اس ام اس,اس ام اس عاشقانه,اس ام اس خنده دار,اس ام اس تولد ,دلتنگی,جدید

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

آخرین های عاشقانه

بهترین راز دار

نوشته شده در يکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۸:۰۲

عکس

شوهرﻫﺎ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻛﺴﺎیی ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ می‌ﺗﻮﻧﻴﺪ ﺭاﺯﻫﺎﺗﻮﻧﻮ ﺑﻬﺸﻮﻥ بگید!
ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻦ ﭼﺮا؟
.
.
.
.
.
.
.
.
ﭼﻮﻥ اصلا ﮔﻮﺵ ﻧﻤﻴﺪﻥ که فردا بخوان به کسی هم بگن!

😐

نوشته شده در يکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۷:۵۶

عکس

شاید باورتون نشه ولی این مرتاض هندی 40 ساله دستش رو بالا نگه داشته 

حماقت تا کجا آخه 😐

خواب انسانیت

نوشته شده در يکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۷:۰۰

عکس

تصویری از خواب تمام انسانیت یک شهر !!

احترام به بزرگترها

نوشته شده در يکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۶:۴۹

عکس

😊قبلنا تو مهمونی ها همه به شکل (O)میشستند و باهم حرف میزدند

یکم که گذشت تلویزیون اومد تو خونه ها همه تو مهمونی ها به شکل
(ن) مینشستند. تلویزیون جلو و بقیه روبروش!

اما الان ها
همه تو مهمونی ها اینجوری مینشینند
: : : : : : : : : : . .
هر کسی با گوشی خودش ( : ) !!

اگه گفتی اون دو نقطه تنها آخر کیا هستند!!😔

پدربزرگ و مادر بزرگ هستند که گوشی ندارند اگه هم دارند اینترنت و تلگرام ندارند!

همونها که قبلا برای جمع های مهمونی خاطره تعریف میکردند و الان متعجبانه به دیگران نگاه میکنن!!

