اس ام اس گله و شکایت

اس ام اس گله و شکایت

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

کمک به نیازمندان

نوشته شده در 31 / 1 / 1396 ساعت 7:40

دیروز تو تلگرام خوندم در یکی از کشورا خارجی زنی چند تخم مرغ از فروشگاه میدزده ، وقتی پلیس میفهمه که این زن فقیر برا سیر کردن شکم بچه هاش این تخم مرغها رو دزدیده یه کامیون خواربار میخره و براش می فرسته . چه کار قشنگی ، یاد یه خاطره افتادم :
چند سال پیش پسر عمواَم تو یکی از روستاهای دور افتاده اطراف شهرم معلم بود . با دوستام برا کوهنوردی رفتیم کوهستانهای اطراف شهرمان که به این روستا نزدیک بود . زنگ زدم پسرعمو ام گفتم کجایی ؟ میخوام با دوستام برا تفریح بیام روستای محل کارت را ببینم . گفت من اونجا نیستم ولی اشکال نداره شما بروید اونجا کلید خانه ام روی در است . باز کنید بروید داخل و از خودتون پذیرایی کنید . اینکه گفت کلید خانه روی در است فکر کردم منظورش اینه که یعنی با مشکلی مواجه نمی شویم ، مثلا کلید خانه را به همسایه سپرده . ولی وقتی به روستا رسیدیم متوجه شدم کلید همه خانه ها روی قفل درشان بود . از پیرمردی اونجا پرسیدم اینجا دزدی نمیشه ؟ گفت نه ، اینجا کسی احتیاج به دزدی نداره . مردم اینجا همه در یک سطح زندگی و به آنچه دارند قانع اند کسانی که توانایی کارهایی مثل کشاورزی ، دامداری ، بنایی و ... دارن کار می کنند و به اونایی که توانایی کار ندارند مثلا مریض و ناتوان اند ، به اندازه ای کمک میکنن تا در سطح خودشان قرار بگیرن . حتی اگه فردی سلامتی کامل داشته باشه ولی از روی تنبلی کار نمی کنه و درآمد نداره به او نیز کمک میکنن زیرا همینکه شوق و ذوق کار کردن نداره خودش یه بیماری و ناتوانی محسوب میشه .
از دیدن روستایی با اینچنین مردم خونگرمی خیلی خوشحال و امیدوار شدم و فهمیدم ما اونجا توی شهر تو چه جهنمی زندگی میکنیم ! تو همین کوچه خانه خودمان از افراد فقیر بی خانمان گرفته تا میلیاردر کاخ نشین زندگی میکنن . فقیران یا استطاعت کار و در آمد ندارن و یا استطاعت دارن ولی کاری نمی یابند و هیچکس هم کمکی بهشان نمی کنه . و میلیاردرها هم که اگه فقیری زنگ در خانه شان را بزنه و تقاضای کمک ناچیزی بکنه از پشت آیفون اونو با نهیب از خانه شان دور میکنن . فکر نکنی این میلیاردرها زندگی خوشی دارن . نه ! مثلا ً یکی از این میلیاردرها که این در آمد هنگفتش از طریق باغات کشاورزی زیادش بود چند سال پیش وقتی با خبر شد کلیه محصولات باغاتشو سرما زده ، سکته کرد و مُرد . یکی دیگه از این میلیاردرها بچه هاش معتاد شدن و تمام سرمایه پدرشان را دارن حیف و میل و صرف نابودی خودشان میکنن . یکی دیگه هم که خیلی هم بد اخلاق بود ، با کارگرای غیر ایرانی اش که حقوقشونو نداده بود بحثش میشه و کشته میشه .

" عدالت اجتماعی می تونه آرامش روان و جان را برای همه به ارمغان آورد (بهشت) "

منِ سرگردان و گریان

نوشته شده در 5 / 12 / 1395 ساعت 14:53

عکس

چادر سیاه مادرم 

گوشه اش را
میگرفتم وراهم را
ازمیان هیاهوی بازار
پیدامی کردم
زبری اش، بهتر از
هردست نوازشگری
مرهمِ اشکهایم میشد
حالا دراین بیراهه
منِ سرگردان
وگریان چه کنم!؟

