X
تبلیغات

اس ام اس خاطره

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

آخرین های عاشقانه

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

حکومت بر پایه ترس و جهل مردم

نوشته شده در يکشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۸:۳۴

عکس

در پنجمین سالی که به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند.

جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.

در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود.

به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد.

مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.

کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد . چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.

سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود.
اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.

شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.

ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید. به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!! لقمه غذا در گلویم گیر کرد.

حال مرا که دید قهقه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟!!

من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.

در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم.

مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند.

حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.

از خاطرات یک مترجم _ محمد قاضی

خاطرات

نوشته شده در يکشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۳۰

عکس

آقـــای شــهــردار!

بگویید انقـدرعوض نکـنند رنـــگــــ و روی ایـــن شـهر لعنتی را …

این پیاده روها ، میــدان ها ، رنگ و روی دیوارها

خــــاطـــراتــم دارنـــد از بـیـنــــــ مــی رونــــد

شعر

نوشته شده در يکشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۰۲

عکس

پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت رابه پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را سازکن
بازهم با خنده ات اعجاز کن

پابکوب ولج کن وراضی نشو
با کسی جزعشق همبازی نشو

بچه های کوچه راهم کن خبر
عاقلی را یک شب ازیادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادرنماز پولکی

طعم چای وقوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری ازجنس باران داشتیم
درکنارش خواب آسان داشتیم

یاپدراسطوره دنیای ما
قهرمان باورزیبای ما

قصه های هرشبمادربزرگ
ماجرای بزبزقندی وگرگ

غصه هرگزفرصت جولان نداشت
خنده های کودکیپایان نداشت

هرکسی رنگ خودش بی شیله بود
ثروت هربچه قدری تیله بود

ای شریک نان وگردو وپنیر!
همکلاسی! بازدستم رابگیر

مثل تودیگرکسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست؟

حال ما راازکسی پرسیده ای ؟
مثل ما بال وپرت راچیده ای ؟

حسرت پروازداری درقفس؟
می کشی مشکل دراین دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست؟
رنگ بی رنگیت اسیررنگ نیست؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است؟
آسمان باورت مهتابی است؟

هرکجایی شعرباران را بخوان
ساده باش وبازهم کودک بمان

بازباران با ترانه،گریه کن !
کودکی تو،کودکانه گریه کن!

ای رفیق روزهای گرم وسرد
سادگی هایم به سویم بازگرد!

من

نوشته شده در سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۲۸

عکس

بعد از 4 سال برگشتم :)

یهو پرت شدم توو خاطرات گذشته

چقدر دیوونه بودم و چقدر بزرگ شدم الان

بعضی نوشته های قبلا رو میخونم میگم یعنی من اینارو پست کردم؟!

اما حالا ،چند ماهی میشه شدم دانشجوی دندون :)

یهو گفتم بیام اینجا سر بزنم و باورم نمیشد هنوزم اپلود میشه

❤️___E H S A N ____❤️

نوشته شده در شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۰۷

عکس

‏و قسم ب اون اسمی ک تا آخر عمر روش حساسی♥️
___________________________________
[-بهترين قسمت زمستون*---^❄️♡ ديدن نفساته كه به خاطرش زندم]^
_______________________________
یَخ میبَندِع قَلبَم اَگِع تُ آغوشِت نَبآشَم-.-♡
______________________________
منـ تا تهشـ باهاتمـ *.*
_________________________
بآصِدایِع خَنده‌عآت میدی بِع قَلبَم عآرآمِش^.^
________________________________
[دُنيا بِدون شِنيدَن دوستِت دارَمات جاىِ تَرسناكيه^-^💕
_____________________________________
[ یه جوری تو چشام زل زد،داد زد بهم گفت افسرده! که انگار یادش رفته تقصیره خودشه:)
___________________________________
شبابدترین موقع ست واسه اینه که حس کنی تنهایی...
_____________________________
-عاشِقَشَم وَلی حَق نَدارَم نَزدیکِش باشَم=]
___________________________________
اونايى كه با كُلى درد هنوزم ميخندن احمق نيستن، فقط انقدر قلبشون زخم خورده كه ديگه براشون عادى شده
همين...
__________________________________
ولي ميـگُف دوصم داره !
________________________________
بِرس ڪہ این روزها یڪ دنیا آرزو درونِ من در حالِ انقراض است..!
________________________________
بزرگترین زجر اینه که فقط نگاه کنی و هیچ کاری از دستت برنیاد!
________________________________
‏انگار یکی تو روی خوشِ زندگیم اسید پاشیده و سوزوندتِش.

