اس ام اس گله و شکایت

خرید شارژ

پر بیننده های امروز

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

اینجا آدم همیشه دلگیر است...

نوشته شده در سه شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۱۹

عکس

از زبان یک توریست:
من درایران چیزهای عجیبی دیدم...!
کسی بوسه ی فرانسوی بلدنیست...!
اینجا مثل آلمان پل عشق ندارد....!
از رزهلندی هم خبری نیست...!
اینجا عشق یعنی....!
به خاطر چشم های دور وبرت...!
معشوقت را فقط ازپشت گوشی بوسیده باشی...!
دوست داشتن یعنی کلاس گذاشتن برای همدیگر...!
مهربانی ات رامی گذارند به حساب آویزان بودنت...!
من درایران نتوانستم به کسی بفهمانم دوست داشتن رابه حساب چیز دیگری مگذار...!
ایرانیان جوانی نمی کنندپیرمردوپیر زن های کم سن وسال بسیار دارد....!
ایرانیان عشق راباماشین ولباس خوب انتخاب می کنندنه بانیت خوب...!
ایران را دوست دارم،
اما..........
اینجا آدم همیشه دلگیر است.....

آموخت...

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۶:۴۸

آپلود عکس

زندگے
به مـن ּآموخت
ڪه چگونه گریه ڪنم
اما گریہ بہ مـن ּنیاموخت
ڪه چگونہ زندگے ڪنم
 تو نیز بہ مـن ּآموختے
چگونہ دوسـتت
بدارم اما
بہ مـن نیاموختے
چگونہ فراموشت ڪنم

نیکی کردن

نوشته شده در شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ساعت ۹:۳۱

آپلود عکس

 

خانم معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت، هنوز ازدواج نکرده بود.
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
«ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»

خانم معلم گفت:
«ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ او ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بياورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد.
ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد.
ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ را ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند.

ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بیاورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ فرزند هفتم ﭘﺴﺮ باشد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنيا آورد ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت كردند.
ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.»

ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ:
«می‌دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ میخواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ که ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ دلیل ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می‌کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را می‌گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می‌کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.»

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی، باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای …
"پس نیکی را بکار،
بالای هر زمینی…
و زیر هر آسمانی….
برای هر کسی... "
.تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!!
که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند … اثر زیبا باقی می ماند

مرد بودن

نوشته شده در پنجشنبه ۱ تير ۱۳۹۶ ساعت ۴:۳۸

آپلود عکس

صرفاً ریش و سبیل شما را مرد نمیکند.

گفت بخاطر من خانواده گذاشت کنار

نوشته شده در پنجشنبه ۱ تير ۱۳۹۶ ساعت ۴:۳۱

عکس

گفت بخاطر من خانوادشو گذاشت کنار گفتم حالا چرا ذوق میکنی چار روز دیگه هم تو رو میذاره کنار دیگه از کنار گذاشتن خانوادش که سخت تر نیست.

چطور عاشقایی هستید؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۳۱

عکس

مجنون از راهی میگذشت.
جمعی نماز گذاشته بودند.
مجنون از لا به لای نماز گذاران رد شد. جماعت تند و تند نماز را تمام کردند. همگی ریختند بر سر مجنون.
گفتند بی تربیت کافر شده ای.
مجنون گفت: مگر چه گفتم.
گفتند مگر کوری که از لای صف نماز گذاران میگذری.
مجنون گفت. من چنان در فکر لیلايم غرق بودم که وقتی میگذشتم حتی یک نماز گذار را  ندیدم.
شما چطور عاشق خدایید و در حال صحبت با او كه همگی مرا دیدید.

انسانیت

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۷:۵۲

آپلود عکس

به آدم
مظلوم میگن پخمه
به صبور میگن بی بخار
به مهربون میگن اسکل
واین گونه گند میزنن
به انسانیت

فاصله

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۷:۴۰

آپلود عکس

معنی فاصله
همونقدر ساده س که
یه نفر میتونه
روبروت بشینه توی
چشمات خیره شه
ولی فرسنگ ها
ازت دور باشه و
ساده ترین حرف های
تورو نفهمه،،،

خدایا من رو از آتیش جهنم دور کن

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۴

لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم تو مسجد
 دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم
هیچکی ازش حتی یه فالم نمیخرید ...
بی اعتنا از کنارش رد میشدن....
رفتم جلو
 گفتم خوبی: گفت مرسی...
گفت عمو یه آدامس ازم میخری؟؟؟
دست کردم تو جیبم
 فهمیدم کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم چشم میرم خونه کیفم رو میارم ازت میخرم...
گفت عمو تو میدونی الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور کن...
گفت یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم آره خیلی...
گفت یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم چادر؟؟؟
گفت آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی میکنیم،ظهرا که آفتاب میزنه میسوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد میکنه،گرمش که میشه بیشتر قلبش دردش میگیره...
سرم رو انداختم پایین...
اشکم دراومد....
گفت عمو یعنی من الان بگم خلصنا من النار
 خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور میکنه؟؟
از گرما تو چادر دور نمیکنه؟؟؟
آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم
چیزیش بشه من میمیرم...
میخواستم داد بزنم آهای ملت بی معرفت
این بچه اینجا نشسته شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه
 بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و خلصنا من النار میگید
آهای ملت بی معرفت...
خلصنا من النار اینجاست،الهی العفو اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد گفت بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همینجوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم الهی العفو...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد میداد....
مزه بغض میداد....
مزه اشک میداد...