همونها که کم کم از بین ما میرن و ما یادمون میره یه زمانی پیش ما بودن😔

به احترام بزرگترها در مجالس و مهمونی ها گوشی هامون رو از جیبهامون درنیاریم 🙏

ماجراهای عجیب من

نوشته شده در دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۰۷

عکس

سلام
میخوام دو تا ماجرای عجیب که برام اتفاق افتاده براتون بتعریفم :
اولیش اینکه دمدمای عید پارسال ، بابام نقاش آورده بود واطاق پذیرایی خونه مونو رنگ امیزی کرده بود و منم کف اتاق رو بعد از رنگ آمیزی خوب تمیز و شسته بودم و هیچ اثاثیه ای داخل اطاق نبود تا اینکه بابام منو صدا زد و گفت سی دی تو پخش ماشین گیر کرده ببرش تعمیرگاه درستش کنن . هه !! خودم تعمیر کارم اونوقت ببرمش تعمیرگاه !؟ اومدم پخش رو از روی ماشین باز کردم و آوردمش داخل همین اتآق پذیرایی و قاب بالایش رو باز کردم ، یه نگهدارنده بالای سی دی بود اگه اونو باز میکردم سی دی آزاد میشد . بنابراین چهارتا پیچ داشت بازشون کردم و نگهدارنده رو برداشتم که یه دفعه دیدم یه فنری از زیر اون آزاد شد و با صدای وییینگگ از بیخ گوشم رد شد و ندیدم کجا افتاد . ولی خُب مشکلی نبود ، چون اطاق خالی از اثاثیه بود میتونستم راحت اونو پیدا کنم . ولی بچا هر چه گشتم پیدایش نکردم ، عاقا شاید نزدیک ده مرتبه این اطاق رو گشتم ولی ندیدمش ، آخرین ترفندم این بود که اومدم تمام اطاق رو با جارو دستی جارو زدم که اگه جایی اِستتار شده ، پیدا شود ولی باز ندیدمش . اّصن مث اینکه آب شده بود رفته بود تو زمین ! 🤔
اعصابم خیلی خورد شده بود ، پخش رو بستم و رفتم توی حیاط ، که یه دفعه دیدم فنر تو حیاط افتاده ! عِه ، چطوری این فنر پرت شده تو حیاط ؟ وقتی خوب به پنجره نگاه کردم متوجه شدم گوشه یکی از شیشه های پنجره به شکل یه مثلث کوچولوی یک سانتی شکسته و ریخته بود . دیگه مسئله برام حل شد ، فنر بطور اتفاقی درست به طرف این سوراخ داخل شیشه پرت شده بود و از این سوراخ رد شده بود و روی حیاط افتاده بود . ببین تو رو بخودا چقدر دنبالش گشتم !
و اما اتفاق عجیب دوم :
یه بار داشتم از تهران با اتوبوس به شهرستانم برمی گشتم که راننده برا شام جلوی یه رستوران جاده ای نگه داشت . وقتی شام خوردم از رستوران اومدم بیرون تا قبل از حرکت کمی هوا بخورم . جلوی رستوران جای باصفایی بود و یه جوی آب از جلوی رستوران رد میشد و درختای قشنگی اطراف جوی بود و هوا هم که خیلی عالی بود .کتار جوی مشغول قدم زدن شدم و حرکت آب رو تماشا می کردم . بعدش خواستم از روی جوی بپرم اونطرف که کارت ملی ام افتاد تو آب و آب بسرعت اونو برد . منم فوری دویدم دنبالش که اونو از آب بگیرم ولی از بس که درخت اطراف جوی بود نتونستم سریع اونو از آب بگیرم و در تاریکی معلوم نشد آب اونو کجا برد .
دیگه اتوبوس داشت حرکت میکرد رفتم سوار شدم و حوالی ساعت ۷ اتوبوس وارد شهرم شد ، وقتی که از اتوبوس پیاده شدم ، فوری چشمم افتاد به یه کارت ملی توی جوی بغل خیابون که آب داشت اونو می آورد .فوری ساکمو گذاشتم بغل خیابون و بغل جوی آب دویدم که کارت ملی رو از آب بگیرم ، بالاخره کارت ملی رو از آب گرفتم و روی اونو نگاه کردم دیدم کارت ملی یکی از همشهریامه ! چیه حتما فک کردی میخوام بگم کارت ملی خودم بود و خودتو آماده کرده بودی بگی چاخانه!
نه جوووونم ، من اهل اینجور چاخان بازیا نیستم ، درسته که من زیاد چاخان میکنم و اّلانم تمام این ماجرا چاخان بود 😆 ولی من یه چاخانایی میکنم که باورتون بشه . درست مث چاخان اولی 😅😀😅

😂

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۱۶

عکس

‏یه سری صبح بلند شدم واسه امتحانم درس بخونم
بابام گفت آفرین پسر درسخونم که یهو
"
"
"
"
"

گوشی از وسط کتاب افتاد

😆

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۱۲

عکس

بچه ای از مادرش پرسید :

تو چه سنی می تونم، بدون اینکه اجازه بگیرم از خونه برم بیرون؟

 

 


مادرش گفت :
بابات هم هنوز به این مرحله نرسیده !

خاطره

نوشته شده در يکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۳۶

یه ﻣﻌﻠﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ خیلی ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ ﺑﻮﺩ.

ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺧﺪﻣﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ داشتنی..
ﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺑﭽﮕﯿﻤﻮﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ناراحتیش رو ببینیم
ﻭ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻰ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺵ
ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﻫﺮ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ. ﺑﻠﺪ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻡ مطالعه میکنم جواب میدم.
ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﻛﺮﻳﺎﻯ ﺭﺍﺯﻯ قصد ساختنش را داشتند.
ﺯﮐﺮﯾﺎﯼ ﺭﺍﺯﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻘﻄﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ، ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪ ﻫﻤاﻧﺠﺎ ﺩﺭﻣاﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺍﻻﯼ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻗﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ:
بچه ها : ﺳﮕﺎ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ؟
معلم: ﻧﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ. ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ!
بچه ها : ﺩﺯﺩﺍ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻧﺒﺮﺩﻥ؟
معلم: ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ.
بچه ها : ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻛﻪ ﺑﺮﺍ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ، ﺍﺳﺮﺍﻑ ﻧﺒﻮﺩ؟
معلم: ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ، ﭼﻬﺎﺭ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻛﻪ ﻓﺎﺳﺪ بشه.
بچه ها : ﺍﮔﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻦ، ﮐﺠﺎ ﺩﺭﻣﻮﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ میسازند؟
معلم: ﺳﻮﺍﻝ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﺣﺘﻤﺎ ﺻﺒﺮ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﮐﺪﻭﻡ ﺗﻴﻜﻪ ﮔﻮﺷﺖ زودتر فاسد میشود.
بچه ها : ﺍﻭﻥ ﮔﻮﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪ ﺭﻭ ﺁﺧﺮﺵ ﻣﻴﺨﻮﺭﻧﺪ؟
معلم: ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭘﺴﺮﺟﺎﻥ ﺣﺘﻤﺎ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻥ ﺩﻳﮕﻪ.
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺟﺎیش بلند شد…
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺖ در ﮐﻼﺱ ﯾﻪ ﮐﻢ ﻛﻪ ﺍﺭاﻡ ﺷﺪ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺧﺪﻣﺘﻢ ﺗﻤاﻡ ﻣﯿﺸود،.
ﺑﻪ ﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﻤاﻧﺪﻩ…
ﻭﻟﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺴﻮﺯد ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻤﻠﮑﺘﻢ
ﮐﻪ ﺫﻫﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ، ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ.
ﻫﻤﺶ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﮔﻮﺷﺘ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﯾﮑ نفر ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﭼﻰ ﺷﺪ؟
ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ؟ ﻧﺸﺪ؟ ﺍﺻﻼ ﭼﻄﻮﺭ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﺴﺎﺯﻥ؟
ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﺮ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ، ﺟﺎﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻭ ﺭﺷﺪ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﯼ ﻭﻃﻦ ﻧﻤﯿﻤاﻧد
ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﮓ ﺑﺨﻮﺭد ﺳﺮﺵ ﺭاﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺁﺭاﻡ ﺑﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ.
ﻭﻟﻰ ﻣﺎ ﻧﺮﻓﺘﯿﻢ.
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﭼﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭼﯽ ﺷﺪ.
ﻓﻘﻂ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺳﺎﮐﺖ ﻭ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺗﺎ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ…!!

این کجا و آن کجا

نوشته شده در يکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۲۴

عکس

مردی که روی دوش، مادرش را به کربلا می برد، کجا

کسی که مادر و پدرش را با ماشین آخرین مدل به خانه سالمندان می برد کجا... 😕

یه وضعی شده ...!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۵۷

عکس

چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم..
ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که: (( ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر)).
رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه. رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم،
رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز. گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی. رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم.
رفتم خواستگاری. مادر دختر پرسید: شغلت چیست؟ گفتم فعلا کار گیر نیاوردم. گفت: بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار. رفتم کار پیدا کنم گفتند: سابقه کار می خواهیم. رفتم سابقه کار جور کنم. گفتند: باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم. دوباره رفتم کار کنم، گفتند باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم.
برگشتم رفتم خواستگاری گفتم: رفتم کار کنم گفتند سابقه کار ، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی. گفتند: برو جایی که سابقه کار نخواهد. رفتم جایی که نخواستند. گفتند باید متاهل باشی!.
برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم جایی که سابقه کار نخواستند ولی گفتند باید متاهل باشی. گفتند باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی. رفتم گفتم: باید کار داشته باشم تا متاهل شوم. گفتند: باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم.
برگشتم رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!!