❤️___هیییییسس____❤️

نوشته شده در جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۴۸

عکس

وقتی یکی اسمتو صدامیکنه بعد میگ هیچی ینی کلی حرف تودلشه:]

__________________________________
من زندگیمو تو لبخند اون پیدا کردم:)
_________________________________
این که میدونین طرف رل داره و بازم دست از سرش برنمیدارین نشونه قلب مهربون شماس،لــاشـی هم منم:)
__________________________________
صدها بار به خودم گفتم ارزش گريه ندارد ديگر رفته تو را نميخواهد اشك هايت را پاك كن و قوى باش اما نميشود كه نميشود، چشم هاى بى گناهِ من، ميخواهند فقط براى او ببارند.
_________________________________
تا وقتی که باهات می جنگم ، یعنی ارزش دارى ... وقتی ساکت شدم و فقط نگاهت کردم ، بدون تموم شدی برام !
_________________________________
در هر 3 ثانیه یه نفر تو دنیا می‌میره و یکی از این 3 ثانیه‌ها نوبت ماست. در همین مدت که جمله ی بالا رو خوندی حداقل 2 نفر مردن! پس قدر ثانیه ثانیه ی زندگیتون رو بدونید.
___________________________________
کاش آن "اتفاقِ خوبی" بودم، که منتظرِ "افتادنش" هستی...!
____________________________________
‏الان دوست داشتم يه سياهپوست آفريقايى تو جنگل آمازون بودم تو خونه درختيم و جريان رودخونه رو نگاه ميكردم و هيشكى از وجود من تو دنيا خبر نداشت!!
__________________________________
چیزی را که عاشقش هستی، پیدا کن! بگذار تا تو را بُکشد و از این مرگ لذت ببر.
____________________________-
وقتی به درجه ای رسیدی که بشینی حرفاتو به در و دیوار بگی اونوقت میتونی بفهمی تنهایی یعنی چی
______________________________

❤️__قلب__منی__❤️

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۱۸

عکس

بايد زنگ بزنم به تيمارستان يه تخت خالی كنن واسم، واسه روزی كه تو با يكی ديگه ای!
_________________________________
شانس دیدنت را هر روز ندارم ولی دوستت دارم...
وقتی دلم هوایت را میكندحق شنیدن صدایت را ندارم ولی دوستت دارم...
وقتهایی كه روحم درد دارد و میشكند شانه هایت را برای گریستن كم دارم ولی دوستت دارم...
وقت دلتنگی هایم آغوشت را برای آرام شدن ندارم ولی دوستت دارم...
آری همه وجودمی ولی هیچ جای زندگیم ندارمت و میان تمام نداشتن ها باز هم با تمام وجودم دوستت دارم♡...
___________________________________
وارد زندگیمون شدین و به بدترین شکل از زندگیمون رفتین و باعث شدین از تمام دونفره‌ها حالمون بهم بخوره ...
____________________________________
مثلاً سي چهل سال دیگه وقتي که داري واسه نوَ‌ت قصه مي‌گي یادِ من بیوفتي!
اسمـِ دخترِ قصه‌هات اسمـ من باشه اونمـ بگه واي چه اسمِـ قشنگي و بذارتش
رو عروسکشو هر روز جلوت صداش کنه و تو هر روز بمیری!
______________________________________
بعضي وقتا ميخوام ٢نفر باشم خودمو بغل كنمو بگمـ خيلي گناه داري لعنتی:)💙
_________________________________-
"تو" پُر شده ای در من،بی تو من تمام میشوم.
__________________________________

بارون

نوشته شده در دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۰۶

-بگو بارون بیاد

+چراا؟؟؟؟

-اروم میشم.

+اروم باش. بارون میشم

کم دارم

نوشته شده در دوشنبه ۲۷ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۴۵

تک تک ثانیه هایی ک تو را کم دارم

.

ساعتم درد

دلم درد 

جهانم درد است

......

نوشته شده در جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۲

عکس

لعنت
به وقتايى كه
بايد غرورمو حفظ ميكردم
اما ترجيح دادم رابطمونو حفظ كنم...! .

