اس ام اس خاطره

اس ام اس خاطره

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

کمک به نیازمندان

نوشته شده در 31 / 1 / 1396 ساعت 7:40

دیروز تو تلگرام خوندم در یکی از کشورا خارجی زنی چند تخم مرغ از فروشگاه میدزده ، وقتی پلیس میفهمه که این زن فقیر برا سیر کردن شکم بچه هاش این تخم مرغها رو دزدیده یه کامیون خواربار میخره و براش می فرسته . چه کار قشنگی ، یاد یه خاطره افتادم :
چند سال پیش پسر عمواَم تو یکی از روستاهای دور افتاده اطراف شهرم معلم بود . با دوستام برا کوهنوردی رفتیم کوهستانهای اطراف شهرمان که به این روستا نزدیک بود . زنگ زدم پسرعمو ام گفتم کجایی ؟ میخوام با دوستام برا تفریح بیام روستای محل کارت را ببینم . گفت من اونجا نیستم ولی اشکال نداره شما بروید اونجا کلید خانه ام روی در است . باز کنید بروید داخل و از خودتون پذیرایی کنید . اینکه گفت کلید خانه روی در است فکر کردم منظورش اینه که یعنی با مشکلی مواجه نمی شویم ، مثلا کلید خانه را به همسایه سپرده . ولی وقتی به روستا رسیدیم متوجه شدم کلید همه خانه ها روی قفل درشان بود . از پیرمردی اونجا پرسیدم اینجا دزدی نمیشه ؟ گفت نه ، اینجا کسی احتیاج به دزدی نداره . مردم اینجا همه در یک سطح زندگی و به آنچه دارند قانع اند کسانی که توانایی کارهایی مثل کشاورزی ، دامداری ، بنایی و ... دارن کار می کنند و به اونایی که توانایی کار ندارند مثلا مریض و ناتوان اند ، به اندازه ای کمک میکنن تا در سطح خودشان قرار بگیرن . حتی اگه فردی سلامتی کامل داشته باشه ولی از روی تنبلی کار نمی کنه و درآمد نداره به او نیز کمک میکنن زیرا همینکه شوق و ذوق کار کردن نداره خودش یه بیماری و ناتوانی محسوب میشه .
از دیدن روستایی با اینچنین مردم خونگرمی خیلی خوشحال و امیدوار شدم و فهمیدم ما اونجا توی شهر تو چه جهنمی زندگی میکنیم ! تو همین کوچه خانه خودمان از افراد فقیر بی خانمان گرفته تا میلیاردر کاخ نشین زندگی میکنن . فقیران یا استطاعت کار و در آمد ندارن و یا استطاعت دارن ولی کاری نمی یابند و هیچکس هم کمکی بهشان نمی کنه . و میلیاردرها هم که اگه فقیری زنگ در خانه شان را بزنه و تقاضای کمک ناچیزی بکنه از پشت آیفون اونو با نهیب از خانه شان دور میکنن . فکر نکنی این میلیاردرها زندگی خوشی دارن . نه ! مثلا ً یکی از این میلیاردرها که این در آمد هنگفتش از طریق باغات کشاورزی زیادش بود چند سال پیش وقتی با خبر شد کلیه محصولات باغاتشو سرما زده ، سکته کرد و مُرد . یکی دیگه از این میلیاردرها بچه هاش معتاد شدن و تمام سرمایه پدرشان را دارن حیف و میل و صرف نابودی خودشان میکنن . یکی دیگه هم که خیلی هم بد اخلاق بود ، با کارگرای غیر ایرانی اش که حقوقشونو نداده بود بحثش میشه و کشته میشه .

" عدالت اجتماعی می تونه آرامش روان و جان را برای همه به ارمغان آورد (بهشت) "

رمز دوست دارم

نوشته شده در 18 / 12 / 1395 ساعت 7:43

عکس

روی کلمه دوست دارم رمز گذاشته بودیم مثلاً جلو جمع وقتی نمی شد بگم دوست دارم میگفتم هوا چقدر گرمه ... از این دیونه بازیایی که هر کی به یه شکل تو رابطه اش داره  :) شاید وقتی با هم تو دانشگاه بودیم روزی صد بار گرمم می شد ! حتی یادمه ببار برف میومد و کمی ازم دلخور بود و با فاصله از هم راه می رفتیم ، وسط خیابون داد زدم گفتم ای خدا خودت شاهدی میبینی که چقدر گرمه ... همه کسایی که دور و برمون بودن با تعجب نگاهم کردن فقط اون بود که بهم گفت منم گرممه! 

