اس ام اس,اس ام اس عاشقانه,اس ام اس خنده دار,اس ام اس تولد ,دلتنگی,جدید

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

آخرین های عاشقانه

گروه جکلند درتلگرام

نوشته شده در شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۵۲

عکس

سلام دوستان جکلندی یه گروهی تو تلگرام تشکیل دادم بنام جکلند اگه دوست داشتین بیاین لینکشو میذارم اینجا

 https://telegram.me/joinchat/BYJJ5wfOuj4XyejEe8IU_g

سلامتیش

نوشته شده در سه شنبه ۳ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۱۱

اس ام اس

بسلامتی پسری که به عشقش گفت...دیشب با دوستم رفته بودم قلیون سرا.... روبروی تخت ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود،معلوم بود با هم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد.... قشنگ معلوم بود پسره عاشق دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،سرمو انداختم پایین....دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم. خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم،با نگاهش قبول کرد،بلند شدن ،پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت،براش نوشته بودم ..... .....خیـــــــلی پستی........

خییلی قشنگه این👇

نوشته شده در سه شنبه ۳ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۳۲

اس ام اس

٠•●✿ Ƹ̵̡Ӝ̵̨Ʒ ✿●•٠·˙ سالها پیش سرباز خوزستانی پس از اموزشی موقع تقسیم دید افتاده مشهد دلگیر و غمگین شد از طرفی ارادتش به اقا و از طرفی اوضاع بد مالی خانوادش اولین شبی که مرخصی گرفت با همون لباس سربازی رفت حرم اقا تا درد دل کنه و دلتنگیش رو به اقا بگه ساعتها یه گوشه حرم اشک ریخت وقتی برگشت به کفشداری تا پوتینهاش رو بگیره دید واکس زده و تمیزن کفشدار با جذبه با اون هیبت و موهای جوگندمی وقتی پوتین هاش رو داد نگاهی به چشم سرباز که هنوز خیس و قرمز از گریه بود کرد و گفت چی شده سرکار که با لباس سربازی اومدی خدمت اقا سرباز گفت:من بچه خورستانم اونجا کمک خرج پدر پیرم و خانواده فقیرمم هیچکس رو ندارم که انتقالی بگیرم نمیدونم چکار کنم.......... کفشدار خندید و گفت اقا امام رضا خودش غریبه و غریب نواز نگران هیچی نباش دوسه روز بعد نامه انتقالی سرباز به لشکر ٩٢ زرهی اومد اونم تایم اداری سرباز شوکه بود جز اقا و اون کفشدار کسی خبر نداشت ازین موضوع هرجا و از هرکی پرسید کسی نمیدونست ماجرا رو سرباز رفت پابوس اقا و برگشت شهرش ولی نفهمید از کجا و کی کارش رو درست کرده چند سال بعد داشت مانور ارتش رو میدید یهو فرمانده نیرو زمینی رو موقع سخنرانی دید چهرش اشنا بود.اشک تو چشماش حلقه زد فرمانده حال حاضر نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران قدرت اول منطقه امیر سرتیپ احمد پوردستان مرد با جذبه با موهای جوگندمی همون کفشدار حرم اقا بود که اون زمان فرمانده لشکر ٧٧ خراسان بود فرمانده لشکری که کفش سربازش رو واکس زده بود انتقالی اون رو به شهرش داده بود. ܓ✿ ܓ✿ ܓ✿ ܓ✿ ♡ღبا امام رضا هیچ دری بسته نیست ♡ღهیچ گره ای کور نیست ♡ღهیچ دلی بیقرار نیست ♡ღهیچ غمی باقی نمیومنه ♡ღسلام بر امام مهربانی ♡ღغریب طوس السلطان علی بن موسی الرضا (ع ﮐﭙﯽ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺟﯿﮕﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ.................."ﺍَﻟﺴَّﻠٰﺎﻡُ ﻋَﻠَﯿْﮏََ يا علي بن موسي الرضا السلام عليك ﯾٰﺎ ﺍَﺑَﺎ ﺍﻟْﻔَﻀْﻞِ ﺍﻟْﻌَﺒٰﺎﺱ "ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ " ﺑﺎﺏ ﺍﻟﺤﻮﺍﺋﺞ " ﻫﺮﮐﯽ ﺩﯾﺪ،ﮐﭙﯽ ﮐﻨﻪ ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﺳﻼﻡ ﺑﺪﻥ..ب اندازه ارادت ارسال کن

سلام عشقم

نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۳۵

اس ام اس

سلام عشق من...
آخ ببخشید یادم رفته بود
چند وقته دیگه ماله من نیستی ! شدی عشق غریبه ها ...
عشق غریبه چندتا سوال بپرسم ازت...
کنارش راحتی؟؟؟؟
روش حساسی ؟ آره ؟ واسش غیرتی میشی ؟؟؟ سرش دادمیزنی؟
اسمش چی سیو شده تو گووشیت؟؟ عشقم؟نفسم؟زندگیم؟همه کسم؟
اونم شده همه کست؟؟ شده نفست؟؟
شبا بهش میگی شب بخیر خوب بخوابی‌ زندگیم؟؟؟
چند بار تا حالا بهش گفتی دوست دارم؟؟؟
از همونا ک وقتی بم میگفتی دلم میریخت !! چندبار تاحالا باهم رفتید بیرون؟
وای پشته فرموون دستای اونم میگیری؟ دست تو دستش دنده عوض میکنی؟
همش بش گوشزد میکنی ک مراقب خودش باشه ؟؟
یادته به من میگفتی بدون تو دیوونه میشم ؟؟؟
((((یادته تو بغلت بودم گفتم اگه بری چیکار کنم ؟؟ ابروهات گره خورد توهم و گفتی هیییس!!
من قرار نی از پیشت برم ...))))
آخ پس کووشی لامصب ؟؟ توام ک بم دروغ گفتی !! توام ک رفتی نامرد ...
آخ که چقد دلم هوای دروغاتو کرده......
دروغات خیلی قشنگ بود با اینکه دروغ بود اما واسم دنیایی رو ساخت که حتی تصورشم نمیکردی....

بخون باحاله..نظر فراموش نشه

نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۱۴

اس ام اس

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.» چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»... گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»... خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ... عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»... نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،...... فقط سرد بود.....

عشقم

نوشته شده در سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۳۴

اس ام اس

󾬌عشقم روزی میرسه با دیدن ??⇜عکســــــــــــــــــــــم⇝ 󾭆نمیگی ایش تو زشته منی ا ا ا ا?? 󾬌روزی میرسه دلت واس گیر دادنم ، جیغ زدنم، غر زدنم،دعواهام پر پــــــــــــــــــر میزنه?? 󾬌روزی میرسه جا اینکه بهم بخــــــــــــــــــندی برام گریه کنی?? 󾬌روزی میرسه جا اینکه خودمـــــــــــــــو بغل کنی سنگ قبرمــــــــــــــــو بغل میکنی ?? ⇋اون موقع یادت بیار امروز که دارم میــــــــــــــــــــــرم⇌ ??چقدر گفتم بخدا⇧ عاشقتم.?? ✘یادت بیار جای تو عکســــــــــــــــــــــهای تو گوشیمو بوس?? میکردم ✘ 󾭉یادت بیار چی بودم چی شدمـــــــــــــــــ󾭉 󾫽یادت بیار من همون آدم تخـــــــــــسه دیونه ،شدم یه عاشق دیــــــــــــــــــــــونه 󾫼 ◣اما نخواستی ◣ ◥نموندی ◢ ◤رفتی ◆ ☜من خواستــــــــــــــــــــــم ☞ ✓مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم✓ ♩نیومدی ♪ ☜ "رفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم"

عاقبت شوم دختربازی ﻫﻤﻪ ﺑﺨﻮﻧﻨﺪ...

نوشته شده در يکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۶:۵۹

اس ام اس

ﭘﺴﺮﻩ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺩﻭﺳﺖ ﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﯿﺎﯼ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ؟ ﺩﺧﺘﺮﻩ : ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﺎﻡ ؟ ﭘﺴﺮﻩ : ﺑﮕﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﺍﺳﺘﺨﺮ ... ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﭘﺴﺮﻩ : ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻣﺜﻼ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﺧﯿﺲ ﺑﺎﺷﻦ ، ﺑﺮﻭ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻡ ﻣﻮﻫﺎﺗﻮ ﺧﯿﺲ ﮐﻦ ! ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﺣﻤﻮﻡ،ﭘﺴﺮﻩ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ... ﭘﺴﺮﻩ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ میرن تو حموم و ... ﺍﯾﻦ ﺁﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ ﺣﻤﻮﻡ ، ﻧﻪ 1 ﺳﺎﻋﺖ ﻧﻪ 2 ﺳﺎﻋﺖ ، ﻣﻮﻧﺪ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻡ ... ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩ ، ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻡُ ﯾﻬﻮ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻭ ﭘﺴﺮﻩ ﺭﮒ ﺩﺳﺘﺸﻮﻥُ ﺑﺎﻫﻢ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺣﻤﻮﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺣﻤﻮﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﻧﺎﻣﺮﺩﺍ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺑﻮﺩ ... ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﯾﮏ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍﯾﯿﻪ ﺷﺎﯾﺪﻡ ﺍﺻﻼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺗﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺻﻼ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺧﺮﻩ ﺍﺣﻤﻘﻪ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻪ ﭼﻪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺷﻪ ﻭﻟﯽ ﺷﻤﺎ ﻧﮑﻨﯿﺪ |: ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺍﻫﺸﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺮﺍﮎ ﺑﺰﺍﺭﯾﺪ ﻫﺮﭼﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ به اشتراک گذاشته ﺑﺸﻪ ، ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻫﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿم اونای که مردن کپی کنن مردی به جنسیت نیست.

❗️پسرا دنياي عجيبی دارن❗️

نوشته شده در يکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۶:۳۴

اس ام اس

چرا همیشه سلامتی دخترا؟؟؟ یه بار به افتخار پسرا😞 💚سلامتی دوش گرفتن های ٥ دقيقه ايشون 💚سلامتی قدم زدن هاي نصفه شبشون تو خيابون 💚سلامتی اشكايی كه فقط تو تاريكي حقِ ريختن دارن 💚سلامتی زانوهاشون كه هميشه بغلشون بودن 💚سلامتی گوشيشون كه هر ٢٤ ساعت شايد يه زنگ بخوره 💚سلامتی لحظه ی خجالتشون وقتی ميخوان از بابا پول بگيرن 💚سلامتی تنها موندنای چند روزشون تو خونه وقتي همه با همن 💚سلامتی تلفن حرف زدن های ١٠ثانيه ايشون با بابا 💚سلامتی لحظه هايی كه بغض تو گلوشون داره ميتركه ولی نبايد بباره چون زشته واسه مرد 💚سلامتی ساعت های خوابشون كه اگر ٥ دقيقه ديرتر بلند شن،با لگد بهشون ميفهمونن سر كارت دير شده 💚سلامتی غرورشون كه زياد زيرِ پا ميره ولي دم نميزنن 💚سلامتی عمرشون كه با سيگار و قليون زودتر تمومش ميكنن 💚سلامتی دو سال دوريشون از همه تو سختي و غربت 💚سلامتی سگ دو زدناشون برای يه لقمه نونِ بی منّت 💚سلامتيشون كه نه تنها كسي نيست نازشونو بكشه بلكه بايد نازِ معشوقشونم بكشن 💚سلامتی ريشای بلندشون كه بيريختشون ميكنه ولی حاله زدنشو ندارن

??خــــونه خالی??

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۵:۴۴

اس ام اس

 پسر: ...آخیــش چن روز راحت راحتم دختر: از چی؟ پسر: چن روزی مامانم اینا نیستن خونه خالیه خالیه دختر: پس حسابی با دوستات خوشی تا بیان پسر: تو نمیایی؟ دختر: مـــ .....ن؟ پسر: اره دیگه بیا به دو تایی مون خوش میگزره دختر: مگه فقط تو خونه خالی به آدم خوش میگذره؟ پسر: نه نیار دیـــگه.از الان داری ساز مخالف میزنی ها دختر: ببین این بحث رو کــش نده. من خــونه بیا نیستم پسر: خب یه باره بگـــو دوستم نداری خلاص دیگه.چرا دیگه بهونه میاری؟ دختر: ببین تو فکر کن خواهرت که چنده ماه نیست با کسی دوست شده ، دوست پسرش بگه بیا خونه مون.به نظرت ... پسر: درست حـرف بزن.حرف خواهر منو وسط نکـش. دختر: خب چرا غیرتی شدی؟من چیزه بدی نگفتم.نظرت رو پرسیدم.... پسر: تو بیخود کردی .... دختر: حالا چرا عصبی میشی؟ فقط مگه تو غیرت و ناموس سرت میشه؟ پسر: دفعه آخـرت باشه.خواهر من از اون دخترا نیست ها. دختر: پس منظورت اینه من از اون دخترام؟ پسر: ( با دستپاچگی) نه منظورم ...الــــو .... ال دختر: " قطع تماس ادعا میکنی غیرتی هسی؟ اگه مردی واسه دختر مردمم غیرتی باش. . .

ﺑﺨﻮﻧﯿﺪﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮕﻪ ....

نوشته شده در شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۴۷

اس ام اس

ﮔﺮﮒ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺷﮑﺎﺭ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮕﺸﺖ ... ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮﮒ ﺭﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺩﯾﺪﻡ ... ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﺁﻣﺪ ! ﮔﺮﮒﻫﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﺷﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﺎﺭ ﺍﻭ . ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔــــــــﺮﮒ؟ !! ﮔﻔﺖ : ﺷﺒﯽ ﺩﺭ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ؛ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﺑﻮﺩ ! ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﺎﯾﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ، ﺑﻪ ﺗﻤﻨﺎﯼ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﺶ ﮐﻨﻢ ... ﺍﻣﺸﺐ ﻣﺤﻮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ ﺭﺍ؛ ﺩﻭﯾﺪﻡ… ﭘﺮﯾﺪﻡ… ﺯﯾﺮ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﯾﺪﻣﺶ !! ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ " ﺳﻬﻢ ﺩﻟﻢ " ﻧﺼﯿﺐ " ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ " ﺷﻮﺩ ...

هی اقا پسر…!

نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۰۴

اس ام اس

دخـــــتــــــری کـــــه تـــا تـــهـــــش پــــــات وایـــــســـــاده


دخــــــتـــــری کـــــه اشـــتـــبـــاهـــاتــو نــدیــد مــیــگیـــره

اونـــی کـه از حــرفــاش مـــعــــلــــومــــه عـــاشـــقـــــتـــه

اونــی کــه اگـــه دیـــر ج اس هاشــو بــدی نــگــرانــت میشه

اونــی کــه هــفــتـــه ای چــند بار بت میزنگه تا صداتو بشنوه

اونــــی کـــه از هـــمـــه مــــیـــگـــذره تـــــا بـــا تـــو بـــاشــه

دختری که ناراحتیشو بـروز نـمـیـده تـا تـــو نـــاراحــت نــشـــی

دخــــــتــــری کـــــه حــــرفــــــات واســـش مــــهــــمــــه

یه همچـــیــــن دخــــتــــری رو حــــق نـــداری اذیـــت کــنــــی …

فـــــــــــــهــــــــمـــــیـــــدی … ؟؟!!!!

حـــــق نــــداری ….

مردی ک من میخام

نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۰۱

اس ام اس

ﺑﺒﯿﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻡ ﺷﺪﯼ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﻧﭽﻨﺎﻧﯽ ﺯﯾﺮﻩ ﭘﺎﺗﻪ ﺧﻮﻧﺘﻮﻥ ﺑﺎﻻ‌ﺷﻬﺮﻩ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﭘﻮﻭﻝ ﺩﺍﺭﻩ
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﻣﯿﮕﻢ ﻧﻪ
ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﭼﺮﺍ ؟
ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﯾﺮ ﺍﺑﺮﻭ ﻫﺎﺷﻮ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻪ، ﺩﻟﺸﻮ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺧﻮﺭﯼ ﻭ ﺳﯿﮕﺎﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺍﺵ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺍﻭﻥ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ،ﺍﻭﻧﺠﻮﺭﯾﺎ ﻧﻪ، ﻭﻟﯽ ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﺍﺭﻭ ﻣﺮﺍﻋﺎﺕ ﮐﻨﻪ
ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻣﻮ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﻩ ﻣﻦ ﺍﮔﻪ ﻧﺘﻮﻧﻢ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﺎﺷﻢ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﺵ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﻤﺂﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺩﺳﺘﺶ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺩﺍﯼ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻧﻮ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﺭﻩ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺷﻪ
ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺎ ﻧﻤﯿﺪﻩ
ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻗﺖ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﮕﻪ ﻟﻮﺱ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﺭﻭ ﺳﺮ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ ﻣﯿﮕﻪ ﻏﺼﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ
ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﯼ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﻭ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﻭ ﺭﻓﯿﻘﺎﺵ ﻧﻤﯿﺮﻩ ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﯾﻢ ﭘﺎﺭﮎ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﯾﻪ ﻗﺪﻣﯽ ﺑﺰﻧﯿﻢ
ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﮕﻪ ﭘﻮﻝ ﺑﺎﺑﺎﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﻬﻤﯽ،ﺑﻌﺪ ﻣﻨﻢ ﺑﺎ ﺻﺪ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺟﻬﯿﺰﯾﻪ ﺍﻣﻮ ﺑﺒﺮﻡ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﺵ
ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﺟﻔﺘﻤﻮﻥ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺁﺧﺮﺕ ﻭ ﻣﯿﺨﺮﻩ
ﺁﻗﺎﯾﯽ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﻭ ﺯﻣﻮﻥ ﮐﻤﻪ ، ﺷﮏ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﭘﯿﺪﺍﺵ ﮐﻨﻢ
ﺍﯾﻨﺎﺭﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﮐﺴﯽ ﯾﮏ ﻃﺮﻓﻪ ﺑﻪ ﻗﺎﺿﯽ ﻧﺮﻩ
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺗﻮﯼ ﯾﮏ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﯾﮏ ﺍﻣﺮ ﺩﻭ ﻃﺮﻓﻪ ﺍﺳﺖ....

ﻗﺸﻨﮕﻪ ﺑﺨﻮﻧﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﺩﻝ ﺧﯿﻠﯿﺎﺱ

نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۵۸

اس ام اس

•◆• ﭼﺮﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍ؟؟؟؟ ← ﭼﺮﺍﻭﻗﺘﯽ ﯾﮑﯿﻮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ اون ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟ ← ﭼﺮﺍﻭﻗﺘﯽ ﺩﻝ ﻣﯿﺒﻨﺪﯼ ﺩﻝ ﻣﯿﮑﻨﻪ ← ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻔﻬﻤﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﯼ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﯼ ﺟﻮﺭﺍﯾﯽ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻭ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯﺕ ﺩﻭﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ← ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺏ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺷﺪﻧﺶ ﻋﺼﺒﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯿﮓ ﺳﺨﺖ ﺩﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﻭ ﻣﯿﮓ ﻓﻌﻼ ﺑﺎﯼ ﺑﻌﺪ ﺑﺎﻫﻢ ﻣﯿﺤﺮﻓﯿﻢ ﻓﻌﻼ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ ← ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺭﺯﻭﯼ ﺑﺎﺍﻭﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﻤﺶ ﻭﺍﺳﺖ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ■□ ﻫﻪ ......ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﯿﻨﻪ ...ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﮎ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ□■ ⇜ ﺍﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯿﺎ ↯ ♚ ﯼ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﯿﺮﺳﻪ ﮎ ﺩﯾﮓ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﯿﻢ ...♚ ← ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﮎ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﮔﻔﺘﻨﺶ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﺍﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﯾﻨﻮ ﺍﺯﺵ ﺑﺸﻨﻮﯼ ﻭﻟﯽ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺩﺭ ﺍﻧﺘظﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﯽ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﯾﺎﺩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﮔﻔﺘﻨﺎﯼ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﯿﻦ ﻭﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻦ ﮐﯽ ﻋﺎﺷﻘﻪ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ ⇜ ﺍﺭﻩ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﺍﺱ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺟﺎﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ↯ ●●●اونــــــــــی که واس قیافت دوست داررو با من اشتباه نگیر●●● ← ﭘﺲ ﺳﻌﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﮎ ﺩﻭﺳﺘﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺶ ﻭﺍﺳﺘﻮﻥ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺭﻭ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﻧﮑﻨﯿﻦ ﭼﻮﻥ ♚ ﻗﻠﺒﯽ ﮎ ﺷﮑﺴﺖ ﺩﯾﮓ ﺷﮑﺴﺖ ....♚ ♚ ﺩﻟﯽ ﮎ ﺑﺮﯾﺪ ﺩﯾﮓ ﺑﺮید

چه ساده...

نوشته شده در يکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۱۲

اس ام اس

واااااي كه چقدر اين شعر زيباست

نوشته شده در جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۳۱

اس ام اس

لطفا كامل بخونين اگه گريه كردي و دلت شكست التماس دعا

 

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/
بی نهایت خسته و افسرده ام/
تا میان گور رفتم دل گرفت/
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/
روی من خروارها از خاک بود/
وای، قبر من چه وحشتناک بود!
بالش زیر سرم از سنگ بود/
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود/
هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/
خسته بودم هیچ کس یارم نشد/
زان میان یک تن خریدارم نشد/
نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/
ترس بود و وحشت و دلواپسی/
ناله می کردم ولیکن بی جواب/
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب/
آمدند از راه نزدم دو ملک/
تیره شد در پیش چشمانم فلک/
یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟
گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود/
لرزه بر اندام من افتاده بود/
هر چه کردم سعی تا گویم جواب/
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب/
از سکوتم آن دو گشته خشمگین/
رفت بالا گرزهای آتشین/
قبر من پر گشته بود از نار و دود/
بار دیگر با غضب پرسش نمود:
ای گنه کار سیه دل، بسته پر/
نام اربابان خود یک یک ببر/
گوئیا لب ها به هم چسبیده بود/
گوش گویا نامشان نشنیده بود/
نامهای خوبشان از یاد رفت/
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت/
چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد/
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:
در میان عمر خود کن جستجو/
کارهای نیک و زشتت را بگو/
هر چه می کردم به اعمالم نگاه/
کوله بارم بود مملو از گناه/
کارهای زشت من بسیار بود/
بر زبان آوردنش دشوار بود/
چاره ای جز لب فرو بستن نبود/
گرز آتش بر سرم آمد فرود/
عمق جانم از حرارت آب شد/
روحم از فرط الم بی تاب شد/
چون ملائک نا امید از من شدند/
حرف آخر را چنین با من زدند:
عمر خود را ای جوان کردی تباه/
نامه اعمال تو باشد سیاه/
ما که ماموران حق داوریم/
پس تو را سوی جهنم می بریم/
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود/
دست و پایم بسته در زنجیر بود/
نا امید از هرکجا و دل فکار/
می کشیدندم به خِفّت سوی نار/
ناگهان الطاف حق آغاز شد/
از جنان درهای رحمت باز شد/
مردی آمد از تبار آسمان/
دیگران چون نجم و او چون کهکشان/
صورتش خورشید بود و غرق نور/
جام چشمانش پر از خمر طهور/
چشمهایش زندگانی می سرود/
درد را از قلب انسان می زدود/
بر سر خود شال سبزی بسته بود/
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود/
کِی به زیبائی او گل می رسید/
پیش او یوسف خجالت می کشید/
دو ملک سر را به زیر انداختند/
بال خود را فرش راهش ساختند/
غرق حیرت داشتند این زمزمه/
آمده اینجا حسین فاطمه؟!
صاحب روز قیامت آمده/
گوئیا بهر شفاعت آمده/
سوی من آمد مرا شرمنده کرد/
مهربانانه به رویم خنده کرد/
گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)/
من کجا و دیدن روی حسین (ع)/
گفت: آزادش کنید این بنده را/
خانه آبادش کنید این بنده را/
اینکه این جا این چنین تنها شده/
کام او با تربت من وا شده/
مادرش او را به عشقم زاده است/
گریه کرده بعد شیرش داده است/
خویش را در سوز عشقم آب کرد/
عکس من را بر دل خود قاب کرد/
بارها بر من محبت کرده است/
سینه اش را وقف هیئت کرده است/
سینه چاک آل زهرا بوده است/
چای ریز مجلس ما بوده است/
اسم من راز و نیازش بوده است/
تربتم مهر نمازش بوده است/
پرچم من را به دوشش می کشید/
پا برهنه در عزایم می دوید/
بهر عباسم به تن کرده کفن/
روز تاسوعا شده سقای من/
اقتدا بر خواهرم زینب نمود/
گاه میشد صورتش بهرم کبود/
تا به دنیا بود از من دم زده/
او غذای روضه ام را هم زده/
قلب او از حب ما لبریز بود/
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود/
با ادب در مجلس ما می نشست/
قلب او با روضه ی من می شکست/
حرمت ما را به دنیا پاس داشت/
ارتباطی تنگ با عباس داشت/
اشک او با نام من می شد روان/
گریه در روضه نمی دادش امان/
بارها لعن امیه کرده است/
خویش را نذر رقیه کرده است/
گریه کرده چون برای اکبرم/
با خود او را نزد زهرا (س) می برم/
هرچه باشد او برایم بنده است/
او بسوزد، صاحبش شرمنده است/
در مرامم نیست او تنها شود/
باعث خوشحالی اعدا شود/
گرچه در ظاهر گنه کار است و بد/
قلب او بوی محبت میدهد/
سختی جان کندن و هول جواب/
بس بود بهرش به عنوان عقاب/
در قیامت عطر و بویش می دهم/
پیش مردم آبرویش می دهم/
آری آری، هرکه پا بست من است/
نامه ی اعمال او دست من است/
ناگهان بیدار گردیدم زخواب/
از خجالت گشته بودم خیس آب/
دارم اربابی به این خوبی ولی/
می کنم در طاعت او تنبلی؟
من که قلبم جایگاه عشق اوست/
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

کپی-۱۴صلوات

میدونيد ضرب المثل (سرش بره قولش نمیره) از کجا اومده؟

نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۵۲

اس ام اس

روی دستش " پسرش " رفت ولی " قولش نَه " نیزه ها تا " جگرش "رفت ولی " قولش نَه " پای " نعش قمرش " رفت ولی " قولش نَه " شیر مردی که در آن واقعه " هفتاد و دو " بار دست غم بر " کمرش " رفت ولی " قولش نَه " هر کجا مینگری " نام حسین است و حسین " ای دمش گرم " سرش " رفت ولی " قولش نَه " اَلسَّلامُ عَلَيْك یا اَباعَبْدِاللهِ الحُسَین(ع)

واقعا جالبه بخونین...لایک ونظر فراموش نشه

نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۷:۴۷

اس ام اس

آزمایش عشق را در این داستان جذاب ببینید قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذابو این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد.محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ، با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و … در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ،فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست. وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود .رویاهایم به حقیقت پیوسته بود ودنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد. اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد. محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد .چرا که داغ دوری ، آتشعشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت. هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد ! اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت . << انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >> این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود . باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زودآشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . . آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟! من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت . محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتمرا نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم . برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد . آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام . مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد. هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت: این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و .. . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه . بعد نامه یی به من داد و گفت : این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه وهدیه رو با هم باز کنی )) مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونیندر دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم . اما جرات باز کردنش را نداشتم . خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید. مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد . _ سلام مژگان . . . خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم . مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم . چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم ! مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت . _ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟ در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم _ س . . . . سلام . . . _ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟ یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . . این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم . حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم . تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود . آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود . وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم . نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتمرا بشکند ! چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم بهتحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم . مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زدو رفت . . حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد . داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . . قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن درحل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند . بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد. ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یکشاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد . به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آنگل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیزها برای تو باشد . جلو رفتم و . . . بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته . اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آنگل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقعبه خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و … گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست . چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم. ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.

 منم جای نظرات جواب نظراتتون رو میدم...یاعلی

داستان غم انگیز

نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۷:۴۰

اس ام اس

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید… چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

داستان واقعی

نوشته شده در سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۸:۵۴

اس ام اس

داستان واقعی ، دخترخاله و پسرخاله ای بودن که از بچه گی با هم بزرگ شدن و اسمشون رو هم
بوده واسه ازدواج دختره اسمش مریم بوده پسره هم جواد ، جوادو مریم خیلی همدیگه رو دوست
داشتن جوری که هر روز باید همدیگه رو میدیدن جواد همیشه مواظب مریم بود.....

و اگه کسی مریمو اذییت می کرد اون پشتشو میگرفت حالا هر کی باشه چه مادر مریم چه پدر یا داداشش باشه یه دفه خانوم معلم مریمو تنبیه کرده بود جواد هم فهمیده بود و معلم مریمو با سنگ زده بود ، اگه پارک میرفتن باید با هم میرفتن اگه جواد میرفت تو مغازه چیزی بگیره برا مریم هم میگرفت حتی عروسک هم براش میخرید مریم هم همینطور ، هیچکدومشون هم پولدار نبودن و در یک سطح بودن ، این دوتا با هم بزرگ شدن و دبیرستانو با هم تموم کردن و اینجا بود که طرز فکرها عوض میشه و سختیهای زندگی رو درک میکنن طوری که رو عشقهاشون هم تاثیر میذاره مریم دختر قشنگی شده بود جواد هم واسه خودش مردی شده بود جواد هم کار میکرد هم درس میخوند مریم هم محکم درس میخوند تا دانشگاه قبول بشه از قضا مریم دانشگاه قبول شد ولی جواد قبول نشد اینجا بود که دانشگاه بین دو تا عاشق فاصله انداخت قرار شده بود بعد از دبیرستان عقد کنن ولی مریم هی عقدو عقب مینداخت

جو دانشگاه رو مریم و دوست داشتنش تاثیر گذاشته بود هر موقع از دانشگاه بر میگشت و جواد میرفت
پیشش یا میگفت خسته ام یا درس دارم یا به بهونه های مختلف جوادو بی محل میکرد تا یک سال جوادو دور
داد تا اینکه تو جمع جلو همه گفته بود من قصد ازدواج ندارم و بهتره جواد بره زن بگیره و فکر منو از سرش
بیرون کنه اصلا کسی باورش نمیشد مریم بتونه همچین حرفی بزنه جواد بلند شده بود گفته بود مریم تو
این حرفو جدی زدی؟ مریم هم گفته بود پسرخاله من تا دانشگاهو تموم کنم چهارسال طول میکشه بهتره
به فکر دختر دیگه ای باشی این برا هر دومون بهتره جواد گفته بود شوخی رو دیگه بس کن مریم هم گفته
بود من هیچوقت انقد جدی نبودم جواد گفته بود نکنه من کاری کردم که ناراحت شدی؟ اونم گفته بود تو
کاری نکردی من بدرد تو نمیخورم اینو گفته بود و از خونه زده بود بیرون جواد رفته بود دنبالش و تو خیابون با
هم دعوا کرده بودن جواد بهش گفته بود تو چت شده؟ چرا بیربط حرف میزنی؟ این بازیو تمومش کن و برگرد
من نمیتونم بدون تو زندگی ولی قلب رئوف و نازک مریم از سنگ شده بود به جواد گفته بود اگه ادامه بدی
خودمو می کشم جواد با گریه گفته بود کی مریم قشنگ و مهربون منو از من گرفته؟ مریم گفته بود کسی
نگرفته ما مال هم نبودیم و اون موقع بچه بودیم و عشق چیز پوچ و بی فایده است و حالا پول حرف اول رو
می زنه جواد گفته بود خب منم پول دار میشم منم میرم دانشگاه مریم هم گفته بود ما به درد هم نمی
خوریم و دیگه هیچ وقت سراغ من نیا ، بعد از این هر کاری پدر و مادر هردوشون کردند که مریم راضی بشه
مریم زیر بار نرفت که نرفت این وسط جواد خودشو باخته بود و رفته بود سراغ قرص های روان گردان برای
آروم کردن خودش درسشو ترک کرده بود و کارش شده بود مصرف قرص. مریم هم که اصلا به فکر جواد نبود
، مریم بعد از دو سال از دانشگاه با پسر دیگه ای ازدواج کرد که مهندس بود حالا جواد عشق خودشو میدید
که با پسر دیگه ای داره می ره گردش و ازا ینی که هست بدتر میشد اینجا بود که پدر مادر جواد اونو برده
بودند به یک مرکز درمان و جواد خودش هم تصمیم گرفته بود دیگه به مریم فکر نکنه و زندگیشو دوباره
درست کنه بعد از تقریبا چند ماه جواد سلامتی خودشو به دست اورد و درسشو دوباره شروع کرد و درس
میخوند برا کنکور دیگه کار نمی کرد و فقط درس میخوند انگیزه هاش چندبرابر شده بودند ( اینایی که میگم
تو چند سال اتفاق افتاده بود و منی که دارم می نویسم خودم احساساتی شدم سرنوشت چه کارایی که با
آدم نمیکنه) بعد از امتحان کنکور جواد مهندس عمران قبول شده بود و دیگه زندگیش از این رو به اون رو شده
بود جواد قرص خوار با توکل به خدا و اراده محکم و کمک پدر و مادر و دکترا سالم شده بود و برا خودش شده
بود مهندس جالب تر این این بود که شوهر مریم فردی چشم چرون و شکاک بود و همش چشمش دنبال
دخترای مردم بود و اجازه نمیداد مریم که به خونه پدر و مادرش حتی بره همیشه گوشی مریمو چک میکرد
حتی چند بار مریمو زده بود درسته که شوهرش پولدار بود ولی نه از پولش بهره می برد و نه از وجود خودش
شوهرش چون خودش خراب بود به زنش هم شک می کرد مریم چون به جواد پشت کرده بود و با عشقش
بازی کرده بود همش میگفت حقمه باید سرم بیاد وقتی به کارایی که با جواد تو بچگی هاشون کرده بود
وقتی به دوست داشتنی هایی که بینشون بود فکر میکرد آرزوی مرگ میکرد که چرا اینقدر در حق جواد بد
کرده ولی روش نمی شد که از شوهرش جدا بشه چون همه بهش زخم زبون می زدند آخر نتونست طاقت
بیاره و به شوهرش گفته بود من نمیخوام دیگه باهات زندگی کنم مریم با چشمی پر از اشک و خون برگشته
بود خونه پدر و مادرش و آخرش از شوهرش جدا شد حالا خوبه که بچه دار نشده بود ولی روحیشو به کلی از
دست داده بود دانشگاهشو هم تموم نکرده بود بعضی موقع ها درس میخوند ولی مگه زخم زبون مردم
میزاشت درس بخونه و راحت باشه جواد هم از حالش باخبر شده بود و یک روز رفت دیدنش و خیلی عادی و
رسمی ولی روش نشد با جواد روبرو شه بخاطر همین جواد رفته بود تو اتاقش و احوالشو پرسیده بود مریم
هم گفته بود حالی واسم نمونده که ازش بپرسی بعد گفته بود اومدی اینجا که زجرکشم بکنی؟ آره من
احمقم بی شعورم ، اصلا هر چی دلت میخواد بگو جواد هم گفته بود نه من دیگه از دستت ناراحت نیستم تو
خواستی زندگی خودتو بکنی من اشتباه کردم که مزاحت می شدم عشق چیز پوچ و بی فایده است این
حرف مریمو داغون کرد بعد بهش گفته بود که خودشو ناراحت نکنه و میتونه زندگیشو دوباره شروع کنه و
دوباره باطراوت بشه فقط اراده میخواد و توکل به خدا اینو گفته بود و خواسته بود بره ولی مریم مانع شده بود
و نذاشته بود یقه شو گرفته بودو بهش گفته بود من تو رو میخوام من اشتباه کردم من بچه بودم گول
اطرافیانمو خوردم بخدا هنوز عاشقتم جواد که از شرم و خجالت قرمز شده بود زبونش بند اومده بود و
همینجوری نگاش میکرد بعد مریم گفته بود بیا ببین همش از تو نوشتم و خاطرات بچه گیمون بعد دفتر
خاطراتشو آورده بود و به جواد نشون داده بود جواد که اشک از چشماش جاری شده بود بهش گفته بود من
اگه دوستت نداشتم هرگز پامو اینطرفا نمیذاشتم فقط دنبال یک فرصت میگشتم که بهت بگم منم هنوز
عاشقتم و هر کاری کردی رو فراموش میکنم تو مریم کوچولو و قشنگ خودمی بعد بهش گفته بود همین
امشب میام خواستگاریت تا دیگه برای همیشه مال خودم بشی مریم از بس گریه کرده بود دیگه اشکی
براش نمونده بود و باورش نمیشد جواد بخشیدتش و هنوز دوسش داره بعد از چند ساعت حرف زدن جواد
تدارک خواستگاری رو چیده بود و مریمو برای همیشه به ازدواج خودش دراورده بود.این هم داستان پر
ماجرای جواد و مریم ولی مردایی مثل جواد کم هستن و پول وعشق دو چیز جدا از هم هستن پس هیچ
وقت دچار اشتباه نشید.

پایان

این متن آنقدر به نظرم قشنگ بود که ارزش پست گذاشتنو داشت.

نوشته شده در سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۶:۵۴

اس ام اس

 در ایران پدرها و مادرها مقابل فرزندشون همدیگر را نوازش نمی کنند و در آغوش نمی کشند و اینکار رو مقابل کودک زشت می دانند... اما هنگام مشاجره رعایت فرزند را نمی کنند و مقابل او با هم مشاجره می کنند. و فرزند چه بسا از داد و بیداد آنها به گریه می افتد. خوب در ایران کودکان از کجا مهرورزی بیاموزند؟ نوازش و مهرورزی در رسانه ها ممنوع است. در مدرسه ممنوع است. در خانواده ممنوع است..... پس ذهن کودک در ایران بیشتر از مهرورزی، خشونت را می آموزد. جان لنون چه زیبا گفته :در جهانی زندگی می‌کنیم که باید پنهانی عشق بازی کرد، در حالی‌ که در روز روشن خشونت را تمرین می‌کنند. این متن فوق العاده رو با دقت بخونین و برا همه بفرستین ؛ به امید یه زندگی پر از عشق. ... ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺍﻭﻝ ﺍﺗﺮﯾﺶ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻓﻘﺮ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﯿﺪﺍﺩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﭘﻮﻝ ﺑﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺗﺮﯾﺶ ﺩﺍﺩ... ﮐﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻬﺮ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﺮﺥ ﻫﺎﯼ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ ﺩﺭﺍﺗﺮﯾﺶ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﮕﺮﺩﺵ ﺩﺭآﯾﺪ ﺍﺗﺮﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺳﺎﻟﻦ ﺍﭘﺮﺍ ﻭ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﺳﺎﺧﺖ !! ﺳﺎﻟﻦ ﻫﺎﯼ ﺗﺌﺎﺗﺮﺳﺎﺧﺖ ﻭﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻫﺎﺭﺍ ﺗﺮﻣﯿﻢ ﮐﺮﺩ !! ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻧﺴﺎﺧﺘﯿﺪ..؟! ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﺸﻮﺩ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ...!! کاش می شد که کسی می آمد....... باور تیره ی ما را می شست!! وبه ما می فهماند... !!! دل ما منزل تاریکی نیست! ""اخم"" برچهره بسی نازیباست ! بهترین واژه همان"لبخند"است که زلبهای همه دور شده ست! کاش می شد!!! که به انگشت، نخی می بستیم! تا فراموش نگردد كه هنوز انسانيم... . مردم اینجا چقدر مهربانند ; دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند , دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری و دیدند هوا گرم شد , پس کلاهم را برداشتند و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است به من وصله چسباندند و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم محبت کردند و حسابم را رسیدند . خواستم در این مهربانکده خانه بسازم ، نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز . . . . . روزگار جالبیست،مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان می زاید!