آخر عاقبت خوش شانسی من

نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۲۴

آپلود عکس

من هر موقع یه خوش شانسی میارم ، یه بدشانسی هم فوری میاد و شانسمو خراب میکنه !
یعنی مثلاً اگه الان بهم زنگ بزنن و بگویند " تبریک شما برنده خوش شانس یه سفر مفت و مجانی به دور دنیا شده اید ".
مطمئنم موقعی که هواپیما خوب اوج گرفت بد شانسی میآورم و هواپیما دچار نقص فنی میشه و سقوط میکنه !.
حالا اگه خوش شانسی بیارم و یه چتر نجات بهم بدن  ، این بد شانسی رو هم میآرم که چترم باز نمیشه !
اگه دیدم دوباره شانس آوردم و محل سقوطم  درست وسط یه خرمن بزرگ کاه است ، ُ دوباره یه بد شانسی دیگه میارم ، مثلاً میبینم  کشاورزه  اومده  ، چارشاخ جمع آوری کاه ها رو درست وسط اون خرمن درون کاه ها سیخکی قرار داده !! یعنی مثلاً با این کارش میخواسته چارشاخ به کسی صدمه نزنه !
آخه آدم خوش شانسی مث من چرا باید اینقدر بدشانسی بیاره !؟ 😢

خاطره

نوشته شده در يکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۰۷

خاطره : 🤔
بعد از ظهر روزی که خدمت سربازیم  تو تهران تموم شده بود توی پیاده روی  یکی از خیابونای تهران پیاده به طرف میدان انقلاب حرکت میکردم تا از آنجا با تاکسی به ترمینال مسافربری جنوب بروم . برخلاف دیگر جاهای تهران این پیاده رو خیلی خلوت بود . دست بردم تو جیبم و پول هایم رو در آوردم و شروع کردم به شمردن . دیدم فقط به اندازه کرایه تاکسی ، اتوبوس تا شهرم  و شام پول دارم . با خود گفتم پس نباید خرج دیگه ای  بکنم . در همان لحظه که پول ها رو دوباره گذاستم تو جیبم ، تیپ یه مرد میانسال که از طرف مقابل به سمتم میومد توجه مرا به خود جلب کرد ،  یه کُت تک قهوه ای  چهار خانه ، چهار خانه و کراوات پوشیده بود  ، سبیلش رو باریک تراشیده بود   ...    نمیدانم چرا با خود فک کردم این فرد باید مدیر یه هتل باشد !!! آهان یادم اومد ، یه سریال خارجی اون موقع ها تلویزیون نشون میداد که در اون فیلم فردی با اینجور تیپی نقش مدیر هتلی رو بازی میکرد ‌.
بعد دیدم اون  فرد اومد جلو و خیلی مودبانه به من سلام و احوالپرسی کرد . بعد  از من ‌پرسید : تا حالا تبریز اومده ای ؟
گفتم : نه ، چطور مگه ؟
گفت : من بچهُ تبریزم ، اسمم داریوشه  و روبروی پارک و استخر ائل گلی تبریز هتلی دارم به اسم " هتل داریوش " . 
خوشحال میشم هر موقع تبریز اومدی به هتلم بیایی  و مهمان من باشی. 
وقتی فهمیدم شغلش رو درست حدس زده ام ، خیلی به وجد اومدم ! .
بعدش این اقای داریوش گفت من با دوستام به تهران اومده بودیم ، اما دوستام من رو اینجا بدون پول جا گذاشتن و رفته اند  !😯 و من از بی پولی نمیتونم به شهرم برگردم . میتونی به اندازه کرایه اتوبوس تا تبریز به من پول بدهی ؟
ناراحت شدم 🤐چرا دوستاش  چنین کاری باهاش کردن !؟!😮 با خود گفتم اگه امشب تو مسافرتم شام نخورم میتونم به اندازه کرایه تا تبریز به این آقا داریوش کمک کنم .
بنابراین همینکار رو کردم و بهش گفتم انشا الله دفعه بعد تو را در هتلت  توی تبریز میبینم و خداحافظی کردم .
چند ماهی گذشت ، خانواده و بعضی فامیلام میخواستن جمعی بروند مسافرت تفریحی . من بهشون پیشنهاد تبریز رو دادم و گفتم یکی از رفیقام تو تبریز هتل داره و منو دعوت کرده .😍
پیشنهادم رو قبول کردند و وقتی به تبریز رسیدیم ، اطراف استخر ائل گلی که نه ، تمام تبریز رو گشتیم ، هتلی بنام       " هتل داریوش " وجود نداشت !
ولی  بچا جای شما خالی ، تو شهر زیبای تبریز خیلی بهمون خوش گذشت و از خیلی جاهای توریستی اونجا دیدن کردیم و همچنین شهرهآی زیبای اطراف اونجا مثل  ارومیه و همدان مخصوصا غار علی صدر رو نیز گشتیم .