خواب درمانی

نوشته شده در 16 / 12 / 1395 ساعت 8:02

عکس

بچه های جوکلند اگه دنبال روشی هستید که روحیه شاد رو در خود تقویت و غم و ناراحتی رو تضعیف کنید روش خواب درمانی من رو که خودم اکتشافش کرده ام را بخوانید :
عید پارسال خانوادگی رفته بودیم خونه پدربزرگم که در یه روستای اطراف شهرمان قرار داره ، اونجا من و پسر عموهایم رفتیم همه جای خونه رو از جمله انباری که وسایل قدیمی داخلش بود ، گشت زدیم . اشیاء قدیمی داخل انباری بنظرم خیلی جالب بودن . یه وسیله ای داخلشان بود به اسم قِپان ، که در قدیم اَزش برای وزن کردن بارهای سنگین مثل گندم و ... استفاده می کردن ، یه وسیله دیگه ای بود به اسم گَرجین که برای خرمن کوبی استفاده می شده ، وسیله دیگه ای هم دیدم شبیه قفس پرنده بود ، اول هم فک کردم که قفس بوده ولی پدربزرگم گفت نه بابا ، در اون زمانها که برق و یخچال نبود از این وسیله برای نگهداری گوشت استفاده می کردیم که به سقف در یه اطاق خنک آویزان می شده تا دوراز دسترس گربه و‌‌..‌. باشه ، یه دیگ بود که اونو داخل سنگ تراشیده بودن و به اون دیگ سنگی می گفتن و موقع پخت غذا تماماً روی اونو با آتش هیزم می پوشاندند . و خیلی وسیله های جالب دیگه اونجا دیدم که تماماً در همین شهر ساخته می شدند .
یه پارچ مسی دیدم ، اونو برداشتم که نگاهش کنم ، دیدم یه سکه قدیمی داخلشه ، روی سکه نوشته شده بود " رایج المملکت ایران " ، با خود فک کردم کاش سکه طلا بود !😀
وقتی برگشتیم خانه خودمان در شهر ، خیلی خسته بودم و شب خیلی زود خوابیدم ، خُب اون روز فکرم همه اش درگیر چیزهایی بودکه دیده بودم مخصوصاً اون سکه ، شب خواب دیدم تو خونه پدربزرگم یه چاه بزرگ دهان گشاد بود که بغلش پله می خورد می رفت پایین ، از پله ها رفتم پایین کف چاه خاک بود و یه سکه طلای براق قدیمی کف چاه دیدم . اومدم اونو بردارم ، با دستم خاک کمی جابجا شد و چند سکه طلای دیگه نمایان شد ، نشستم رو زمین دست زدم زیر خاکها ، همه اش سکه طلا بیرون میومد . کف چاه شده بود پر سکه طلا درست مثل ضرب المثل《 شتر در خواب بیند پنبه دانه 》😅
درسته که این یه خواب بیش نبود ولی اون روز همه اش به این خواب فکر می کردم و با خود می خندیدم و روحیه ام شاد شده بود . یه بار که یه مشکلی برام پیش اومده بود و خیلی ناراحت بودم حرکت کردم رفتم خانه پدر بزرگم و گفتم می خوام برم و اون انباری قدیمی رو دو باره ببینم ! پدربزرگم گفت مطمئنی که حالت خوبه ؟! 🤒 اینهمه راه اومدی اینجا می خواهی بری انباری رو ببینی ؟! 😂 گفتم آره خوبم . رفتم داخل انباری ، ایندفعه بنظرم یه جور دیگه بود ، وقتی وسیله ها رو نگاه می کردم با خود فکر می کردم که اون زمانها چقدر سخت زندگی می کردن ، انباری تاریک و دلگیر بود ، روی وسیله ها تارعنکبوت بسته بود . همه چیز مرگ را در ذهن تداعی می کرد . آن شب هم زود خوابیدم و خواب دیدم وارد جایی شبیه همان چاه شدم با دست خاک کف چاه را جابجا کردم که سکه طلا پیدا کنم ولی تکه استخوانی دیدم ، استخوان تکان خورد و اسکلت انسانی بیرون آمد. خواستم فرار کنم دیدم راه پله ها وجود ندارن ، شروع کردم به داد زدن " پدر بزرگ ، پدر بزرگ ، کمکم کن ... " اسکلت مرا گرفت و تو صورتم نگاه کرد و خندید و بعدش شانه ام را تکان داد و گفت بیدار شو داری خواب وحشتناک می بینی !😯بیدار شدم و دیدم این بابامه که داره شانه ام رو تکون میده تا بیدارم کنه . گفت تو خواب داشتی داد می زدی !
با این دو جریان من فهمیدم که نوع خوابی که می بینیم بستگی به روحیه مان در آن روز دارد ، اگه یه روز بهمان خوش بگذره و وقایع خوبی برایمان اتفاق بیفته ، آن شب نیز خوابهای خوش می بینیم و روحیه مان شادتر می شود ، شرطش اینه که بیش از هفت ساعت بخوابی که خوابت سبک باشه و در عالم هپروت قرار بگیری 😃 زیرا خواب چیزی نیست جز افکار مغزمان در حالت نیمه بیداری و نیمه هوشیاری ، اگه در روز بعلت مشکلی ناراحت باشی آن شب خواب های ناراحت کننده و وحشتناک میبینی که در اینحالت من پیشنهاد می کنم تا زمانیکه خوب خسته نشده اید ، نخوابید ، اینجوری بجای حالت نیم بیداری ، خواب عمیق بهت دست میده و کلاً خواب نمی بینی . گوشی رو هم طوری تنظیم کن که ۵ ساعت بعدش بیدارت کنه .
البته این روش ممکنه یه کوچولو مشکل براتون ایجاد کنه ولی خُب در مقابل اون روحیه شادی که پیدا می کنید چیز مهمی نیس .
ترم قبل من مرتب از این روش استفاده کردم یعنی روزها رو خوش می گذروندم و شب ها خیلی زود می خوابیدم تا خوابهای خوش ببینم و همین باعث شد که بیشتر واحد هایم رو پاس نکنم و مشروط شوم 😑 . راستی بچه ها اگه با من کاری داشتید و خواستید منو ببینید آدرس من دانشکده فنی ، خیابان مشروطی ، بن بست اخراجی ، اگه اینجا نبودم بیرون دانشگاه اون طرف خیابان ۱۶ آذر، توی مرکز درمان دانشگاه ، دنبال گواهی پزشکی هستم تا واحد های ترم قبلم رو حذف کنم ، موفق باشید مرسی و مخلصتونم😃✋

برای راحتی و آسایش فرزندان خود !

نوشته شده در 1 / 12 / 1395 ساعت 13:48

عکس

ﺧﺎﻃﺮﻩ_ﯾﮏ_ﻣﻌﻠﻢ (ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﺳﺖ)

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺮﺯﯼ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺪﻡ. ﮐﻞ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ۲۰ ﻧﻔﺮ بوﺩﻧﺪ. ﮐﻼﺱ ﭼﻨﺪ ﭘﺎﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺪﯾﺮﻭﺁﻣﻮﺯﮔﺎر.اﻟﺒﺘﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ندﺍﺷﺘﯿﻢ
ﺧﺮﺍﺑﻪ اﯼ ﮐﺎﻣﻼ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﻧﻤﺪﺍﺭ ﺁﻥ ﮐﺎﻫﮕﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﭼﮏ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺟﺎﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ . ﮐﻒ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺧﺎﮎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ. ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﻗﺒﻼ" ﻣﺤﻞ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﻡﻫﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﻤﯽﺷﺪ ﻭ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺟﺎﯼ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺷﻮﺩ .
ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻧﺼﺐ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﭻ ﻭ ﮐﻒ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﻤﺎﻥ کنم . ﻭﻟﯽ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻫﯿﭻ ﮐﻤﮑﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ . ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﮐﻤﮏ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ .

ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﺳﺎﺯﯼ ﻭ ﺗﻌﻤﯿﺮﺍﺕ ﮐﻼﺱ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﺩﺭ ﺣﺪﻭد ۱۰ هزار تومان ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﮐﺖ ﻫﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺑﻮﺩﻡ.
ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺖ ، ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﭘﺎﮐﺖ ﻫﺎ ﻧﺸﺪ. ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺭﯾﺎﻝﮐﻤﮏ !!
ﻓﮑﺮﯼ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﻢ ﺭﺳﯿﺪ ..
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﮐﺖ ﻫﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﺩﺍﺩﻡ .ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﺎﮐﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻧﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ !
ﺍﺯ ۱۰۰۰۰ ﺗﺎ ۲۰۰۰۰ تومان ﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ
ﭘﺎﮐﺖ ﻫﻢ ﭼﮏ ۱۰۰ هزار تومانی ﺑﻮﺩبرایم ﺑﺎﻭﺭﮐﺮﺩﻧﯽ ﻧﺒﻮﺩ.ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭﺁﺳﺎﯾﺶ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩﯾﮏ ﺭﯾﺎﻝ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪﺣﺎﻻﭼﮏ۱۰۰ﺗﻮمانیﺩﺭ
ﭘﺎﮐﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ !
—---------------------------—
ﻣﺘﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﻭﻡ :
" ﺍﻭﻟﯿﺎ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ...
ﻟﻄﻔﺎ" ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﺳﺎﺯﯼ ﺿﺮﯾﺢ ﺣﺮﻣﯿﻦ ﺷﺮﯾﻔﯿﻦ ﺩﺭﻋﺘﺒﺎﺕ ﻋﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﺒﻠﻎ
۱۰ هزار تومان ﮐﻤﮏ ﻧﻤﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺛﻮﺍﺏ ﺁﻥ ﺷﺮﯾﮏ ﺷﻮﯾﺪ "

ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﻮﻝ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﺳﺎﺯ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮐﻼﺱ ﮐﺎﻣﻼ ﻧﻮﺳﺎﺯﯼ ﺷﺪ.
ﺩﺭ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ؛ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻒ ﮐﻼﺱ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺷﺪ...!

رویای شیرین ...

نوشته شده در 28 / 10 / 1395 ساعت 12:24

عکس

یادته توی رستوران بال مگس تو غذا بود ؟ داد و بیداد کردی ... صاحب رستوران اومد کلی عذر خواهی کرد گفت دو باره سفارش بدید ، مهمون ما باشید گفتی لازم نکرده خونه مگس پلو خودمون داشتیم ، اومدیم بیرون تنوع بشه کوفتمون شد ! بعد شروع کردی به گیر دادن به یارو ، که حالا خود مگس و چیکار کردین ؟ دادین به یه مشتری دیگه ؟ما ارزش یه مگس کامل و نداشتیم ؟ طرف تازه از وسطهای حرف فهمید سرکار گذاشتیش و خندید ...

 

 

حالم خوب نیس ...

یه ملکه

نوشته شده در 14 / 10 / 1395 ساعت 12:50

عکس

يه ملكه ى در انتظار پادشاه نباش

يه ملكه اى باش كه مشغول ساختن
امپراطورى خودش هست
تا پادشاهش از راه برسه

رمان گناهکار

نوشته شده در 5 / 8 / 1395 ساعت 2:13

عکس

دوست داشتنت گناه باشد

 یا که اشتباه،

گناه میکنم تو را 

حتی باشتباه

(ارشام و دلارام)

شاعر ولگرد

نوشته شده در 3 / 8 / 1395 ساعت 12:25

عکس

ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ

ببوسم ات

ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ

ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺑﻮﯼ ﺷﻌﺮ ﺑﺪﻫﺪ !

ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺳﺮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﮑﺸﺪ :

ﺑﺎﺯ ﮐﺪﺍﻡ ﺷﺎﻋﺮ ﻭﻟﮕﺮﺩ

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ…

اول بگو دوست دارم

نوشته شده در 3 / 8 / 1395 ساعت 9:00

عکس

•••پسره با دوس دخترش رو موتور با سرعت بالا داشته میرفته…….
•••محکم پسر رو بغل میکنه……..•••
•••میگه:…….•••
•••من میترسم اروم تر برو……..•••
•••پسره میگه: اول بگو دوست دارم…….•••
•••دختره میگه :دوست دارم……..•••
•••پسره میگه:•••
•••بلندددددددددتر•••
•••دختر داد میزنه دوووووسسسست دارم…..•••
•••پسره میگه:
•••این کلاه ایمنی رو از سرم بر دار بذار سرت اذیتم میکنه……..•••
•••فردای ان در روزنامه چاپ میشه…..•••
•••دو سر نشین سوار بر موتور تصادف کردند•••
•••ولی یکی از انها زنده است…•••
•••سلامتی….•••
•••پسری که…•••
•••فهمیده بود…•••
•••ترمزه موتورش بریده …•••
•••اما…•••
••• نخواست ب دوس دخترش بگه که…•••
•••بترسه فقط…….•••
•••میخواست…•••
•••برای اخرین بار بشنوه که….•••
•••دوسش داره……..!!!!!!•••

0911111 عشق

نوشته شده در 16 / 7 / 1395 ساعت 8:49

عکس

عشق یعنی باهاش پیر شی !!!

نه وسط راه ازش سیر شی !!!

0911111

نوشته شده در 23 / 6 / 1395 ساعت 15:25

عکس

پشمک پیوندت مبارک

آن شاالله صد پنجاه سال کنار هم زندگی خوبی داشته باشید

با آرزو بهترین ها واسه هاطی میلی

یاد عشق ...

نوشته شده در 21 / 6 / 1395 ساعت 13:21

عکس

مثل خاراندن یک زخم ...

پس از خوب شدن ...

یاد یک عشق ..

عذابی است که

لذت دارد ..

باران احساس

نوشته شده در 20 / 6 / 1395 ساعت 7:07

عکس

باز باران بی ترانه مرد تها کنج خانه میزنم بیرون ز لانه در خیابانهای تاریک من به دنبال نشانیش می کشد سویش مرا آن نور کافه می نشینم باز تنها گوشه ناجور کافه باز کافه...باز تنها مرد احساس با مرور خاطراتت ذهن من شعری ببافه #مرد_احساس

تو منو بیشتر از هرکسی بلد بودی...

نوشته شده در 25 / 5 / 1395 ساعت 15:17

عکس

من کلی از روزهای زندگیم کنار تو بود ،کلی از خنده هامو کلی از بغضامو تو دیدی ... تو بهتر از هرکسی منو یاد گرفته بودی مثلا میدونسی که خیلی سرمایی ام میدونسی همیشه فشارم پایینه و به خاطر من همیشه شکلات میذاشتی تو جیبت ... میدونسی از بوی سیگار بدم میاد میدونسی پیاده روی دوس دارم ... میدونسی دست خودم نیس بعضی موقع ها بهونه گیر و بد اخلاق میشم ... حتی میدونسی شبا بدون اینکه به تو شب بخیر بگم خوابم نمیبره ... تو فقط چندین ماه با من بودی اما قده چندین سال منو فتح کردی ... حتی وقتی منو نمیدیدی غم تو چشمامو یا شیطونی افکارمو میفهمیدی ... منو تو ...فوق العاده بودیم ... انقدر فوق العاده که امروز وقتی پشت میز کارت نشستی بودیو اومدم واسه مصاحبه حضوری استخدام ... به جای اینکه مثه من تعجب کنی از دیدار اتفاقیمون یه لبخند زدیو جا سیگاریتو برداشتی گذاشتی تو کشو ... تو منو بیشتر از هرکسی بلد بودی...

راستش من نمي خواستم عاشقش بشم !

نوشته شده در 25 / 5 / 1395 ساعت 15:14

عکس

راستش من نمي خواستم عاشقش بشم ! به خدا نمي خواستم! يعني بهت گفته بودم كه سخت عاشق ميشم و بايد سخت عاشق ميشدم. اما باور كن تحمل فاصله خيلي سخته ... خيلييي -تو شايد اينو نفهمي، تو درگير بودي ، كار داشتي ، تا من سراغي نمي گرفتم ، ازت خبري نمي شد ! -شبي كه گفتم تموم كنيم ناراحت شدي و شكه شدي ! اما حس مي كردم ادامه دادنمون بي فايدس. حس مي كردم يه رابطه ي منطقي بدون احساس و آرامش. -شايدم حس مي كردم همه چيز يه طرفس و فرش سمت من زيادي لوله و كج و كوله شده. -منطقي تر از هميشه قبول كردي شايد اون لحظه بود كه حس كردم انتخاب درستي كردم. -بعد تو قول دادم وارد رابطه ايي نشم. قول دادم با تنهاييم مثل قبل دوست بشم و بيخيال دوست داشتن شم. -اما باور كن دست من نبود !-يه روز صبح از خواب بيدار ميشي و هول هولكي از خونه مي زني بيرون يه نگاه به صورت رنگ و رو رفتت تو آيينه ي آسانسور مي اندازي و آيت الكرسيتو مي خوني ...-اما غروب كه بر مي گردي ديگه اون آدم صبح نيستي !! -نه كه بخوام بگم همه چيز به همين سادگيه ها نه ... اصلا ! -فقط مي خوام بگم ماها خيلي كمتر از چيزي كه فكرشو مي كنيم تو زندگيمون نقش داريم. من واقعا نمي خواستم عاشقش بشم. -بذار صادقانه بهت بگم ما دخترا نمي تونيم ساعت ها به صفحه ي آنلاين مرد مورد علاقمون خيره بشيم و چيزي نگيم،چيزي نشنويم ! ما دخترا نمي تونيم اون گوشه و كنارا وايسيم تا ساعت دوازده شب كه شد نوبتمون برسه . واقعا نميشه... آدم كم مياره ، خسته ميشه ! -ما دخترا عاشق مردايي ميشيم كه از ما عاشق ترن!!!اينطوري خيالمون جمع تره ماها خيلي وقتا اداي رفتن و در مياريم تا مطمئن بشيم بودنمون مهمه ! باور كن اول تو قطع كنا و آخرين پي ام و مسيج واسه تو بودن يه لوس بازي بيشتر نيست اما اگه من تو بيست سالگي با تو بچگي نكنم بهتره برم گوشه ي اتاقمو كتاباي فلسفمو ورق بزنم و بيخيال اين عشق و عاشقي بشم. اصلا مگه عشق و عاشقي تو جووني غير از اين بچه بازياس ! (گل خريدنا - قدم زدنا - هي فلاني ديوونتم ! دم خونتونم بيا پشت پنجره - خودم مي رسونمت) من اگه قرار باشه يه عاشق عاقل باشم! -ترجيح مي دم يه عاقل بي عشق باشم !! پس عشق توي بيست سالگي با عشق توي پنجاه سالگي چه فرقي مي كنه !!؟ اما باور كن من هنوزم سخت مي گيرم من نمي خواستم عاشقش بشم !اما بعضي وقتا چيزاي خيلي كوچيك يه عالمه عشق و علاقه رو مي چپونه تو قلبت جوري كه نفست از دوست داشتن بند بياد. براي دوست داشتن نيازي نبود آپولو هوا كني. فقط كافي بود باشي: به اندازه،به جا،به موقع ! خداروشكر كه حالا همه مي دونن من نمي خواستم عاشقش بشم #سايناسليمانى

لطفاً ناگهانى رُخ بده!

نوشته شده در 24 / 5 / 1395 ساعت 16:30

عکس

لطفاً ناگهانى رُخ بده!

غافلگيرم كن!

لحظه اى اتفاق بيفت كه اصلاً فكرش را هم نكنم!

آنجا كه حتى صورتت را هم از ياد برده باشم!

اصلاً

تو هر موقع هم كه بيايى،

هرگذشته اى هم كه داشته باشى،

با ارزشى...

درست مثلِ پيدا كردنِ پولِ مچاله شده،

بعد از سالها در جيبِ لباسم!

#علي_قاضي_نظام

بانوی مهر میلادت خجسته باد

نوشته شده در 14 / 5 / 1395 ساعت 10:21

عکس

زودتر به تکلم مي افتد ، زودتر راه مي رود ، زود تر به سن تکليف ميرسد...
اصلا انگار دختر ازهمان اول عجله دارد...

گويي که اصلا براي خودش وقت ندارد ؛
که حتي بازي هايش رنگ و بوي "جان بخشيدن " دارد ؛
رنگ و بوي ابراز عشق و محبت به" ديگري "...

چه معصومانه عروسکش را در آغوش مي فشارد ؛
گويي سالهاست طعم شيرين "مادري " را چشيده است...

" دختر بودن " يعني هميشه "عجله " داشته باشي ، براي رساندن مهر به دستان ديگران...

" دختر بودن " يعني وقف بند بند ساقه ي وجود تو براي رشد نهال عاطفه...

" دختر بودن " يعني از مقام ريحانه ي بهشتي بودن به " لتسکنوا اليها " رسيدن


روز دختر به تمامي ريحانه هاي بهشتي مباااااارک ...

جوان مرگ

نوشته شده در 19 / 4 / 1395 ساعت 9:37

عکس

یـــک تیـــــغ . . .

یــک عــــالمـه بغض . . .

یــک دنیـــا حــرف . . .

یـــک دلِ شکـــستـــه . . .

و بــی نـــهایت خــــاطره . . .

کــــافیست بـــرایِ جـــوان مـــرگ شدن . .