قطعه ی ادبی

قطعه ی ادبی

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

یه ملکه

نوشته شده در 14 / 10 / 1395 ساعت 12:50

عکس

يه ملكه ى در انتظار پادشاه نباش

يه ملكه اى باش كه مشغول ساختن
امپراطورى خودش هست
تا پادشاهش از راه برسه

عاصی

نوشته شده در 1 / 10 / 1395 ساعت 18:18

عکس

در آستانه ی فصلی سرد ، در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانیِ این دست های سیمانی زمان گذشت ، زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت ... امروز روز اول دی ماه است ، من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم ، نجات دهنده در گور خفته است و خاک ، خاک پذیرنده اشارتی ست به آرامش (عاصی را اینگونه آغاز کردم) تاریخ را چشمان من میسازد من برده ی آزادی ام گمان کردم که دارم شعار می دهم ، میدانی که واژه ی آزادی هم مثل دموکراسی و صلح و عدالت آنقدر دستمالی و کثیف شده است که باید مراقب باشی تا آلوده نشوی ... بر عکسش کردم تا حداقل برای فهمیدن همین بند شاید کسی به خودش رنج و زحمت بدهد همانطور که من با هر شعر تازه ای که می نویسم چند روز از عمرم کم می شود باور کن که این آب شدن ها را می فهمم این که هنر رنج خالص است از فردوسی بپرس می داند ... بعد با انجیل یوحنا ادامه دادم ، البته با بخش ابتدایی طاغی آلبر کامو ... در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود ، همان در ابتدا نزد خدا بود طاغی کیست ؟ انسانی که نه می گوید اما نه گفتن او از سر انکار نفس نیست او چون به نفس خود می اندیشد آری می گوید برده ای که تمام عمر فرمان گذارده ، به ناگاه در می یابد که نمی توان از فرمان تازه ای اطاعت کند ... به چشمهای تو بیخود نشست و سخت گریست و پرید توی میدان مین و شکست تابلوی ایست گذشت درگذشت و در آمیخت با طناب خزید توی خودش با گونه های خیس از آب نگاه کرد و هیچ را در آغوش خود فشرد و پوزخند زد به زندگی عاشقانه مرد این روایت من از تمام عاصیان و طاغیان زمین است ، این روایت من است که هنوز زنده ام تا زمانم فرا رسد تا خون روی گلوی بریده مثل گلهای قالی لخته شود یا آنقدر گم شوم تا مادران وحشت زده در عذای جنازه ام در خلوت خانه های سیاه مویه کنند و خوب ها و خیران و پاکان ، آن داراها ، فرادستان ، حاکمان و حقوق بگیران و مستخدمانشان با پوزخندی مرگم را تقدیر هر عاصی و طاغی بدانند و شاد باشند که دیگر تمام شد و بوسه هایی که بوی زخم می دادند به زخم های چرک کرده که دریادند به یاد تو از در و دیوار طعنه خوردن به بوف کور کز کرد ه در تن من به موریانگی و جان کندن در این چوب به بی صدا گریه کردن این مرد مصلوب اما تو را چکار کنم ؟ تو را که معصومیتت بر قلبم چنگ می اندازد وقتی اشک هایت نگران حال من است و میترکی چرا یکباره لامصب دارم آتش میگیرم بانو ... وقتی از کودکان آینده حرف می زنی و از اینکه جایی باشیم آنقدر دور که صدای بمب خدایگان و بغض بردگان و بلوای بندگان و این همه نداشتن روی سرمان خراب نشود و کجا برویم آخر کجا ... ؟؟؟

برای تو که در بندی ...

نوشته شده در 12 / 9 / 1395 ساعت 0:03

عکس

برای تو که در بندی

همینکه نفس میکشی و میخندی . همینکه اشک شوم به یاد تو همبندی

برای روزهای شبت که شکل یلدا بود . به تلخی حبسی که از گونه هات پیدا بود

برای روزهای سگی مشتهای روبه دیوارت . برای زخم خشک دست سوخته از سیگارت

به لب گزیدنت از درد پشت شیشه وقتی که . نگاه زنت ، پسرت ، خم نمیشوم به شرطی که ...