داشتم فکر میکردم ، حالااگه این آقا داریوش ، این چاخان رو نمی کرد و فقط میگفت من نیاز به مبلغی پول دارم و ازمن درخواست کمک مالی میکرد  ، احتمالاً کمکش نمی کردم !
بچا شما هم همینجوری هستید ؟
خو هستید دیگه !!
چرا دست نیاز به سمتتون رو رد میکنید و کمک نمیکنید؟؟!
مگه اینها هموطناتون نیستن ؟
چرا کاری میکنید که اینها از در کلاه برداری و حقه بازی وارد شوند ؟!😮
اصلا تقصیر شماهاست که یک سری افراد کلاه بردار تو جامعه ظاهر میشه !! 😃😂
خو به کسی که دست نیاز به سمت شما دراز میکنه ، کمک کنید دیگه !

حالا برای اینکه بفهمم آیا این پست من تاثیری در شما داشته و روحیه بخشندگی را در شما تقویت کرده یا نه ؟ اعلام میکنم هم اکنون دست نیاز من به سمت شما دراز گردیده  است .  لطفا کمکهای مالی خود را به شماره حسابم واریز نمایید و مجبورم نکنید که مخ کلاهبرداری و حقه بازیم رو بکار اندازم 😂


روز و روزگارتان خوش باد  😃✋

مهم اینه که درون خود چه داری

نوشته شده در شنبه ۱۷ تير ۱۳۹۶ ساعت ۵:۵۴

عکس

آب جوشی که سیب‌زمینی را نرم می‌کند، همان آب جوشی ست که تخم‌مرغ را سفت می‌کند.

مهم نیست چه شرایطی پیرامون شماست.
مهم این است درون خود چه داری...

کاش ...

نوشته شده در يکشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۶ ساعت ۵:۵۲

عکس

راستی!
دنیا چه شکلی می‌شد اگر ،
به جای اینکه در سینه‌ام گلوله‌ای بنشانی
در قلبم ..
گُلی ..
می‌کاشتی ...!؟

مشکل لایک زدن

نوشته شده در شنبه ۱۰ تير ۱۳۹۶ ساعت ۵:۱۲

عکس

سلام سید
چند روزی است که لایک زدن با مشکل مواجه شده .
وقتی روی لایک ضربه میزنم ، لایک محو می شود و دیگه ظاهر نمیشه و لایک نمی خوره
نمی دانم مشکل از سرعت اینترنت منه یا از جوکلند ه .
مشکل دیگه ای نمی بینم و دسترسی به جوکلند خیلی آسان شده است .
ممنون از زحماتتون و سایت خیلی خوبی دارید .

😂

نوشته شده در پنجشنبه ۸ تير ۱۳۹۶ ساعت ۴:۱۲

عکس

معمولا دخترا تا زمانی که حساب بانکیمو ندیدن بهم میگن زشت 😒








بعد اینکه دیدن نظرشون عوض میشه 😑


میگن فقیر و زشت ☺️😂 😂

😂

نوشته شده در سه شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۷

عکس

👨+ناهارچی خوردی؟؟؟

👩_همبرگروسیب زمینی وپیتزاواستیک

 

 

👨+اینجااینستاگرام نیستش مطب دکتره راستشوبگو

👩_نون و رب
😑😑😑

😂

نوشته شده در سه شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۲

عکس

من تو زندگیم دروغ نگفتم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جز این جمله ای که الان گفتم !😂😂😂

😂

نوشته شده در سه شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۰۹

عکس

‏زنه تو اتوبوس پشت موبايل با ناز ميگفت من ٤ ميليون پول گوشى ندادم تماس بگيرم تو جواب ندى❗️

 

 

 

 

 

 

ملت چه روشايى پيدا ميكنن كه قيمت گوشيشونو تو چشم كنن‼️😁😜

چگونه زیستن

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۴۷

عکس

عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید.
کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند.
جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود.
کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟


اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟

جغد خطاب به آنان گفت:

عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن.