اما الان ها
همه تو مهمونی ها اینجوری مینشینند
: : : : : : : : : : . .
هر کسی با گوشی خودش ( : ) !!

اگه گفتی اون دو نقطه تنها آخر کیا هستند!!😔

پدربزرگ و مادر بزرگ هستند که گوشی ندارند اگه هم دارند اینترنت و تلگرام ندارند!

همونها که قبلا برای جمع های مهمونی خاطره تعریف میکردند و الان متعجبانه به دیگران نگاه میکنن!!

همونها که کم کم از بین ما میرن و ما یادمون میره یه زمانی پیش ما بودن😔

به احترام بزرگترها در مجالس و مهمونی ها گوشی هامون رو از جیبهامون درنیاریم 🙏

ماجراهای عجیب من

نوشته شده در دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۰۷

عکس

سلام
میخوام دو تا ماجرای عجیب که برام اتفاق افتاده براتون بتعریفم :
اولیش اینکه دمدمای عید پارسال ، بابام نقاش آورده بود واطاق پذیرایی خونه مونو رنگ امیزی کرده بود و منم کف اتاق رو بعد از رنگ آمیزی خوب تمیز و شسته بودم و هیچ اثاثیه ای داخل اطاق نبود تا اینکه بابام منو صدا زد و گفت سی دی تو پخش ماشین گیر کرده ببرش تعمیرگاه درستش کنن . هه !! خودم تعمیر کارم اونوقت ببرمش تعمیرگاه !؟ اومدم پخش رو از روی ماشین باز کردم و آوردمش داخل همین اتآق پذیرایی و قاب بالایش رو باز کردم ، یه نگهدارنده بالای سی دی بود اگه اونو باز میکردم سی دی آزاد میشد . بنابراین چهارتا پیچ داشت بازشون کردم و نگهدارنده رو برداشتم که یه دفعه دیدم یه فنری از زیر اون آزاد شد و با صدای وییینگگ از بیخ گوشم رد شد و ندیدم کجا افتاد . ولی خُب مشکلی نبود ، چون اطاق خالی از اثاثیه بود میتونستم راحت اونو پیدا کنم . ولی بچا هر چه گشتم پیدایش نکردم ، عاقا شاید نزدیک ده مرتبه این اطاق رو گشتم ولی ندیدمش ، آخرین ترفندم این بود که اومدم تمام اطاق رو با جارو دستی جارو زدم که اگه جایی اِستتار شده ، پیدا شود ولی باز ندیدمش . اّصن مث اینکه آب شده بود رفته بود تو زمین ! 🤔
اعصابم خیلی خورد شده بود ، پخش رو بستم و رفتم توی حیاط ، که یه دفعه دیدم فنر تو حیاط افتاده ! عِه ، چطوری این فنر پرت شده تو حیاط ؟ وقتی خوب به پنجره نگاه کردم متوجه شدم گوشه یکی از شیشه های پنجره به شکل یه مثلث کوچولوی یک سانتی شکسته و ریخته بود . دیگه مسئله برام حل شد ، فنر بطور اتفاقی درست به طرف این سوراخ داخل شیشه پرت شده بود و از این سوراخ رد شده بود و روی حیاط افتاده بود . ببین تو رو بخودا چقدر دنبالش گشتم !
و اما اتفاق عجیب دوم :
یه بار داشتم از تهران با اتوبوس به شهرستانم برمی گشتم که راننده برا شام جلوی یه رستوران جاده ای نگه داشت . وقتی شام خوردم از رستوران اومدم بیرون تا قبل از حرکت کمی هوا بخورم . جلوی رستوران جای باصفایی بود و یه جوی آب از جلوی رستوران رد میشد و درختای قشنگی اطراف جوی بود و هوا هم که خیلی عالی بود .کتار جوی مشغول قدم زدن شدم و حرکت آب رو تماشا می کردم . بعدش خواستم از روی جوی بپرم اونطرف که کارت ملی ام افتاد تو آب و آب بسرعت اونو برد . منم فوری دویدم دنبالش که اونو از آب بگیرم ولی از بس که درخت اطراف جوی بود نتونستم سریع اونو از آب بگیرم و در تاریکی معلوم نشد آب اونو کجا برد .
دیگه اتوبوس داشت حرکت میکرد رفتم سوار شدم و حوالی ساعت ۷ اتوبوس وارد شهرم شد ، وقتی که از اتوبوس پیاده شدم ، فوری چشمم افتاد به یه کارت ملی توی جوی بغل خیابون که آب داشت اونو می آورد .فوری ساکمو گذاشتم بغل خیابون و بغل جوی آب دویدم که کارت ملی رو از آب بگیرم ، بالاخره کارت ملی رو از آب گرفتم و روی اونو نگاه کردم دیدم کارت ملی یکی از همشهریامه ! چیه حتما فک کردی میخوام بگم کارت ملی خودم بود و خودتو آماده کرده بودی بگی چاخانه!
نه جوووونم ، من اهل اینجور چاخان بازیا نیستم ، درسته که من زیاد چاخان میکنم و اّلانم تمام این ماجرا چاخان بود 😆 ولی من یه چاخانایی میکنم که باورتون بشه . درست مث چاخان اولی 😅😀😅

