اس ام اس,اس ام اس عاشقانه,اس ام اس خنده دار,اس ام اس تولد ,دلتنگی,جدید

خرید شارژ

پر بیننده های امروز

آخرین های عاشقانه

خخخ

نوشته شده در شنبه ۱۲ فروردين ۱۳۹۶ ساعت ۹:۴۲

عکس

بولـــت: من سریع ترینم 🖐🏻💪🏻

 

 

 

تعطیلات: ھھھھھھه 👎🏼😓

خخخ

نوشته شده در چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۷:۵۰

عکس

اگه چاق باشی چیبس و پفک بخوری میگن نخور چاق تر میشی

اگه لاغر باشی بخوری میگن همینا رو خوردی لاغر شدی!!!!!

خخخخخ

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۱۲

عکس

پست علمی

 

 

 

 

 

دانشمندان کشف کردن افرادی که بیشتر عمر میکنن

زودتر میمیرن:|

خخخخخ

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۱۰

عکس

دیشب که نمیدانستم ... برای کدامین دردهایم تا صبح گریه کنم .... خوابیدم یه حالی داد که نگو 😳

خخخخخ

نوشته شده در پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰:۲۶

عکس

وقتی من پست میذارم و شما حتی یه کامنت هم نمیذارین !!!!

دیگه حالی به آدم میمونه

نه والا!!1

احوالی به آدم میمونه

نه بلا!!!

کوفت با ریتم نخون

کامنت بذار:|

خخخخخ

نوشته شده در سه شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱:۰۷

عکس

از خدا پرسیدم :10000000سال برات چقدره؟؟

گفت:یک دقیقه

گفتم 10000000تومن برات چقدره؟؟؟

گفت:یک تومن

گفتم یک تومن بده

گفت:یک دقیقه صبر کن:))))))))

خخخخخ

نوشته شده در دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۴۴

عکس

یکی نوشته بود : تو او را دوست داری، من تو را و او مرا:(

حالا کاری با املای جمله ندارم ولی هر جور حساب میکنم یکی این وسط همجنسگراست:|

:)

نوشته شده در دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۴۱

عکس

مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .

ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .
ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ
ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .
ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ...

:)

نوشته شده در دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۴۰

عکس

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺩﻩ ﺑﻪ اسم مش مراد به ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ
ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﻣﺮﺩ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ
ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺩﻩ ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ : "ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ، ﻣﺶ مراد ﯾﮏ
ﺷﯿﺮ ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ !"
ﻣﺶ مراد با
ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺳﻢ ﺷﯿﺮ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ . ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ
ﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺳﮓ ﻗﺪﯾﻤﯽ
ﻣﺶ ﺗﯿﻤﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ
ﺍﻭﻝ ﻏﺶ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ .
ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ " ﻣﺸﮑﻞ " ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺠﻨﮕﯿﺪ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺗﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ...
تو زندگی مشکل وجود نداره همه چیز مسئله است و قابل حل...

:)

نوشته شده در دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۳۷

عکس

نشسته بودم رو نیمکت پارک،کلاغ ها رو می شمردم تا بیاد.سنگ مینداختم بهشون.می پریدند،دورتر می نشستند.کمی بعد دوباره بر می گشتند،جلوم رژه میرفتند.

ساعت از وقت قرار گذشت.نیومد.

نگران،کلافه،عصبی شدم.شاخه گلی که دستم بود سر خم کرده بود و داشت می پژمرد.

طاقم طاق شد.از جام بلند شدم ،ناراحتیم رو خالی کردم سر کلاغ ها.

گل رو هم انداختم زمین.پاسارش کردم.گند زدم بهش.گلبرگ هاش کنده و له شد.یقه پالتوم رو دادم بالا،دستام رو کردم تو جیباش.راهم رو کشیدم و رفتم.نرسیده به در پارک صداش از پشت سر اومد.صدای تند قدم هاش و صدای نفس نفس هاش داشت میومد.بر نگشتم به رووش؛حتی برای دعوا،مرافعه،قهر.از در خارج شدم.خیابون رو به دو گذشتم.

هنوز داشت پشتم میومد.صدای پاشنه چکمه هاش رو میشنیدم.میدویید و صدام می کرد.

اون طرف خیابون ایستادم جلو ماشین.هنوز پشتم بهش بود.کلید انداختم که در رو باز کنم که بشینم و برا همیشه برم.درو هنوز باز نکرده بودم که صدای بوق و ترمزی شدید و فریاد ناله ای کوتاه ریخت تو گوش و جونم.

تندی برگشتم دیدمش پخش خیابون شده بود.به روو افتاده بو جلو ماشینی که بهش زده بود.رانندش هم داشت تو سر خودش می زد.

سرش خورده بود روو آسفالت و پکیده بود و خون راه کشیده بود میرفت سمت جوی کنار خیابون.

ترس خورده و هول دوییدم طرفش .بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

منگ.

هاج و واج نگاش کردم.

تو دست چپش بسته ی کوچکی بود.کادو پیچ.محکم چسبیده بودش.نگام رفت روو آستین مانتوش که بالا شده،ساعتش پیدا بود.چهار و پنج دقیقه.

نگام برگشت و ساعت خودمو دیدم؛چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیج و درب و داغون نگاه ساعت راننده ی بخت برگشته کردم.عدد چهار و پنج دقیقه رو نشون میداد...

:)

نوشته شده در دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۳۱

عکس

روزی اسب کشاورزی داخل چاه افتاد . حیوان بیچاره ساعت ها به طور ترحم انگیزی ناله می کرد. بالاخره کشاورز فکری به ذهنش رسید . او پیش خود فکر کرد که اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر شود . او همسایه ها را صدا زد و از آنها درخواست کمک کرد . آن ها با بیل در چاه سنگ و گل ریختند. اسب ابتدا کمی ناله کرد ، اما پس از مدتی ساکت شد و این سکوت او به شدت همه را متعجب کرد . آنها باز هم روی او گل ریختند . کشاورز نگاهی به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه ای دید که او را به شدت متحیر کرد... با هر تکه گل که روی سر اسب ریخته می شد اسب تکانی به خود می داد ، گل را پا یین می ریخت و یک قدم بالا می آمد همین طور که روی او گل می ریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد... زندگی در حال ریختن گل و لای برروی شماست . تنها راه رها یی این است که آنها را کنار بزنید و یک قدم بالا بیایید. هریک از مشکلات ما به منزله سنگی است که می توانیم از آن به عنوان پله ای برای بالا آمدن استفاده کنیم با این روش می توانیم از درون عمیقترین چاه ها بیرون بیاییم...

خخخخ

نوشته شده در يکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۴۴

عکس

درحالی که کمتر از دو هفته به شروع المپیک مونده، ورزشکارا به جای تمرین دارن میگن حالا چی بپوشیم ؟🤔 ‌

دخترو دیدی بابا؟؟

نوشته شده در يکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰:۲۱

عکس

دخترتو دیدی بابا؟
درد تو را روی تَنَش نقاشی می کشد:)
قلبش هزار تکھ شدھ:)
دیگھ اونو نمیشھ شناخت.:)
دخترتودیدی بابا؟!
دیگر رنگ صورتی دوست ندارد:)
دخترتو دیدی؟
روزی چند کیلومتر راه می رود در اتاقش:)
دخترت را دیده ای بابا؟؟
خفه شده کلمه در صدایش
دخترتو دیدی بابا؟؟
دیگر آن بچه ی خوشحال نیست:)
دخترتو دیدی بابا؟
به نبودت خیلی خوب عادت کرده:)
دخترتو دیدی بابا؟
تنفر درسلول هایش نفوذ کرده:)
دخترتو دیدی بابا؟
اتاق صورتی اش ده سال پیش ویرانه شدھ:)
دخترتو دیدی بابا؟
در سینھ ی او دیگر قلـ♥ـب نیست:)
دخترتو دیدی بابا!؟
حتی در چشمش هم دیگر اشک نیست:)
دیدی چقدر سرد شدھ؟؟؟
دخترتو دیدی بابا؟
گمشدھ پشت آن هزار تا نقابشـ(:

خخخخ

نوشته شده در جمعه ۲۵ تير ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۴۵

عکس

دیشب بابام از پسر داییم که کنکوریه پرسید اضطراب داری؟

گفت آره

 

 

 

 

بابام هم گفت اضطراب نداشته باش😐

 

فکر نکنم هیچ مشاوری میتونست اینجوری کمکش کنه😂😜😅😐

:(

نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ تير ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۳۵

عکس

اگه یه پسر برات سوت زد...
برنگرد نگاهش کن..
چون تو یه دختری نه یه سگ^_^

خخخخخخ

نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ تير ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۰۷

عکس

مامااااااااااااااااان کنکور دادم

بیا منو بشور:)))))))))))))

:)

نوشته شده در دوشنبه ۲۱ تير ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۲۵

عکس

عکاس خودمم

نظرتون چیه؟؟؟؟

خخخخخخ

نوشته شده در شنبه ۱۹ تير ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۵۴

عکس

واس هبابام برنامه دیوار نصب کردم از دیروز هی میاد تو اتاقمو یه وسیله برمیداره میگه تو اینو لازم نداری:|

امروز داشت از خودم عکس میگرفت :|||||

عیدتون مبارک :)))))))))))))

نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۹۵ ساعت ۱:۱۸

عکس

خخخخخ

نوشته شده در شنبه ۱۲ تير ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۴۶

عکس