خاطره

نوشته شده در يکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۰۷

خاطره : 🤔
بعد از ظهر روزی که خدمت سربازیم  تو تهران تموم شده بود توی پیاده روی  یکی از خیابونای تهران پیاده به طرف میدان انقلاب حرکت میکردم تا از آنجا با تاکسی به ترمینال مسافربری جنوب بروم . برخلاف دیگر جاهای تهران این پیاده رو خیلی خلوت بود . دست بردم تو جیبم و پول هایم رو در آوردم و شروع کردم به شمردن . دیدم فقط به اندازه کرایه تاکسی ، اتوبوس تا شهرم  و شام پول دارم . با خود گفتم پس نباید خرج دیگه ای  بکنم . در همان لحظه که پول ها رو دوباره گذاستم تو جیبم ، تیپ یه مرد میانسال که از طرف مقابل به سمتم میومد توجه مرا به خود جلب کرد ،  یه کُت تک قهوه ای  چهار خانه ، چهار خانه و کراوات پوشیده بود  ، سبیلش رو باریک تراشیده بود   ...    نمیدانم چرا با خود فک کردم این فرد باید مدیر یه هتل باشد !!! آهان یادم اومد ، یه سریال خارجی اون موقع ها تلویزیون نشون میداد که در اون فیلم فردی با اینجور تیپی نقش مدیر هتلی رو بازی میکرد ‌.
بعد دیدم اون  فرد اومد جلو و خیلی مودبانه به من سلام و احوالپرسی کرد . بعد  از من ‌پرسید : تا حالا تبریز اومده ای ؟
گفتم : نه ، چطور مگه ؟
گفت : من بچهُ تبریزم ، اسمم داریوشه  و روبروی پارک و استخر ائل گلی تبریز هتلی دارم به اسم " هتل داریوش " . 
خوشحال میشم هر موقع تبریز اومدی به هتلم بیایی  و مهمان من باشی. 
وقتی فهمیدم شغلش رو درست حدس زده ام ، خیلی به وجد اومدم ! .
بعدش این اقای داریوش گفت من با دوستام به تهران اومده بودیم ، اما دوستام من رو اینجا بدون پول جا گذاشتن و رفته اند  !😯 و من از بی پولی نمیتونم به شهرم برگردم . میتونی به اندازه کرایه اتوبوس تا تبریز به من پول بدهی ؟
ناراحت شدم 🤐چرا دوستاش  چنین کاری باهاش کردن !؟!😮 با خود گفتم اگه امشب تو مسافرتم شام نخورم میتونم به اندازه کرایه تا تبریز به این آقا داریوش کمک کنم .
بنابراین همینکار رو کردم و بهش گفتم انشا الله دفعه بعد تو را در هتلت  توی تبریز میبینم و خداحافظی کردم .
چند ماهی گذشت ، خانواده و بعضی فامیلام میخواستن جمعی بروند مسافرت تفریحی . من بهشون پیشنهاد تبریز رو دادم و گفتم یکی از رفیقام تو تبریز هتل داره و منو دعوت کرده .😍
پیشنهادم رو قبول کردند و وقتی به تبریز رسیدیم ، اطراف استخر ائل گلی که نه ، تمام تبریز رو گشتیم ، هتلی بنام       " هتل داریوش " وجود نداشت !
ولی  بچا جای شما خالی ، تو شهر زیبای تبریز خیلی بهمون خوش گذشت و از خیلی جاهای توریستی اونجا دیدن کردیم و همچنین شهرهآی زیبای اطراف اونجا مثل  ارومیه و همدان مخصوصا غار علی صدر رو نیز گشتیم .

داشتم فکر میکردم ، حالااگه این آقا داریوش ، این چاخان رو نمی کرد و فقط میگفت من نیاز به مبلغی پول دارم و ازمن درخواست کمک مالی میکرد  ، احتمالاً کمکش نمی کردم !
بچا شما هم همینجوری هستید ؟
خو هستید دیگه !!
چرا دست نیاز به سمتتون رو رد میکنید و کمک نمیکنید؟؟!
مگه اینها هموطناتون نیستن ؟
چرا کاری میکنید که اینها از در کلاه برداری و حقه بازی وارد شوند ؟!😮
اصلا تقصیر شماهاست که یک سری افراد کلاه بردار تو جامعه ظاهر میشه !! 😃😂
خو به کسی که دست نیاز به سمت شما دراز میکنه ، کمک کنید دیگه !

حالا برای اینکه بفهمم آیا این پست من تاثیری در شما داشته و روحیه بخشندگی را در شما تقویت کرده یا نه ؟ اعلام میکنم هم اکنون دست نیاز من به سمت شما دراز گردیده  است .  لطفا کمکهای مالی خود را به شماره حسابم واریز نمایید و مجبورم نکنید که مخ کلاهبرداری و حقه بازیم رو بکار اندازم 😂


روز و روزگارتان خوش باد  😃✋

•●♥دمتون گررررمم بروبچ جوکی•●♥

نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۰۹

عکس

بِینـ تَموم داشتِہ ها و نَداشتِهہ هامـوݩ ڪسانی رو حتما بـاید داشتـ

یکے مثلہ #تــو کہ شدے تمومـ زِندگیمـ

این ک کِـی و کُجا فَهمیدم رِفیقَم شُدے و "خواهَرم" شُدی رو نِمیدونَمـ

این کٍهـ چِقَد بَراتـ دَردِسَر داشتمـ و چقَد اذیَتِتـ کَردمُ نِمیدونَم

ولــی میدونَمـ کهـ بودَنِت آرامِشہ میدونم "دوصِت دارم

.

.

.

یه دنیاااااا تشکــــــــــــر از تموم بروبچ جوک لند که برای منه حقیر پست تبریکــــ تولد گذاشتن یا به یادم بودن و تبریک گفتن

خیلی شرمنده کردید منو ان شاءالله که بتونم تو عروسیاتون جبران کنم

از ته قلبم واسه همتون شب تولدم آرزو کردم هیچ وقت دلتون نشکنه و همیشه لبخند بزنید و سالم باشید:)

ماشالله چقدرم دوست داشتین بپرم نامردا خخخ

گیلــــــدا خیلی شماها رو دوست داشت

دمتون گرررمممم

سایه تون مستدام عشقولیا :)

ببخشید تکی اسم نمیبرم آخه همتون خاصین و گل

دوستتون دارررممم

دوست داشتن....

نوشته شده در دوشنبه ۵ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۴۵

عکس

ﮔﺎﻫـــﯽ …

ﻧﻤﯿﺸـــــــﻪ ﺩﺳــﺖ ﺍﺯ

ﺩﻭﺳـــــﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﯾﮑــﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷــﺖ

ﺣــــــــــــــــــــــﺘﯽ ﻭﻗﺘــــﯽ ﺍﺯﺵ

ﺩﻟﺨــــــﻮﺭی !

رقص

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۲۴

آپلود عکس

پیش ﺍﺯ یورش اعراب
ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺑﺎﺩ ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺭﺍ ﺩﺭﻭ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..

ﺩﻓﻊ ﺑﻼ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮑﻨﯿﻢ
جشن ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ..

ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ..
ﻣﺎﻩ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪیم..

ﺧﻼﺻﻪ ﺟﺸﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﻗﺺ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ و ﺷﺎﺩﯼ..
ﺗﯿﺮﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﺑﺎﻧﮕﺎﻥ ﻭ ﺁﺫﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﺑﻬﻤﻦﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
ﻭ ﻓﺮﻭﺭﺩﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ ﮔﺎﻥ ﻭ ﺧﺮﺩﺍﺩﮔﺎﻥ..
ﺳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻮﺭﯼ ﻭ ﺳﺮﻭﺵ..

ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ ﺳﻮﮒ ﺳﯿﺎﻭﺵ!

ﻣُﺮﺩﮔﺎﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ ﺳﯿﺎﻭﺵ ﺑﻪ
ﺧﺎﮎ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ.

شیر محلی

نوشته شده در شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۳۰

عکس

شنیدید که میگن تو  لبنیات صنعتی روغن پالم می ریزن  ، شیر خشک  وارداتی چین می ریزن  و از این حرفا !! واقعاً اینا چیه که میدهند ما بخوریم ؟!
یه بار تصمیم گرفتم از شیر و لبنیات محلی استفاده کنم  ، برا همین حرکت کردم به طرف روستاهای اطراف شهر . وارد یه روستایی شدم دیدم پیرمردی تو آفتاب کنار دیوار تکیه داده  بود . پرسیدم پدر اینجا کی شیر محلی داره ؟ گفت خودم دارم ، همین الان گاو رو  دوشیده ام.
هیچی دیگه  میخواستم از کارش هم سر در بیارم  ببینم آیا واقعاً شیر محلیه یعنی  علوفه تمیز میده به گاوه یا اینکه نون خشک و کاه کپک زده !!!  همراهش رفتم داخل  دیدم نه کارش درسته علوفه و یونجه تازه و تمیز ریخته بود توی آخورگاوه  . رفتم کنار گاوش ، یه گاو ناز و مهربونی بود که نمیدونید .   شاخ هاشو گرفتم و دو تا پیچ تو کله اش دادم  دیدم عصبانی نشد  ، البته فکر نکنید که میخواستم حیوان آزاری کنم ، نه فقط میخواستم ببینم آیا  امکان داره  یهو ایی گاو عصبانی بشه و به من حمله کنه ، بعله یه همچین گاو مهربونی بود .
بعدش نگاه کردم دیدم محل گاو یه محوطه بلند بود و یه طویله سر پوشیده با یه درگاه بزرگ بدون در !
از پیر مرد  پرسیدم چرا طویله در نداره ، بیچاره گاوه سرما چکار میکنه ؟
پیر مرد  گفت : گاوها سردشون نمیشه احتیاج نیس .
گفتم نه پدر !!   سردش نمیشه دیگه چیه !!  لااقل یه پرده بیار من اونجا نصب کنم.
پیرمرد رفت و یه چادر شب قرمز رنگ راه راه ، کهنه که دیگه بلا استفاده بود آورد 
گفتم ، هان ، همین خوبه ، یه چارپایه هم ازش گرفتم و با میخ یک طرف پرده رو کوبیدم و وقتی میخواستم اون یکی میخ رو بکوبم صدایی شنیدم ، پرده رو بالا زدم ،  بیرون رو نگاه کردم ، یه صحنه ای دیدم که تمام موهای بدنم رو سیخ کرد . گاوه شاخهاشو انداخته بود جلو و مثل سرعت طوفان داشت به طرف من حرکت میکرد . فوری خودم رو به چوب های زیر سقف آویزون کردم و خودم رو به بالای اونجا کشوندم ، کاری که در حالت عادی و با این سرعت نمی تونستم انجام بدم !!. گاوه اومد با شاخ هاش زد پرده رو کند و  تکه پاره کرد . عه این گاو احمق چرا یه دفعه  اینجوری شد ! اینقد ازش تعریف کردم😯 اگه که شل زده بودم منو کشته بود با این شاخاش  !!
یکدفعه یادم اومد ،  رنگ قرمز اعصاب گاوها رو بهم میریزه ، مخصوصاً پارچه قرمزی که تکان میخوره . اینو  در فیلمی دیده بودم  .گاو بازها نیز از همین موضوع برا عصبانی کردن گاو استفاده میکنن . شما هم حواستون باشه اگه نزدیک گاوی میشوید لباس قرمز تنتان نباشه .  یه دفعه میبینید   گاو مهربون بیخیال پرتتون میکنه تو هوا . بسیاری از حیوانات و حتی انسان نیز تا حدودی اینجورین  ،  مثلاً اگه داخل اطاقتون رو رنگ قرمز کنید  در کمتر از یک ماه یه بیمار عصبی روانی میشوید .  در عوض رنگ آبی بسیار آرام بخش است ، به همین جهت توصیه میشود داخل خانه که محل آرامش است از رنگهای آبی ملایم استفاده کنید .

من هم به این نتیجه رسیدم که ،  در کاری که اطلاع کافی ندارم فضولی و دخالت نکنم ❌

روزه

نوشته شده در شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۲۷

عکس

 پارسال چند روز قبل از شروع ماه رمضان  کارآموزی  رو در یک کارخانه واقع در شهرم  شروع کردم ، هوای  خیلی گرم بود . وقتی ماه رمضان شروع شد با خود فکر کردم که تو این محیط گرم نمیتوانم روزه بگیرم  و بنابراین چند  روز اول را روزه نگرفتم .  تا اینکه یه روز کار خیلی زیادی تو کارخونه داشتن و به کارگران  پیشنهاد اضافه کار تا  ساعت ۸ شب شد  . خیلی از کارگران پذیرفتن و ماندند ، به من هم پیشنهاد کردن بنابراین ماندم  .
 با راننده لیفتراک که زیاد با من برخورد داشت دوست صمیمی شده بودم او با  لیفتراک چندین بار در روز  وسایلی را به قسمت من میاورد  .  اون روز هم ساعت ۳ بعد از ظهر وسایل رو با  لیفتراک به قسمت من آورد و بعدش اومد کنار من رو صندلی نشست و کمی صحبت کردیم  . با اینکه اون روز بیشتر کارش در محوطه کارخانه و زیر تابش شدید آفتاب بود با اینحال روزه بود و وقتی  لکه های  کبود رنگ بزرگی را روی صورتش دیدم که روزهای قبل نبود  فهمیدم که باید خیلی تشنه باشد .
خیلی تعجب کردم که در این هوای گرم چطوری روزه میگیره  با خود گفتم فک نکنم تا یک ساعت دیگه دوام بیاره                یا حالش بد میشه و یا مجبور میشه روزه اش را بخوره .
نزدیک افطار اومد کنار من و گفت من میروم افطاری خودم و  شما رو میگیرم میارم و همینجا با شما افطار می کنم . قبل اذان افطاری رو گرفت و آورد  و گذاشت روی میز من و گفت من میروم نماز می خوانم و برمی گردم  ولی تو افطار کن . خب منم که خیلی گرسنه شده بودم  فوری نماز خواندم         و غذایم رو خوردم
بعدش دیدم خیلی طول کشید و اون پسره نیومد دیگه داشتم کم کم نگران میشدم با خودم گفتم احتمالاً از شدت ضعف حالش بد شده . دیگه وقتی  دیدم خیلی دیر کرد ( چیزی حدود یک ساعت ) خیلی نگران شدم ،  بلند شدم که  بروم بگردم و پیدایش کنم که دیدم داره از ته سالن
می آید وقتی به من رسید پرسیدم چرا دیر کردی ؟ کجا افطار کردی ؟
گفت هنوز افطار نکرده ام . داشتم بعد از نماز دعا میکردم
وقتی این حرف رو شنیدم خیلی از خودم خجالت کشیدم
دیگه از اون روز تمام روزه هایم  رو گرفتم و اصلاّ هم برام سخت نبود .
بهترین روش برای ترغیب دیگران به کاری اینه که اول خودتان اون کار رو بنحوی انجام دهید که الگویی برای دیگران شوید
و خشونت  اصلا روش درستی نیست .

درباره ی جوکلند

نوشته شده در يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۵۵

عکس

 سلام آقا سید دیشب سایت هنگ کرد و بالا نمیومد...تقریبا بیست و چهار ساعت... ما نگرانیم نمیخوایم جوکلند از بین بره... ما جوکلند و بچه های جوکلند و بچه های چت روم جوکلند و دوس داریم... اقا سید توروخدا رسیدگی کنین... ما شادیامون... غمامون... لحظه هامون تو جوکلند سپری شده... کلی خاطره داریم اینجا خواهش میکنم خاطراتمونو ازما نگیرین ...از طرف بچه های جوکلند و کوچیک شوما آلما 20 تهران

کمک به نیازمندان

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۶ ساعت ۷:۴۰

دیروز تو تلگرام خوندم در یکی از کشورا خارجی زنی چند تخم مرغ از فروشگاه میدزده ، وقتی پلیس میفهمه که این زن فقیر برا سیر کردن شکم بچه هاش این تخم مرغها رو دزدیده یه کامیون خواربار میخره و براش می فرسته . چه کار قشنگی ، یاد یه خاطره افتادم :
چند سال پیش پسر عمواَم تو یکی از روستاهای دور افتاده اطراف شهرم معلم بود . با دوستام برا کوهنوردی رفتیم کوهستانهای اطراف شهرمان که به این روستا نزدیک بود . زنگ زدم پسرعمو ام گفتم کجایی ؟ میخوام با دوستام برا تفریح بیام روستای محل کارت را ببینم . گفت من اونجا نیستم ولی اشکال نداره شما بروید اونجا کلید خانه ام روی در است . باز کنید بروید داخل و از خودتون پذیرایی کنید . اینکه گفت کلید خانه روی در است فکر کردم منظورش اینه که یعنی با مشکلی مواجه نمی شویم ، مثلا کلید خانه را به همسایه سپرده . ولی وقتی به روستا رسیدیم متوجه شدم کلید همه خانه ها روی قفل درشان بود . از پیرمردی اونجا پرسیدم اینجا دزدی نمیشه ؟ گفت نه ، اینجا کسی احتیاج به دزدی نداره . مردم اینجا همه در یک سطح زندگی و به آنچه دارند قانع اند کسانی که توانایی کارهایی مثل کشاورزی ، دامداری ، بنایی و ... دارن کار می کنند و به اونایی که توانایی کار ندارند مثلا مریض و ناتوان اند ، به اندازه ای کمک میکنن تا در سطح خودشان قرار بگیرن . حتی اگه فردی سلامتی کامل داشته باشه ولی از روی تنبلی کار نمی کنه و درآمد نداره به او نیز کمک میکنن زیرا همینکه شوق و ذوق کار کردن نداره خودش یه بیماری و ناتوانی محسوب میشه .
از دیدن روستایی با اینچنین مردم خونگرمی خیلی خوشحال و امیدوار شدم و فهمیدم ما اونجا توی شهر تو چه جهنمی زندگی میکنیم ! تو همین کوچه خانه خودمان از افراد فقیر بی خانمان گرفته تا میلیاردر کاخ نشین زندگی میکنن . فقیران یا استطاعت کار و در آمد ندارن و یا استطاعت دارن ولی کاری نمی یابند و هیچکس هم کمکی بهشان نمی کنه . و میلیاردرها هم که اگه فقیری زنگ در خانه شان را بزنه و تقاضای کمک ناچیزی بکنه از پشت آیفون اونو با نهیب از خانه شان دور میکنن . فکر نکنی این میلیاردرها زندگی خوشی دارن . نه ! مثلا ً یکی از این میلیاردرها که این در آمد هنگفتش از طریق باغات کشاورزی زیادش بود چند سال پیش وقتی با خبر شد کلیه محصولات باغاتشو سرما زده ، سکته کرد و مُرد . یکی دیگه از این میلیاردرها بچه هاش معتاد شدن و تمام سرمایه پدرشان را دارن حیف و میل و صرف نابودی خودشان میکنن . یکی دیگه هم که خیلی هم بد اخلاق بود ، با کارگرای غیر ایرانی اش که حقوقشونو نداده بود بحثش میشه و کشته میشه .

" عدالت اجتماعی می تونه آرامش روان و جان را برای همه به ارمغان آورد (بهشت) "

رمز دوست دارم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۷:۴۳

عکس

روی کلمه دوست دارم رمز گذاشته بودیم مثلاً جلو جمع وقتی نمی شد بگم دوست دارم میگفتم هوا چقدر گرمه ... از این دیونه بازیایی که هر کی به یه شکل تو رابطه اش داره  :) شاید وقتی با هم تو دانشگاه بودیم روزی صد بار گرمم می شد ! حتی یادمه ببار برف میومد و کمی ازم دلخور بود و با فاصله از هم راه می رفتیم ، وسط خیابون داد زدم گفتم ای خدا خودت شاهدی میبینی که چقدر گرمه ... همه کسایی که دور و برمون بودن با تعجب نگاهم کردن فقط اون بود که بهم گفت منم گرممه! 

خواب درمانی

نوشته شده در دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۸:۰۲

عکس

بچه های جوکلند اگه دنبال روشی هستید که روحیه شاد رو در خود تقویت و غم و ناراحتی رو تضعیف کنید روش خواب درمانی من رو که خودم اکتشافش کرده ام را بخوانید :
عید پارسال خانوادگی رفته بودیم خونه پدربزرگم که در یه روستای اطراف شهرمان قرار داره ، اونجا من و پسر عموهایم رفتیم همه جای خونه رو از جمله انباری که وسایل قدیمی داخلش بود ، گشت زدیم . اشیاء قدیمی داخل انباری بنظرم خیلی جالب بودن . یه وسیله ای داخلشان بود به اسم قِپان ، که در قدیم اَزش برای وزن کردن بارهای سنگین مثل گندم و ... استفاده می کردن ، یه وسیله دیگه ای بود به اسم گَرجین که برای خرمن کوبی استفاده می شده ، وسیله دیگه ای هم دیدم شبیه قفس پرنده بود ، اول هم فک کردم که قفس بوده ولی پدربزرگم گفت نه بابا ، در اون زمانها که برق و یخچال نبود از این وسیله برای نگهداری گوشت استفاده می کردیم که به سقف در یه اطاق خنک آویزان می شده تا دوراز دسترس گربه و‌‌..‌. باشه ، یه دیگ بود که اونو داخل سنگ تراشیده بودن و به اون دیگ سنگی می گفتن و موقع پخت غذا تماماً روی اونو با آتش هیزم می پوشاندند . و خیلی وسیله های جالب دیگه اونجا دیدم که تماماً در همین شهر ساخته می شدند .
یه پارچ مسی دیدم ، اونو برداشتم که نگاهش کنم ، دیدم یه سکه قدیمی داخلشه ، روی سکه نوشته شده بود " رایج المملکت ایران " ، با خود فک کردم کاش سکه طلا بود !😀
وقتی برگشتیم خانه خودمان در شهر ، خیلی خسته بودم و شب خیلی زود خوابیدم ، خُب اون روز فکرم همه اش درگیر چیزهایی بودکه دیده بودم مخصوصاً اون سکه ، شب خواب دیدم تو خونه پدربزرگم یه چاه بزرگ دهان گشاد بود که بغلش پله می خورد می رفت پایین ، از پله ها رفتم پایین کف چاه خاک بود و یه سکه طلای براق قدیمی کف چاه دیدم . اومدم اونو بردارم ، با دستم خاک کمی جابجا شد و چند سکه طلای دیگه نمایان شد ، نشستم رو زمین دست زدم زیر خاکها ، همه اش سکه طلا بیرون میومد . کف چاه شده بود پر سکه طلا درست مثل ضرب المثل《 شتر در خواب بیند پنبه دانه 》😅
درسته که این یه خواب بیش نبود ولی اون روز همه اش به این خواب فکر می کردم و با خود می خندیدم و روحیه ام شاد شده بود . یه بار که یه مشکلی برام پیش اومده بود و خیلی ناراحت بودم حرکت کردم رفتم خانه پدر بزرگم و گفتم می خوام برم و اون انباری قدیمی رو دو باره ببینم ! پدربزرگم گفت مطمئنی که حالت خوبه ؟! 🤒 اینهمه راه اومدی اینجا می خواهی بری انباری رو ببینی ؟! 😂 گفتم آره خوبم . رفتم داخل انباری ، ایندفعه بنظرم یه جور دیگه بود ، وقتی وسیله ها رو نگاه می کردم با خود فکر می کردم که اون زمانها چقدر سخت زندگی می کردن ، انباری تاریک و دلگیر بود ، روی وسیله ها تارعنکبوت بسته بود . همه چیز مرگ را در ذهن تداعی می کرد . آن شب هم زود خوابیدم و خواب دیدم وارد جایی شبیه همان چاه شدم با دست خاک کف چاه را جابجا کردم که سکه طلا پیدا کنم ولی تکه استخوانی دیدم ، استخوان تکان خورد و اسکلت انسانی بیرون آمد. خواستم فرار کنم دیدم راه پله ها وجود ندارن ، شروع کردم به داد زدن " پدر بزرگ ، پدر بزرگ ، کمکم کن ... " اسکلت مرا گرفت و تو صورتم نگاه کرد و خندید و بعدش شانه ام را تکان داد و گفت بیدار شو داری خواب وحشتناک می بینی !😯بیدار شدم و دیدم این بابامه که داره شانه ام رو تکون میده تا بیدارم کنه . گفت تو خواب داشتی داد می زدی !
با این دو جریان من فهمیدم که نوع خوابی که می بینیم بستگی به روحیه مان در آن روز دارد ، اگه یه روز بهمان خوش بگذره و وقایع خوبی برایمان اتفاق بیفته ، آن شب نیز خوابهای خوش می بینیم و روحیه مان شادتر می شود ، شرطش اینه که بیش از هفت ساعت بخوابی که خوابت سبک باشه و در عالم هپروت قرار بگیری 😃 زیرا خواب چیزی نیست جز افکار مغزمان در حالت نیمه بیداری و نیمه هوشیاری ، اگه در روز بعلت مشکلی ناراحت باشی آن شب خواب های ناراحت کننده و وحشتناک میبینی که در اینحالت من پیشنهاد می کنم تا زمانیکه خوب خسته نشده اید ، نخوابید ، اینجوری بجای حالت نیم بیداری ، خواب عمیق بهت دست میده و کلاً خواب نمی بینی . گوشی رو هم طوری تنظیم کن که ۵ ساعت بعدش بیدارت کنه .
البته این روش ممکنه یه کوچولو مشکل براتون ایجاد کنه ولی خُب در مقابل اون روحیه شادی که پیدا می کنید چیز مهمی نیس .
ترم قبل من مرتب از این روش استفاده کردم یعنی روزها رو خوش می گذروندم و شب ها خیلی زود می خوابیدم تا خوابهای خوش ببینم و همین باعث شد که بیشتر واحد هایم رو پاس نکنم و مشروط شوم 😑 . راستی بچه ها اگه با من کاری داشتید و خواستید منو ببینید آدرس من دانشکده فنی ، خیابان مشروطی ، بن بست اخراجی ، اگه اینجا نبودم بیرون دانشگاه اون طرف خیابان ۱۶ آذر، توی مرکز درمان دانشگاه ، دنبال گواهی پزشکی هستم تا واحد های ترم قبلم رو حذف کنم ، موفق باشید مرسی و مخلصتونم😃✋