X
تبلیغات

اس ام اس,اس ام اس عاشقانه,اس ام اس خنده دار,اس ام اس تولد ,دلتنگی,جدید

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

آخرین های عاشقانه

غمگین

نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۱۷

عکس

بعد از 14 سال سیگارش را ترک کرده بود

بهش گفتم چه حسی داری؟

گفت حس نترسیدن

حالا دیگه هرکسی رو بخوام میتونم ترک کنم....

غمگین

نوشته شده در دوشنبه ۹ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۲۱

اس ام اس

غمگین

نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۰۸

اس ام اس

سکوت همیشه معنی سکوت را ندارد، گاهی سکوت یعنی: س :ساعت های ک :کسری و :وجود ت :تو!

غمگین

نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۰۵

اس ام اس

بچه که بودیم میدانستیم هر وقت گم شدیم باید سر جایمان بمانیم تا پیدایمان کنند
مدتهاست ایستاده ام
کسی مرا پیدا نمیکند.......

غمگین

نوشته شده در سه شنبه ۷ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۰۴

اس ام اس

پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش

گفتم به خاطر هيچ كس.

پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو"

با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز.

ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود

گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

غمگین

نوشته شده در سه شنبه ۷ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۵۵

اس ام اس

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند .
دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" .
مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرمااا". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد . چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "
- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دی برگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دی برگِ .
- اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دی برگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "
- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي که ميده پولِ . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟
دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.
- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟
- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما .
دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.
دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم کيه؟ بگو دايانا !!! ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟
- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .
دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغوره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من مي رم . فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد .
حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد .
سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون منو قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟
- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ...
- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ !

غمگین

نوشته شده در سه شنبه ۷ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۳۸

اس ام اس

بعد از سال ها دخترک کبریت فروش را دیدم!

بزرگ و زیبا شده بود....

به او گفتم:کبریت هایت کو؟؟میخواهم این سرزمین را به آتش بکشم!

خنده ی تلخی کرد و گفت:کبریت هایم را نخریدند...

سالهاست که خودم را میفروشم!

غمگین

نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۵۴

اس ام اس

فِڪـر نَڪُـלּ ڪِــﮧ بـﮧ پـآیـَٺ مـے نِشیـنَمـ

نــَـﮧ

بُلـَنــــב مے شَـوَمـ آرآمـ چـَرخــے مے زَنـَـمـ

مُطـمـَئِــלּ مے شـَـوَمــ ڪِــﮧ نیسٺــے

بـَر مے گَرבمـ سَر جآیـَمـ

سـَــرَمـ رآ مــے گــُـבֿآرَمــ و مے میــــرَمــ

غمگین

نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۵۳

اس ام اس

درد دارد...

وقتـــی مـی رود ...

و همــه مــی گــویند : دوستتــــــ نداشتـــــ ...و تـــو نمــیتـــوانـی بــه همــه ثـــابتــــ کنـــی

کــه هـــر شبـــــــ

بــا عـــاشقـــانه هــایـش خـــوابتـــــ مــی کــرد

غمگین

نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۵۲

اس ام اس

روزی خوآهــد رسیـــد ،...

کـه دیگـــر نـه صــدآیمـ رآ بـشنوید ،

نـه نگــآهمـ رآ ببیــنیـد،نـه وجــود ِ مــرآ رآ حــس کنیــد ...

و میـ شــوییــد بآ اَشکتــآن ،!!! سنگ ِ قبــرِ خآک گرفتــه ی ِ مــرآ !!!

و آن لحظـه است ،

معنــی تمآمـ ِ حرف هآی ِ گفتـه و نگفتــه اَمـ رآ میـ فهمـــید !

ولــی مـَــن دیگــر نیستمـ !

غمگین

نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۴۹

اس ام اس

ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ ﺧﺪﺍ ... . . . . . . ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻣﺶ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ 5 ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﻡ ﮐﻢ ﮐﻦ ﮔﻔﺘﺶ: ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮔﻔﺘﻢ: ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﻡ ﮐﻢ ﮐﻦ ﮔﻔﺘﺶ: ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮔﻔﺘﻢ: ﭘﻮﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺯﻋﻤﺮﻡ ﮐﻢ ﮐﻦ ﮔﻔﺘﺶ: ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮔﻔﺘﻢ: ﺧﺪﺍﺟﻮﻥ ﮐﻞ ﻋﻤﺮﻣﻮ ﻣﯿﺪﻡ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﻮﻧﻢ ﺍﻣﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻭﻥ !! ﺧﺪﺍﺑﻐﻀﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺁﺩﻣﺎ . "" ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩﺕ "" . ﺑﻤﯿﺮﯼ ﻫﻢ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺭﻩ

غمگین

نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ شهريور ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۳۴

اس ام اس

پدرم وقتی مرد، همه ی خیابان ها چراغانی بود. ماشین ها بوق می زدند و از خیابان ها می گذشتند. مردم ، شادی می کردند و به هم شیرینی می دادند. هر کسی از کنار پدرم رد می شد، سکه ای به طرف او می انداخت. من گریه می کردم ، دور و بر پدرم پر از پول بود.

 

ناگهان پدرم از جایش بلند شد تعجب ؛ همه ی سکه ها را جمع کرد و گفت" می بینی پسر! مردم مرده ی مرا بیش تر از زنده ام دوست دارند.

امشب ، یک شام حسابی می خوریم؛ گوشه ی خیابان نمی خوابیم؛ مثل آدم زنده ها زندگی می کنیم؛ بیا!"

 

از آن روز ، پدرم هفته ای دو سه بار می مرد و من بالای سرش زار زار گریه می کردم. اما یک دفعه ، پدرم راست راستی مردو دیگر از جایش بلند نشد.

 

تنها ارثی که از پدرم به من رسید، مردن و زنده شدن است؛ آن هم هفته ای چند بار! خیلی سخت است، خیلی!

واقعی...خیلی غمگین

نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۱۱

اس ام اس

عشقم: بار اول که ديدمت یادته؟ تمام بدنم لرزید همونجا عاشقت شدم همونجا زندگیمو باختم همونجا فهمیدم چقدر دوست دارم یادته واسه اینکه فراموش کنم دوست دارم چیکارا کردم!؟ حسودیامون یادته؟ باهم بودنامون یادته؟ کنار هم نشستنامون یادته؟ واسه آینده برنامه چیدنامون؟ قرار گذاشتنامون یادته؟ خندیدنامون یادته؟ حال خراب همو گریه هامون یادته؟! نگرانی هامون یادته؟ پیاده روی هامون یادته؟ قربون صدقه رفتنامون یادته؟ عشقم گفتنامون یادته؟ دلتنگی هامون یادته؟ تا صبح بیدار موندنامون یادته؟ شادیامون یادته؟ حتی دعواهامون یادته؟ یادته بعد هر دعوا چقدر قربون صدقت میرفتم که ناراحت نشی؟ یادته چقدر قشنگ آرومت میکردم؟ یادته وقت قرصات میشد خودت یادت میرفت من یاد آوری میکردم بهت؟ همیشه یه لبخند میزدی بهم یادته؟ یادته میگفتی تا آخر دنیا باهاتم؟ یادته میگفتی تنهات نميذارم؟ یادته بهم گفتی هرچی شد فقط قهر نکن؟ یادته گفتم همه زندگیه منی باهام بد نشو هيچوقت؟ دارم با اشک برات مینویسم(sad)(sad) این خاطره هارو یادته؟(sad)(sad)(sad) چطور دلت اومد بری؟ بعد هزارتا خاطره

دلنوشته...حقیقت

غمگین

نوشته شده در يکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۴۳

اس ام اس

غمگین

نوشته شده در يکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۳۸

اس ام اس

برای تا ابد ماندن باید رفت…

گاهی به قلب کسی گاهی از قلب کسی

غمگین

نوشته شده در يکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۲۸

اس ام اس

سراغت را از “قاصدک” که می گیرم تابی خورده
و در دل ابرها گم می شود !
غصه ام می گیرد
می دانم ، شرم دارد از اینکه “خبر” دهد که رفتنت همیشگی بود …

غمگین

نوشته شده در يکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۱۱

اس ام اس

حتی دوباره لبخند زدن هم
دل میخواهد که من دیگر ندارم !

غمگین

نوشته شده در يکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۱۰

اس ام اس

בلـــَم گرفتــﮧ…
از همــﮧ ی بــی تفآوتــی هآ…
از همــﮧ فــَرآموشی هآ…
از هَمﮧ بــی اعتمــآدی هآ…
کــآش معلــمی بود و انشـ ـ ـــآیی مــی خوآســت…
روزگــآر خوב رآ چگونــه مــی گــُذرآنید ؟”

غمگین

نوشته شده در يکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۰۹

اس ام اس

گاهـــــــــــــی آنچنان مزخرف می شــــــوم
که برای دیگـــــــــران قابل درک نیستـــم…
حتی عزیــــــــــزترین کســــانـــــم را از خــــــــــــودم می رانم
اما در آن لحظه در دلــــــــــم آرزو دارم بگـــــــــویند:
” می دانم دســــــت خودت نیست، درکــــــــت می کنم ”

غمگین

نوشته شده در يکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۰۹

اس ام اس

دلت که گرفته باشد …
شادترین آهنگها روضه خوانی میکنند …
شلوغ ترین مکانها ، تنهاییت را به رخت میکشند …
و شادترین روزها برای تو غمگین ترین روزهاست …
دلت که گرفته باشد ، نغض میشود همه قانونها …