نوشته شده در 4 / 12 / 1395 ساعت 10:20

عکس

بهش میگفتن "عباس بندری"
اصلیت اش مال جنوب بود. بندریاش حرف نداشت. فلافلاشم معرکه بود.
مغازش یه چار راه بالاتر از محل کارم بود.
من و مژگان هر وقت میخواستیم چیزی بخوریم می رفتیم مغازه ی عباس بندری.
بار سوم یا چهارمی بود که اونورا پیدامون میشد.
مژگان نشست رو صندلی و منم رفتم واسه سفارش: 《 سلام عباس آقا، یه بندری لطف میکنی، خیارشورش کم باشه.》
برگشتم تو صورت مژگان نگاه کردم:《 تو چی میخوری؟》 خندید: 《 هر چی تو میخوری همونو》
خندیدم: 《 عباس آقا دو تاش کن لطفا》
بعد در یخچالو با انگشت نشون دادمو و گفتم:《 واسه من یه نوشابه سیاه 》
برگشتم سمت مژگان 《تو چی؟》 باز خندید《 منم همینطور》
اینبار نوبت عباس آقا بود 《سالاد چی؟ میخورید؟》 گفتم 《 من که نمیخورم عباس آقا 》برگشتم سمت مژگان ، دوباره خندید《 منم نمیخورم》
ایندفعه عباس آقاهم خندید. بهم یه اشاره ی کوچیک کرد. نزدیکش شدم . سرشو آورد دم گوشمو آروم، جوری که مژگان نفهمه؛ گفت《دوستش داری؟》
گفتم 《خیلی زیاد، چطور مگه؟》
گفت《 الان بهش بگو! مشتری که نیست، منم اون پشت خودمو میزنم به نشنیدن، این مژگان خانوم شما امروز خیلی رو کوکه، هرچی بهش بگی، اونم میگه منم همینطور》
حرفش تموم نشده بود که جفتمون زدیم زیر خنده.
سر میز موقع گاز زدن ساندویچ، آخر دلش تاب نیاورد؛ بهم گفت《 منکه نفهمیدم پشت سرم چی گفتید! ولی چشم بسته قبول. منم همینطور 》
یه تیکه سوسیس پرید تو گلوم. شروع کردم به سرفه. عباس آقا تا صدای سرفه مو شنید از اون پشت داد زد《مبارکه مبارکه. 》
بعد سه تایی خندیدم ...
تمام شهر "هم همینطور".

برای راحتی و آسایش فرزندان خود !

نوشته شده در 1 / 12 / 1395 ساعت 13:48

عکس

ﺧﺎﻃﺮﻩ_ﯾﮏ_ﻣﻌﻠﻢ (ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﺳﺖ)

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺮﺯﯼ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺪﻡ. ﮐﻞ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ۲۰ ﻧﻔﺮ بوﺩﻧﺪ. ﮐﻼﺱ ﭼﻨﺪ ﭘﺎﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺪﯾﺮﻭﺁﻣﻮﺯﮔﺎر.اﻟﺒﺘﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ندﺍﺷﺘﯿﻢ
ﺧﺮﺍﺑﻪ اﯼ ﮐﺎﻣﻼ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﻧﻤﺪﺍﺭ ﺁﻥ ﮐﺎﻫﮕﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﭼﮏ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺟﺎﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ . ﮐﻒ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺧﺎﮎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ. ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﻗﺒﻼ" ﻣﺤﻞ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﻡﻫﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﻤﯽﺷﺪ ﻭ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺟﺎﯼ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺷﻮﺩ .
ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻧﺼﺐ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﭻ ﻭ ﮐﻒ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﻤﺎﻥ کنم . ﻭﻟﯽ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻫﯿﭻ ﮐﻤﮑﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ . ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﮐﻤﮏ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ .

ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﺳﺎﺯﯼ ﻭ ﺗﻌﻤﯿﺮﺍﺕ ﮐﻼﺱ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﺩﺭ ﺣﺪﻭد ۱۰ هزار تومان ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﮐﺖ ﻫﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺑﻮﺩﻡ.
ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺖ ، ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﭘﺎﮐﺖ ﻫﺎ ﻧﺸﺪ. ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺭﯾﺎﻝﮐﻤﮏ !!
ﻓﮑﺮﯼ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﻢ ﺭﺳﯿﺪ ..
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﮐﺖ ﻫﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﺩﺍﺩﻡ .ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﺎﮐﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻧﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ !
ﺍﺯ ۱۰۰۰۰ ﺗﺎ ۲۰۰۰۰ تومان ﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ
ﭘﺎﮐﺖ ﻫﻢ ﭼﮏ ۱۰۰ هزار تومانی ﺑﻮﺩبرایم ﺑﺎﻭﺭﮐﺮﺩﻧﯽ ﻧﺒﻮﺩ.ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭﺁﺳﺎﯾﺶ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩﯾﮏ ﺭﯾﺎﻝ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪﺣﺎﻻﭼﮏ۱۰۰ﺗﻮمانیﺩﺭ
ﭘﺎﮐﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ !
—---------------------------—
ﻣﺘﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﻭﻡ :
" ﺍﻭﻟﯿﺎ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ...
ﻟﻄﻔﺎ" ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﺳﺎﺯﯼ ﺿﺮﯾﺢ ﺣﺮﻣﯿﻦ ﺷﺮﯾﻔﯿﻦ ﺩﺭﻋﺘﺒﺎﺕ ﻋﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﺒﻠﻎ
۱۰ هزار تومان ﮐﻤﮏ ﻧﻤﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺛﻮﺍﺏ ﺁﻥ ﺷﺮﯾﮏ ﺷﻮﯾﺪ "

ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﻮﻝ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﺳﺎﺯ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮐﻼﺱ ﮐﺎﻣﻼ ﻧﻮﺳﺎﺯﯼ ﺷﺪ.
ﺩﺭ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ؛ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻒ ﮐﻼﺱ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺷﺪ...!

بدبخت تر از این ؟

نوشته شده در 1 / 12 / 1395 ساعت 13:36

عکس

آقو ما هر بار که فکر میکنیم 

دیگه امکان_نداره
بدبخت تر از این شیم
م ...سورپرایزمون میکنن...!

خوزستان
سیستان_بلوچستان

مانع کسب کودک کار

نوشته شده در 1 / 12 / 1395 ساعت 13:25

عکس

ورشکست شدن کدامین سرمایه دار، به اندازه بی سرمایه شدن تودردناک است ؟

در شیرینی ات چه ریخته ای که کامها تلخ می شوند ؟؟

تربیت انسان

نوشته شده در 27 / 11 / 1395 ساعت 7:37

عکس

نود درصد اونایی که
تو خونه سالمندان هستند
بچه هاشون تحصیل کرده
و موقعیت اجتماعی خوبی دارند!
پس علاوه بر اصرار به مهندس
و پزشک شدن بچه هامون ،
اول "انسان" تربیت کنیم ...!

درباره اینگونه

نوشته شده در 6 / 11 / 1395 ساعت 0:42

عکس

اینم براتون تعریف بکنم و برم

تو محله ی ما خونواده ای فقیر بودن که دختری لال داشتن،میگفتن که بیشتر جوونای محل باهاش خوابیدن و ...

یه بار با نوجوونی سادم به دوستم گفتم اینا همش دروغه،حرفه، حرف در میارن برا بدبخت،چرا به باباش نمیگه؟

رفیقم خندید و گفت خوب لال دیگه نمیتونه بگه ... بعدها ما از اون محل رفتیم و شنیدم که دخترک خودکشی کرد،همون رفیقمم دیدم، گفت میدونی چرا به باباش نمی گفت؟گفتم چرا؟گفت چون باباشم بهش تجاوز میکرد.

(اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان می زنم بی محابا)

درد

نوشته شده در 6 / 11 / 1395 ساعت 0:29

عکس

مامان ! تمام زندگی ام درد میکند دارد چه کار با خودش این مرد میکند!؟

دارد مرا شبیه همان بچه ی لجوج که تا همیشه گریه نمیکرد میکند

این باد از کدام جهنم رسیده است که برگ ، برگ ، برگ مرا زرد میکند

هی میرسد به نقطه ی پایان ، به خود کشی یک لحظه مکث ، بعد عقبگرد میکند

ابری ست غوطه ور وسط خواب های مرد که آتش نگاه مرا سرد میکند

بی فایده ست سعی کنم مثل تان شوم دنیای خوب ! باز مرا طرد میکند

هی فکر میکنم ... و به جایی نمیرسم هی فکر میکنم ... و سرم درد میکند

در مورد سایت

نوشته شده در 27 / 10 / 1395 ساعت 19:32

سلام سید جان دنبال گپ خونه گشتم این نظرو اونجا بگم پیداش نکردم دنبال ارتباط با شماهم بودم ک ندیدم ب چشمم نخورد تنها جایی ک ب فکرم اومد همین پست بود ★★★ اقا سید سایتت هزار تا باگ داره هزار تا مشکل داره حوصله ی توضیح نیست و مورد ب مورد بگم چون احتمالا صدرصد خودتونم متوجه شدین مشکلات ساست ب شدت زیادن لطفا قبل ازینک همین 10 20 تا کاربری هم ک از قدیمیا هستن و باقی موندن و از شدت مشکلات سایت فراری نشدن رفع باگ کنین چون واقعا بیش از حد مشکل داره مشکلات بیش از حد و تبلیغات فراووون ★★★ ممنون میشم توجه کنین چون سایتتونو دوس دارم انتقاد کردم امیدوارم دلخور نشید. با تشکر و احترام

جملات زیبا در بیمارستان

نوشته شده در 27 / 10 / 1395 ساعت 15:30

عکس

در راهرو بیمارستان چند کشور جهان جملات زیبایی به چشم میخورد ...

۱. آمریکا؛ بهتر از گذشته باز خواهی گشت ...

۲. هلند؛ با نیروی علم به جنگ درد آمدیم٬ پس نگران نباش هموطن ...

۳. انگلیس؛ شغل ما آبروی ماست و هدف ما درمان توست ...

۴. ایران؛ هر گونه توهین به کادر بیمارستان٬ هشتاد ضربه شلاق و سه سال زندان مجازات دارد به همراه جریمه نقدی!!!

داستان

نوشته شده در 27 / 10 / 1395 ساعت 0:08

عکس

مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره شان نشست .

پدر از فرزندش پرسید : 《 این چیه ؟ 》  

 پسر پاسخ داد : 《 کلاغ  》.

پس از چند دقیقه دو باره پرسید : 《 این چیه ؟ 》

پسر گفت : 《 بابا من که همین الان بهتون گفتم ، کلاغه. 》

بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید : 《  این چیه ؟ 》

عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت : 《  کلاغه ه ه ه ه کلااااااغ ! 》

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت . صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند . در آن صفحه اینطور نوشته شده بود :

امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است . هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمی شدم  و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم .

💔💝

جدید

نوشته شده در 26 / 10 / 1395 ساعت 17:54

☜اینجا دنیای مجازیه...  -_-        

بعضیا که هر روز آلبوم تازه از عکساشون میدن بیرون✘✔                      

دل نبند... دل بستی دل بِکن...✘✖✖ ☜ناراحتش کنی بلاک میشی به همین راحتی... ✖✖            

دو روز نباشی غریبه ها جاتو پر میکنن...✘✖✖          

☜ مخاطب خاص زیاده! کافیه نباشی فقط...✖✖ اینجا همه بی وفان مثل تورو زیاد دارن...✘✖ ☜لزومی نداره فقط با تو باشن....            

هر روز ادم های جدید هم صحبت جدید... چرا باید با یه قدیمی صحبت کنن؟؟؟؟...✘✖ ☜به اسم داداشی و آبجی خیلی ها از کنارت بردن...            

اینجا تو تنها نیستی که!  همه ادعا دارن... همه میخوان ادا عاشقا و با معرفتا درآرن...✘✖ ☜اینجا قبرستونه عشقه دنبال عاشقی نگرد  اونی ک واسه توقلب میفرسته؛تو پی وی واسه یکی دیگه دوست دارم میفرسته... ✘✖              

☚بفهم اینجا مجازیه مجازی

اس ام اس

نوشته شده در 25 / 10 / 1395 ساعت 15:31

عکس

هنوز مثل سابق مهربانم

اما دیگر کسی صدایم

نمی کند مهربانم

حرف های من

بماند برای بعد

دلخوری هایم

دلتنگیهایم

و تمام اشک هایم

تو ازخودت بگو

با اوچگونه میگذرد؟

که با من نمیگذشت؟

عادی شدن

نوشته شده در 25 / 10 / 1395 ساعت 15:18

عکس

مجري: پسرخاله چرا انقدر ناراحتي؟ 

پسرخاله: امروز يه بچه رو ديدم داشت سر چهارراه گل ميفروخت 

مجري: از ديدن اون بچه ناراحت شدي؟ 

پسرخاله: نه 

مجري: پس چي ناراحتت کرده؟ 

پسرخاله: همين ديگه،از اين ناراحتم که فهميدم ديدن اينجور بچه ها انقدر واسم عادي شده که ديگه ناراحتم نميکنه!

مردم چه می گویند ؟!

نوشته شده در 20 / 10 / 1395 ساعت 16:06

عکس

 

مى‌خواستم به دنيا بيايم، در يك زايشگاه عمومى؛ پدرم به مادرم گفت: فقط بيمارستان خصوصى!

مادرم گفت: چرا؟ 

پدربزرگم گفت: مردم چه مى‌گويند؟!

 

مى‌خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه سر كوچه‌مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه غيرانتفاعى!

پدرم گفت: چرا؟

مادرم گفت: مردم چه مى‌گويند؟!

 

به رشته انسانى علاقه داشتم؛ پدرم گفت: فقط رياضى!

گفتم: چرا؟

پدرم گفت: مردم چه مى‌گويند؟!

 

مى‌خواستم با دخترى ساده كه دوستش داشتم ازدواج كنم؛ خواهرم گفت: مگر من بميرم.

گفتم: چرا؟

خواهرم گفت: مردم چه مى‌گويند؟!

 

مى‌خواستم پول مراسم عروسى را سرمايه زندگى‌ام كنم؛ پدر و مادرم گفتند: مگر از روى نعش ما رد شوى.

گفتم: چرا؟

آنها گفتند: مردم چه مى‌گويند؟!

 

مى‌خواستم به اندازه جيبم خانه‌اى در پايين شهر اجاره كنم؛ مادرم گفت: واى بر من.

گفتم: چرا؟

مادرم گفت: مردم چه مى‌گويند؟!

 

اوّلين مهمانى بعد از عروسى‌مان بود. مى‌خواستم ساده باشد و صميمى؛ همسرم گفت: شكست به همين زودى؟!

گفتم: چرا؟

همسرم گفت: مردم چه مى‌گويند؟!

 

مى‌خواستم يك ماشين مدل پايين بخرم، در حد وسعم تا عصاى دستم باشد؛ همسرم گفت: خدا مرگم دهد.

گفتم: چرا؟

همسرم گفت: مردم چه مى‌گويند؟!

 

مى‌خواستم بميرم. بر سر قبرم بحث شد؛ پسرم گفت: پايين قبرستان.

زنم جيغ كشيد!

دخترم گفت: چه شده؟

زنم گفت: مردم چه مى‌گويند؟!

 

مُردم... برادرم براى مراسم ترحيمم مسجد ساده‌اى در نظر گرفت.

خواهرم اشك ريخت و گفت: مردم چه مى‌گويند؟!

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده‌اى بر سر مزارم گذاشتند؛ اما برادرم گفت: مردم چه مى‌گويند؟!

 

خودش سنگ قبرى برايم سفارش داد كه عكسم را رويش حك كرده بودند.

و حالا من در اينجا در حفره‌اى تنگ و تاريك، خانه‌اى دارم و تمام سرمايه‌ام براى ادامه زندگى، جمله‌اى بيش نبود؛ «مردم چه مى‌گويند؟!» 

 

مردمى كه عمرى نگران حرف‌هايشان بودم، حالا حتى لحظه‌اى هم نگران من نيستند!!!

 

كسانى كه براى خودشان زندگى مى‌كنند، از فرصت يك‌باره زندگى‌شان نهايت بهره و لذت را برده‌اند

آلیس

نوشته شده در 14 / 9 / 1395 ساعت 21:41

عکس

سرزمین عجایب اینجا باغیه از گلای آدمخوار

مردمش تخمه میشکنن وقت رقص محکوم روی چوبه ی دار

سگارو به گلوله میبندن گرگایی که نشسته میشاشن

مردهاش مثل کوه ایستادن روی زن ها اسید میپاشن

مردمی که با آروزهاشون غرق میشن تو قیمه ی نذری

مثل یه مزرعه که گندم رو خواب میبینه توی بی بذری

دیگه فرقی نداره واسه کسی مزه ی قرص نون با قرص برنج

هنوزم میشه خواب راحت داشت توی عمقِ یه گور راحت و دنج

زندگی اینجا سخته " آلیسم " تو صف خود فروش ها بودن

بین حلقه به گوش ها بودن گربه تو شهر موش ها بودن

تــعــــــــزیــه

نوشته شده در 24 / 7 / 1395 ساعت 5:18

عکس

نشسته بودیم به تماشای تعزیه ....
از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد
گناهی ندارد بنده خدا که بعد از این همه تمرین نمیتواند جلوی خودش را بگیرد
شاید لحظه ای در ذهنش قیاس کرد این اسرا را با زن و فرزندان خودش، فقط قیاس کرد که به این حال افتاد.

تماشاگران زیادی آمده بودند
جمعیت اشک میریختند و حال عجیبی داشتند...
نوبت طفل شش ماهه رسید
تعذیه خوان طفلی را در آغوش کشید
طفل آرام و قرار نداشت
صدای گریه جمعیت بالا گرفت
خدای من چه صحنه عجیبی بود، طفل سوزناک گریه میکرد
گویی واقعا تشنه بود و دلتنگ آغوش مادر
دستور شکافتن گلوی طفل به حرمله داده شد!
بازیگر نقش حرمله تیر را در کمان آماده میکرد
به یکباره جوانی با هیبت نیرومندی از میان جمعیت برخواست و فریاد کشید تیروکمانت را زمین بگذار ملعون مادرم از حال رفت!
جوان گریه کنان و هق هق زنان با صدای بلندی فریاد میکشید
جمعیت سکوت اختیار کرد
بازیگر نقش حرمله با آن هیکل و هیبت رنگ از رخساره اش پرید و روی زمین نشست و رو به بازیگر نقش شمر کرد و زجه میزد و میگفت نمیتوانم ، کار من نیست
مادرش فقط با دیدن صحنه ای ساختگی از حال رفته بود
میفهمی...؟!
فقط با دیدن صحنه ای ساختگی از حال رفت
و من به رباب فکر میکردم که کودکش را در این حال دیده بود
مادرش از حال رفت و با آب قندی دوباره حالش خوب شد
و من به زینب کبری فکر میکردم که با لبهای خشکیده در تل زینبه
زیر آفتاب سوزان گلوی برادر زاده اش را نظاره میکرد
مادرش از حال رفت که اینگونه پسر جوان رگ غیرتش ورم کرد و طاقت نیاورد
ومن به حسین فکر میکردم به ابوالفضل العباس به علی اکبر
که با آن همه غیرت باید خواهر و مادر و دخترانشان را تنها میگذاشتند...
مادرش فقط صحنه ای ساختگی را دید و از حال رفت ...
جوان شیعه علی ست و حق داشت فریاد بکشد ، شیعه علی روی مادر حساس است
قلم میگوید این متن را همینجا رهایش کن
که اگر ادامه دهی میرسی به در و دیوار و پهلوی شکسته ...
رهایش کن که میرسی به مولایت علی
رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از علی و مصیبت هایش
رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از این همه عشق بی کران.....
رهایش کن که اینجا برای نوشتن از علی و آل علی هوا کم است...

قرار بود با سواد شویم

نوشته شده در 3 / 7 / 1395 ساعت 15:47

عکس

 قرار بود با سواد شویم

یک عمر صبح زود بیدار شدیم...
لباس فرم پوشیدیم...
صبحانه خورده و نخورده...
خواب و بیدار...
خوشحال یا ناراحت ...
با ذوق یا به زور...
راه افتادیم به سمت مدرسه
قرار بود با سواد شویم
روی نیمکت های چوبی نشستیم
صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند
سیاه است را شنیدیم
با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم
و زنگ آخر که می خورد
مثل یک پرنده که در قفسش باز می شود
از خوشحالی پرواز کردیم
قرار بود با سواد شویم
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم
به ما دیکته گفتند
تا درست بنویسیم
گفتند
از روی غلط هایت بنویس
تا یاد بگیری،
ما نوشتیم و یاد گرفتیم
و بعد
نگرانی...
دلهره...
حرف مردم...
شب بیداری و تارک دنیا شدن
کنکور شوخی نداشت...
باید دانشجو می شدیم...
قرار بود با سواد شویم
دانشگاه و جزوه و کتاب و امتحان و نمره و معدل...
تمام شد
تبریک ...
حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط می خواهم چند سوال بپرسم
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ماچقدر سواد دوست داشتن داریم؟؟
ماچقدر سواد انسانیت داریم؟
و ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم...

هر انسانی...

نوشته شده در 8 / 6 / 1395 ساعت 10:09

عکس

هر انسانی یک بار برای رسیدن

به یک نفر دیر می کند

و پس از آن برای رسیدن به

کسانِ دیگر، عجله ای نمی‌کند !