اس ام اس درد و دل

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

یک بهار دیگه هم تمام شد و ...

نوشته شده در 31 / 3 / 1396 ساعت 8:04

آپلود عکس

زیاده عرضی نیست!
فقط آمدم به "خودم" و تمام آنهایی که یک عالمه فکر و کار انجام نشده دارند بگویم:
 یک بهار دیگر هم تمام شد!
همین...!

خدایا من رو از آتیش جهنم دور کن

نوشته شده در 30 / 3 / 1396 ساعت 21:34

لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم تو مسجد
 دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم
هیچکی ازش حتی یه فالم نمیخرید ...
بی اعتنا از کنارش رد میشدن....
رفتم جلو
 گفتم خوبی: گفت مرسی...
گفت عمو یه آدامس ازم میخری؟؟؟
دست کردم تو جیبم
 فهمیدم کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم چشم میرم خونه کیفم رو میارم ازت میخرم...
گفت عمو تو میدونی الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور کن...
گفت یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم آره خیلی...
گفت یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم چادر؟؟؟
گفت آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی میکنیم،ظهرا که آفتاب میزنه میسوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد میکنه،گرمش که میشه بیشتر قلبش دردش میگیره...
سرم رو انداختم پایین...
اشکم دراومد....
گفت عمو یعنی من الان بگم خلصنا من النار
 خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور میکنه؟؟
از گرما تو چادر دور نمیکنه؟؟؟
آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم
چیزیش بشه من میمیرم...
میخواستم داد بزنم آهای ملت بی معرفت
این بچه اینجا نشسته شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه
 بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و خلصنا من النار میگید
آهای ملت بی معرفت...
خلصنا من النار اینجاست،الهی العفو اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد گفت بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همینجوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم الهی العفو...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد میداد....
مزه بغض میداد....
مزه اشک میداد...

شاد و خوشحال

نوشته شده در 30 / 3 / 1396 ساعت 12:38

آپلود عکس


آبنباتی گوشه دهانت بگذار
خوش طعم وخوش عطر
وبگو
بی خیال آدمهایی که در زندگی
کامم راتلخ می کنند
من شادم
من خوشحالم
من موفقم
من بهترین هارادارم

درباره ی جوکلند

نوشته شده در 7 / 3 / 1396 ساعت 15:55

عکس

 سلام آقا سید دیشب سایت هنگ کرد و بالا نمیومد...تقریبا بیست و چهار ساعت... ما نگرانیم نمیخوایم جوکلند از بین بره... ما جوکلند و بچه های جوکلند و بچه های چت روم جوکلند و دوس داریم... اقا سید توروخدا رسیدگی کنین... ما شادیامون... غمامون... لحظه هامون تو جوکلند سپری شده... کلی خاطره داریم اینجا خواهش میکنم خاطراتمونو ازما نگیرین ...از طرف بچه های جوکلند و کوچیک شوما آلما 20 تهران

نیش...

نوشته شده در 25 / 2 / 1396 ساعت 6:32

عکس

بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند بزرگ که شدم دیدم شنیدم رفتم آمدم و یاد گرفتم آدمها هم نیش می زنند! هر چقدر صمیمی تر و عزیز تر نیششان سمی تر

...

نوشته شده در 23 / 2 / 1396 ساعت 6:42

عکس

اینجا من

‎بستگی دارم به تو،به حرفهایت،آرامشت،
‎به بودنت.اینجا اگر تو باشی،
‎فدایِ سرِ هرکه که می خواهد نباشد.

وضعیت ناراحت کننده

نوشته شده در 17 / 2 / 1396 ساعت 15:14

عکس

چند سال قبل مدیر یه تالار معروف در تهران قصد داشت زوج هایى که در آن تالار عروسى گرفته بودند را در مهمانى دور هم جمع کند! اما بعد از تماس با چند تن از آنها منصرف شد!

68% زوج ها جدا شده بودند!

یه فنجون احساس

نوشته شده در 8 / 1 / 1396 ساعت 19:50

عکس

تا باران نباشد، رنگين کمانی نيست...
تا تلخی نباشد، شيرينی نيست...
تا غمی نباشد، لبخندی نیست...
تا مشکلات نباشند، آسایشی وجود نخواهد داشت...
پس همیشه به خاطر داشته باش، هدف این نیست که هرگز اندوهگین نباشی، هرگز مشکلی نداشته باشی، هرگز تلخی را نچشیده باشی.
همين دشواری‌ها هستند که از ما انسانی نيرومندتر و شايسته‌تر می‌سازند، و لذت و شادی را برای ما معنا می‌کنند

برایت آرزو میکنم

نوشته شده در 8 / 1 / 1396 ساعت 19:33

عکس

قبل ازهر چیزی برایت آرزو میکنم که عاشق شوی و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ، و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ، و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد ....... اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني. برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ، از جمله دوستان بد و ناپايدار ........ برخي نادوست و برخي دوستدار ........... كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد . و چون زندگي بدين گونه است ، برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي...... نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ، كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد..... تا كه زياده به خود غره نشوي . و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري ..... تا در لحظات سخت ، وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد . همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ، نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........ چون اين كار ساده اي است ، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند ..... و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي. و اميدوارم اگر جوان هستي ، خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي...... و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ، و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي........... چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد. اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد..... چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت.... به رايگان...... اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني ..... هر چند خرد بوده باشد ..... و با روييدنش همراه شوي ، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد. به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي..... و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي : " اين مال من است " ، فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است ! اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...

منِ سرگردان و گریان

نوشته شده در 5 / 12 / 1395 ساعت 14:53

عکس

چادر سیاه مادرم 

گوشه اش را
میگرفتم وراهم را
ازمیان هیاهوی بازار
پیدامی کردم
زبری اش، بهتر از
هردست نوازشگری
مرهمِ اشکهایم میشد
حالا دراین بیراهه
منِ سرگردان
وگریان چه کنم!؟

...خـــــــــدا....

نوشته شده در 1 / 12 / 1395 ساعت 7:00

عکس


فکر کن این همه بد بختی بکشی

بعد موقع مرگ

خدا بیاد بگه:

کات٬خوب نبود یه بار دیگه میگیریم

درباره اینگونه

نوشته شده در 6 / 11 / 1395 ساعت 0:42

عکس

اینم براتون تعریف بکنم و برم

تو محله ی ما خونواده ای فقیر بودن که دختری لال داشتن،میگفتن که بیشتر جوونای محل باهاش خوابیدن و ...

یه بار با نوجوونی سادم به دوستم گفتم اینا همش دروغه،حرفه، حرف در میارن برا بدبخت،چرا به باباش نمیگه؟

رفیقم خندید و گفت خوب لال دیگه نمیتونه بگه ... بعدها ما از اون محل رفتیم و شنیدم که دخترک خودکشی کرد،همون رفیقمم دیدم، گفت میدونی چرا به باباش نمی گفت؟گفتم چرا؟گفت چون باباشم بهش تجاوز میکرد.

(اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان می زنم بی محابا)

پروانه و شمع

نوشته شده در 2 / 11 / 1395 ساعت 18:32

عکس

پروانه ای آمدو بر روی شانه ام نشست.

از او پرسیدم:چه می کنی ؟ به کجا می روی؟

پروانه پاسخ داد:به دنبال شمعی می گردم تا به دورش بگردم؛زندگی بدون عشق برای من معنایی ندارد...

به فکر فرو رفتم...به افکار این پروانه ی بیچاره پوزخندی زدم.

نمی دانست همین عشق بال های پروازش را خواهد سوزاند و دیگری بالی برای پرواز باقی نخواهد ماند.......عشق درد جانگیری است .....این در طی زمان ثابت شده!!

اس ام اس

نوشته شده در 27 / 10 / 1395 ساعت 15:39

عکس

همیشه خود اونی که دیوونت کرده ،

اول از همه میاد میگه ،

این دیوونه بازیا چیه آروم باش

داستان

نوشته شده در 27 / 10 / 1395 ساعت 0:08

عکس

مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره شان نشست .

پدر از فرزندش پرسید : 《 این چیه ؟ 》  

 پسر پاسخ داد : 《 کلاغ  》.

پس از چند دقیقه دو باره پرسید : 《 این چیه ؟ 》

پسر گفت : 《 بابا من که همین الان بهتون گفتم ، کلاغه. 》

بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید : 《  این چیه ؟ 》

عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت : 《  کلاغه ه ه ه ه کلااااااغ ! 》

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت . صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند . در آن صفحه اینطور نوشته شده بود :

امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است . هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمی شدم  و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم .

💔💝

جدید

نوشته شده در 26 / 10 / 1395 ساعت 17:54

☜اینجا دنیای مجازیه...  -_-        

بعضیا که هر روز آلبوم تازه از عکساشون میدن بیرون✘✔                      

دل نبند... دل بستی دل بِکن...✘✖✖ ☜ناراحتش کنی بلاک میشی به همین راحتی... ✖✖            

دو روز نباشی غریبه ها جاتو پر میکنن...✘✖✖          

☜ مخاطب خاص زیاده! کافیه نباشی فقط...✖✖ اینجا همه بی وفان مثل تورو زیاد دارن...✘✖ ☜لزومی نداره فقط با تو باشن....            

هر روز ادم های جدید هم صحبت جدید... چرا باید با یه قدیمی صحبت کنن؟؟؟؟...✘✖ ☜به اسم داداشی و آبجی خیلی ها از کنارت بردن...            

اینجا تو تنها نیستی که!  همه ادعا دارن... همه میخوان ادا عاشقا و با معرفتا درآرن...✘✖ ☜اینجا قبرستونه عشقه دنبال عاشقی نگرد  اونی ک واسه توقلب میفرسته؛تو پی وی واسه یکی دیگه دوست دارم میفرسته... ✘✖              

☚بفهم اینجا مجازیه مجازی

عادی شدن

نوشته شده در 25 / 10 / 1395 ساعت 15:18

عکس

مجري: پسرخاله چرا انقدر ناراحتي؟ 

پسرخاله: امروز يه بچه رو ديدم داشت سر چهارراه گل ميفروخت 

مجري: از ديدن اون بچه ناراحت شدي؟ 

پسرخاله: نه 

مجري: پس چي ناراحتت کرده؟ 

پسرخاله: همين ديگه،از اين ناراحتم که فهميدم ديدن اينجور بچه ها انقدر واسم عادي شده که ديگه ناراحتم نميکنه!

یه ملکه

نوشته شده در 14 / 10 / 1395 ساعت 12:50

عکس

يه ملكه ى در انتظار پادشاه نباش

يه ملكه اى باش كه مشغول ساختن
امپراطورى خودش هست
تا پادشاهش از راه برسه

سلام عشقم

نوشته شده در 2 / 10 / 1395 ساعت 12:24

عکس

سلام عشق عزیزم امیدوارم هرجا که هستی سلامت باشی.میخواستم بهت بگم یه وقت هوای کسی دیگه به سرت نزنه وگرنه من میدونم و تو و اون.اول پوست اونو میکنم.بعدش پوست تو رو میکنم بهدشم با سر میکوبم تو طاق.خلاصه گفتم حواست باشه.شوخی هم ندارم. فقط مال خودمی.شیرفهم شد!!!!!!