😂

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۱۶

عکس

‏یه سری صبح بلند شدم واسه امتحانم درس بخونم
بابام گفت آفرین پسر درسخونم که یهو
"
"
"
"
"

گوشی از وسط کتاب افتاد

😆

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۱۲

عکس

بچه ای از مادرش پرسید :

تو چه سنی می تونم، بدون اینکه اجازه بگیرم از خونه برم بیرون؟

 

 


مادرش گفت :
بابات هم هنوز به این مرحله نرسیده !

خاطره

نوشته شده در يکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۳۶

یه ﻣﻌﻠﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ خیلی ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ ﺑﻮﺩ.

ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺧﺪﻣﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ داشتنی..
ﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺑﭽﮕﯿﻤﻮﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ناراحتیش رو ببینیم
ﻭ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻰ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺵ
ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﻫﺮ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ. ﺑﻠﺪ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻡ مطالعه میکنم جواب میدم.
ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﻛﺮﻳﺎﻯ ﺭﺍﺯﻯ قصد ساختنش را داشتند.
ﺯﮐﺮﯾﺎﯼ ﺭﺍﺯﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻘﻄﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ، ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪ ﻫﻤاﻧﺠﺎ ﺩﺭﻣاﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺍﻻﯼ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻗﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ:
بچه ها : ﺳﮕﺎ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ؟
معلم: ﻧﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ. ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ!
بچه ها : ﺩﺯﺩﺍ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻧﺒﺮﺩﻥ؟
معلم: ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ.
بچه ها : ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻛﻪ ﺑﺮﺍ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ، ﺍﺳﺮﺍﻑ ﻧﺒﻮﺩ؟
معلم: ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ، ﭼﻬﺎﺭ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻛﻪ ﻓﺎﺳﺪ بشه.
بچه ها : ﺍﮔﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻦ، ﮐﺠﺎ ﺩﺭﻣﻮﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ میسازند؟
معلم: ﺳﻮﺍﻝ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﺣﺘﻤﺎ ﺻﺒﺮ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﮐﺪﻭﻡ ﺗﻴﻜﻪ ﮔﻮﺷﺖ زودتر فاسد میشود.
بچه ها : ﺍﻭﻥ ﮔﻮﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪ ﺭﻭ ﺁﺧﺮﺵ ﻣﻴﺨﻮﺭﻧﺪ؟
معلم: ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭘﺴﺮﺟﺎﻥ ﺣﺘﻤﺎ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻥ ﺩﻳﮕﻪ.
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺟﺎیش بلند شد…
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺖ در ﮐﻼﺱ ﯾﻪ ﮐﻢ ﻛﻪ ﺍﺭاﻡ ﺷﺪ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺧﺪﻣﺘﻢ ﺗﻤاﻡ ﻣﯿﺸود،.
ﺑﻪ ﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﻤاﻧﺪﻩ…
ﻭﻟﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺴﻮﺯد ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻤﻠﮑﺘﻢ
ﮐﻪ ﺫﻫﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ، ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ.
ﻫﻤﺶ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﮔﻮﺷﺘ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﯾﮑ نفر ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﭼﻰ ﺷﺪ؟
ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ؟ ﻧﺸﺪ؟ ﺍﺻﻼ ﭼﻄﻮﺭ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﺴﺎﺯﻥ؟
ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﺮ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ، ﺟﺎﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻭ ﺭﺷﺪ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﯼ ﻭﻃﻦ ﻧﻤﯿﻤاﻧد
ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﮓ ﺑﺨﻮﺭد ﺳﺮﺵ ﺭاﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺁﺭاﻡ ﺑﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ.
ﻭﻟﻰ ﻣﺎ ﻧﺮﻓﺘﯿﻢ.
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﭼﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭼﯽ ﺷﺪ.
ﻓﻘﻂ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺳﺎﮐﺖ ﻭ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺗﺎ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ…!!

این کجا و آن کجا

نوشته شده در يکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۲۴

عکس

مردی که روی دوش، مادرش را به کربلا می برد، کجا

کسی که مادر و پدرش را با ماشین آخرین مدل به خانه سالمندان می برد کجا... 😕