رها شوی از شرم فحش های ناموسی . و بهت همسرت از ترس توی کابوسی

که شب به مغز تو رعشه جفت میگیرد . هنوز زنده ای و زندگیت ساده میمیرد

وباز پرسه تو حیاط و بحث های تکراری . به این نفس کشیدن سنگین و تلخ و اجباری

که جیره ی صبحت طناب دارَت بود . گناه تو این بود که چیز بارَت بود

به این ته بن بست و نعره های مغرورت . به اینکه دوباره شروع میکنیم های مشهورت

به اشک لای شیارهای صورت مادر . به چکه چکه آب شدن های جسم پدر

جهان برای تو یک سلول انفرادی بود . وسهم تو سیلی و فحش و چشم های کبود

که در میان دهان بازجوی همیشگیت شلاق است . تو زخم داری و چرک کرده این حادثه داغ است

تویی و دلواپسی و زجر توبه کردن ها . و حبس سینه درطاق مستراح و چیز خوردن ها

به خلط تو با خون زجه با کمربندی . که حفر میکند پشت سرخ تو را و میخندی

به سوگ تو نوشابه ها همه عزادارند . اگر چه به اجبار سر به ماتَحت تو دارند

فدای غربت تو ، بغض کن نخند لامصب . من از غرور تو در اعتصاب غذات میترسم

به روسری به سر از مرد زن شدن هایت . تو پشت میز محاکمه ای من چرا می لرزم؟

شعار بود شعار ما همه ندا و سهرابیم . حدیث باسن و نان بود ، ما همه خوابیم

حدیث تو جک شد در حد یک عجب ای وای . تو پیش به سوی مرگ و ما به عقب ای وای

تویی و زخم بزرگی که داغ میشود هر روز . و ما که جشن میشویم رقص در نوروز

تویی که داد میشوی از درد برای بیداری . منی که چُرت شده از نعشه های بی عاری

منی که به سیزده های در نشده ات رقصیدم . منی که از هالووین به زندگی تو در بند ترسیدم

از این همه حرف ها و چهره های پوشالی . به نفرت از قلب ها و مغزهای تو خالی

 

به غرق شدن این جمع در زندگیِ گوسفندی . تو گریه گرفته چشم های کبودت ، میخندی ؟

به برادرم ...

نوشته شده در 27 / 8 / 1395 ساعت 12:46

عکس

تو شبیه برادرم هستی یه برادر که وارث درده

یه برادر که مثل من عمری زیر ساطور زندگی کرده

توسری خورده سر سری نشده خونده از یه جهان بی برده

یه برادر که با صداش شاید ورق روزگار برگرده

من همه راهو اشتباه رفتم کی میگه رویا دنیا میسازه

هر درختی یه روز تبر میشه هر زن آبستن یه سربازه

تیغ توقیف رو رگ واژست مهر ممنوع روی پروازه

راه رفتن همیشه بن بسته راه برگشت تا ابد بازه

پس باید رو به شعر برگردم بس همدیگرو نفهمیدن

بس تو چارچوب جون کندن بس توی مدار چرخیدن

همیشه چاه رو نشون دادم به صداهایی که نمیدیدن

اونا که با ترانه هام آخر روی پیست سقوط رقصیدن

حس سطل زباله رو دارم لب به لب از سرنگ و ته سیگار

حس یه یاکریم که فهمیده لونشو ساخته روی چوبه ی دار

من یه جک توی مجلس ترحیم من یه پروانه ام توی رگبار

من یه زندانی ام که عمرش رو مشت میکوبیده به تن دیوار

تلی از خوابهای مکروهم تلی از بغضهای تعزیری

خسته از بورس بشکن و باسن خوندن از سر شکم سیری

توی عصری که حتی با عکس خودتم توی آینه درگیری

چجوری میشه زندگی رو نوشت وقتی لحظه به لحظه میمیری

وقتی که گاندیای امروزی کفش کلوین کلاین میپوشن

وقتی که میمونا دارن نفت گربه ی آسیا رو میدوشن

وقتی که غولهای مبارز هم بی قرار بلیط گوگوشن

خوب دیگه عادیه که مترب ها خودشونو به پول بفروشن

حالا که استخونای شاملو زیر سنگ شکسته میپوسه

حالا که آخرین چریک داره چکمه ی دیکتاتور رو میبوسه

حالا که مرکز جهان امروز تختخواب یه نشمه ی روسه

دیگه فرقی نداره دنیامون توی دست کدوم دیوثه

تو شبیه برادرم هستی یه برادر که خوب میبینه

یه برادر که خوب میفهمه معنیه گوله رو توی سینه

ما کتک خورده ی یه کابوسیم توی عصری که رویا ننگینه

تو زمانی که وزن هستی مون مثل وزن سکوت سنگینه

قرار بود با سواد شویم

نوشته شده در 3 / 7 / 1395 ساعت 15:47

عکس

 قرار بود با سواد شویم

یک عمر صبح زود بیدار شدیم...
لباس فرم پوشیدیم...
صبحانه خورده و نخورده...
خواب و بیدار...
خوشحال یا ناراحت ...
با ذوق یا به زور...
راه افتادیم به سمت مدرسه
قرار بود با سواد شویم
روی نیمکت های چوبی نشستیم
صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند
سیاه است را شنیدیم
با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم
و زنگ آخر که می خورد
مثل یک پرنده که در قفسش باز می شود
از خوشحالی پرواز کردیم
قرار بود با سواد شویم
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم
به ما دیکته گفتند
تا درست بنویسیم
گفتند
از روی غلط هایت بنویس
تا یاد بگیری،
ما نوشتیم و یاد گرفتیم
و بعد
نگرانی...
دلهره...
حرف مردم...
شب بیداری و تارک دنیا شدن
کنکور شوخی نداشت...
باید دانشجو می شدیم...
قرار بود با سواد شویم
دانشگاه و جزوه و کتاب و امتحان و نمره و معدل...
تمام شد
تبریک ...
حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط می خواهم چند سوال بپرسم
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ماچقدر سواد دوست داشتن داریم؟؟
ماچقدر سواد انسانیت داریم؟
و ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم...

غمگین

نوشته شده در 11 / 6 / 1395 ساعت 22:58

عکس

دوست داشتنت 

از گيسوانم روان است
عاشقانه هايم از
گلهاي دامنم
براي تو
دختر آبشار ميشوم

غمگین

نوشته شده در 11 / 6 / 1395 ساعت 22:51

عکس

باورت بشود یا نه 

روزی می رسد که دلت
برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد
برای نگاه کردنم، خندیدنم
و حتی اذیت کردنم!
برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی
روزی خواهد رسید
که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود
می دانم روزی که نباشم
هیچکس تکرار من نخواهد شد.

غمگین

نوشته شده در 11 / 6 / 1395 ساعت 22:47

عکس

من كاملا تهي هستم.

مي دانيد كاملا تهي بودن يعني چه؟

تهي بودن مثل خانه ايست كه كسي در ان زندگي نكند.

خانه اي بدون قفل بدون اينكه كسي در ان زندگي كند.

هركسي ميتواند وارد شود هر وقت دلش بخواهد.

اين چيزيست كه بيشتر از همه مرا ميترساند.

..حکایت دنیا

نوشته شده در 8 / 6 / 1395 ساعت 23:03

عکس

قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه دیگری نوشید ...

باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیندازد تا هر جه بیشتر و بیشتر لذت ببرد ...

مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد ...

اما ( افسوس ) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت ...

در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد ...

بنجامین فرانکلین می گوید: دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ! 

پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک می شود ...

این است حکایت دنیا ...

 

غمگین

نوشته شده در 4 / 6 / 1395 ساعت 11:37

عکس

هر زمان از عشق پرسیدند
گفتم آه .... عشق ...

خاطرات بی‌شماری پشت این افسوس بود ...

غمگین

نوشته شده در 2 / 6 / 1395 ساعت 19:47

عکس

خرابی که با رفتنت

 

به دلم وارد شد...

 

از بمباران اتمی هیروشیما

 

بدتر بوده است..!!

غمگین

نوشته شده در 2 / 6 / 1395 ساعت 19:45

عکس

کاش آدم میتونست از یه جایی به دلش حالی کنه ...

نمیشه دیگه ....

کاش میشد بلند بشی و روپاهات بایستی و بخندی ...

موهاتو جمع کنی پشت گوشات و به خودت بگی ...

امروز میخوام همه چی رو از اول اولش شروع کنم ... شروع کنم زندگیمو قبل از روزی که عاشق شدم ... دیگه عاشق نشم ... کاش دلم سنگ بشه ...

کاش یادم بره همه چی ...

کاش آلزایمر میگرفتم ....

کاش عاشق نمیشدم .... کاش میشد که بمیرم ...

غمگین

نوشته شده در 2 / 6 / 1395 ساعت 0:31

عکس

 من دلم برای آن شب قشنگ

من دلم برای جاده‌ای که عاشقانه بود

آن سیاهی و سکوت چشمک ستاره‌های دور

من دلم برای او گرفته است..

غمگین

نوشته شده در 31 / 5 / 1395 ساعت 15:17

عکس

باید با هم حرف بزنیم

 

اینجا بین مردم نمی شود ؛

 

می فهمند

 

دارم با خودم حرف می زنم ....

غمگین

نوشته شده در 31 / 5 / 1395 ساعت 2:18

عکس

@kingway59

حـآلم بـدِه مِـثِ کسـےِ کہ

 

ِ دَرد کـشید اَمـآ دَم نَـزد

 

مِـث کَـسے کِ تـو ایـن

 

زِنـدگـے مُـرد و حَـرف نـزَدِ

ارواح عَمم پستم عآموزشیه :)

نوشته شده در 29 / 5 / 1395 ساعت 20:29

عکس

این پســـت واسه اونائیه که میخوان درصد خوبی توی شیمی بیارن(فور اِگزَمپل علی انگری)...روش خودمه:
(دعای مطالعه رو یادتون نره...تمرکز زیادی داشته باشین موقع درس...و اینکه شیمی رو باید با عشق خورد...نه

ببخشید خوند ^_^)

1-بیست صفحه بیست صفحه میخونم

2-هر 4 صفحه ای که خوندی کتابو ببند خلاصه نویسی کن ...هر چی که یادت میاد رو بنویس..

من خودم از حافظه تصویری استفاده میکنم...ینی دقیقن وقتی کتابو میبندم میدونم اینی که دارم مینویسم مثلن در مورد

واکنش ترکیب فلان صفحه بود و توی اون صفحه فلان عکس بود و کلن اون صفحه رو مجسم میکنم توی ذهنم...

3-بعد از اینکه بیست صفحه خونده شد یک دور سریع مرور کن خلاصه رو

4-درسنامه کتاب کار رو بخونید..کامله کامل...و نکته های جدید که پیدا کردین توی کتابتون بنویسید تا دفعه بعدی لازم

نباشه درسنامه رو مرور کنید و فقط همراه با خوندن کتاب نکات رو هم بخونید

5-از تست های ساده شروع کنید بعد تست متوسط بعد سخت

6-پاسخ نامه تشریحی رو کامل بخونید شاید روش جدیدی یا نکته جدیدی توش پیدا کنید

7-تست هایی ک غلط جواب داده بودید رو مثلن با ماژیک قرمز کنید شمارشو و اونایی که درست جواب داد اما شک

داشتید مثلن زرد رنگ کنید شماره تست رو تا دفعه بعدی که کتاب تست رو مرور میکنی شناخت بهتری از سوالا

داشته باشی(یعنی نشان دار کردن تست ها)

8-دو روز بعد از خوندن مطلب نیم ساعت مرور سریع و حل تست های نشان دار

^_^ تبریـــــــــــک....حالا شما به یک غول شیمی تبدیل شدید!

 

خآرج از گود:)=برای اینکه سرعتتون توی محاسبات زیاد بشه شبی 5 مسئله از مبحث استوکیومتری حل کنید

اونایی که میخوان سال چهارم مبحث های شیمی براشون سبک تر بشه فصل 4 شیمی پیش رو بخونن تابستون

 

واینکه حل تست های المپیاد هم میتونه کمک کنه برای قوی تر شدن توی شیمی

و اینکه باید خییییییییلی روی جدول تناوبی مسلط باشید...عناصر 1 تا 38 رو حفظ باشید...برای حفظ کردن راحت تر

 

عکس پست رو نگاه کنید رمز جدول تناوبیه که خودم با اینا جدلو حفظ شدم...فقط گروه اول و دوم و 13 تا 18+گروه 3 تا

12 ردیف اول مهمه

 

شیمی فقط تمرین تمرین تمرین تمرین تمرین تمرین تمرین تمرین تمرین...بااااااااااز هم تمرین!

ماشین حساب رو موقع حل تست بذارید کنار چون اینجوری فقط خودتونو گول میزنین...اصل مطلب توی شیمی بیشتر

محاسباته وگرنه بقیشو که همه بلدن :)

تکنیک محاسبات سریع مهر وماه از سری کتاب های لقمه تقریبا میتونه کمک کنه توی این زمینه...

کتاب کار خودم:مبتکران بهمن بازرگانی

 

دستام سوراخ شد...:)

 

بـــــــــــآشَد که رستگار شویم ایشالله همه باهم ^_^

غمگین

نوشته شده در 29 / 5 / 1395 ساعت 17:27

عکس

عصرها...

هر چیزی

هر چیزی....

در خاطرم غروب می‌‌کند

جز یادِ تو که نیستی ....

..*

نوشته شده در 28 / 5 / 1395 ساعت 15:54

عکس

زندگیتون پر از شادی:)

نوشته شده در 12 / 5 / 1395 ساعت 21:03

عکس

یه یهویی هایی هست
که خبلی قشنگن
مثل یهویی خندیدن
مثل یهویی سر شار از ذوق شدن
یهویی کادو گرفتن
یهویی خبر خوب شنیدن
یهویی خوشبخت بودن
زندگیتون پر از
یهویی های قــــــــــشنــــــــــگ

حقیقت

نوشته شده در 30 / 4 / 1395 ساعت 0:00

عکس

در حقیقت ما همه بشر بودیم!...

تا اینکه نژاد! ارتباطمان را برید!!

مذهب! از یکدیگر جدایمان ساخت!!

سیاست! بینمان دیوار کشید!!

و ثروت! از ما طبقه ساخت

همه آزادی میخواهند بی آنکه بدانند اسارت چیست!...

اسارت به میله های دورت نیست....

به حصارهای دور تفکرت است