شاد و خوشحال

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۳۸

آپلود عکس


آبنباتی گوشه دهانت بگذار
خوش طعم وخوش عطر
وبگو
بی خیال آدمهایی که در زندگی
کامم راتلخ می کنند
من شادم
من خوشحالم
من موفقم
من بهترین هارادارم

شعر

نوشته شده در دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۵:۳۴

عکس

ﯾﮑﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭼﺎﺩﺭ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ
ﯾﮑﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﺎﺧﺶ ﺑﻨﺎﻟﺪ
ﯾﮑﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻏﻢ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ،
ﯾﮑﯽ ﺳﻬﻤﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﻧﺼﯿﺐ ﺍﺳﺖ،
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﺭﻗﯿﺐ ﺍﺳﺖ
ﯾﮑﯽ ﺳﯿﻠﯽ ﺷﺪﻩ ﺳﺮﺧﯽ ﺭﻭﯾﺶ،
ﯾﮑﯽ ﺳﯿﻠﯽ ﻓﻘﻂ ﺷﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﻭﺭﺵ
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻟﻘﻤﻪ ﺩﺍﺭﺩ،
ﯾﮑﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻭﻋﺪﻩ ﺩﺍﺭﺩ
ﯾﮑﯽ ﺳﻘﻒ ﻧﯿﺎﺯﺵ ﯾﮏ ﻟﺒﺎﺱ ﺍﺳﺖ،
ﯾﮑﯽ ﻓﮑﺮﺵ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺎﮐﻼﺱ ﺍﺳﺖ
ﯾﮑﯽ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﺎﺩﺭ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﺳﺖ،
ﯾﮑﯽ ﺷﺎﮐﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﯾﻼﻧﺸﯿﻨﯽ ﺳﺖ
ﯾﮑﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﻩ، ﺷﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﯾﮑﯽ ﺳﯿﺮ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﺳﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﻓﻘﺮﺵ ﺑﯽ ﺻﺪﺍ ﻣﺎﻧﺪ،
ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﭘﻮﻟﺶ ﺑﯽ ﺧﺪﺍ ﻣﺎﻧﺪ
ﯾﮑﯽ ﺑﺎ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺩ ﻣﻨﺠﯽ ﻃﻠﺐ ﮐﺮﺩ،
ﯾﮑﯽ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ
ﯾﮑﯽ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﻇﺮﻑ ﺑﯽ ﻏﺬﺍ ﻣﺎﻧﺪ،
ﯾﮑﯽ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﻔﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪ
عجب دردي ايست در اين عالم خدايا

سابقه کار

نوشته شده در شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۵:۱۵

عکس

شاید واقعا اول سابقه کار بوده بعد کار به وجود اومده که اینجوری از ما انتظار دارن

در واقع ...

نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۵۴

عکس

‏اونجا که فکر میکنی داری جواب دندون شکن میدی، اون دله که میشکنه نه دندون

خالی شده قلبم..

نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۳:۲۱

خالی قلبم زتو از وقت وداعت ان روز که از چشم من آهسته چکیدی...

درباره ی جوکلند

نوشته شده در يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۵۵

عکس

 سلام آقا سید دیشب سایت هنگ کرد و بالا نمیومد...تقریبا بیست و چهار ساعت... ما نگرانیم نمیخوایم جوکلند از بین بره... ما جوکلند و بچه های جوکلند و بچه های چت روم جوکلند و دوس داریم... اقا سید توروخدا رسیدگی کنین... ما شادیامون... غمامون... لحظه هامون تو جوکلند سپری شده... کلی خاطره داریم اینجا خواهش میکنم خاطراتمونو ازما نگیرین ...از طرف بچه های جوکلند و کوچیک شوما آلما 20 تهران

نیش...

نوشته شده در دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۶:۳۲

عکس

بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند بزرگ که شدم دیدم شنیدم رفتم آمدم و یاد گرفتم آدمها هم نیش می زنند! هر چقدر صمیمی تر و عزیز تر نیششان سمی تر

کمک به نیازمندان

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۶ ساعت ۷:۴۰

دیروز تو تلگرام خوندم در یکی از کشورا خارجی زنی چند تخم مرغ از فروشگاه میدزده ، وقتی پلیس میفهمه که این زن فقیر برا سیر کردن شکم بچه هاش این تخم مرغها رو دزدیده یه کامیون خواربار میخره و براش می فرسته . چه کار قشنگی ، یاد یه خاطره افتادم :
چند سال پیش پسر عمواَم تو یکی از روستاهای دور افتاده اطراف شهرم معلم بود . با دوستام برا کوهنوردی رفتیم کوهستانهای اطراف شهرمان که به این روستا نزدیک بود . زنگ زدم پسرعمو ام گفتم کجایی ؟ میخوام با دوستام برا تفریح بیام روستای محل کارت را ببینم . گفت من اونجا نیستم ولی اشکال نداره شما بروید اونجا کلید خانه ام روی در است . باز کنید بروید داخل و از خودتون پذیرایی کنید . اینکه گفت کلید خانه روی در است فکر کردم منظورش اینه که یعنی با مشکلی مواجه نمی شویم ، مثلا کلید خانه را به همسایه سپرده . ولی وقتی به روستا رسیدیم متوجه شدم کلید همه خانه ها روی قفل درشان بود . از پیرمردی اونجا پرسیدم اینجا دزدی نمیشه ؟ گفت نه ، اینجا کسی احتیاج به دزدی نداره . مردم اینجا همه در یک سطح زندگی و به آنچه دارند قانع اند کسانی که توانایی کارهایی مثل کشاورزی ، دامداری ، بنایی و ... دارن کار می کنند و به اونایی که توانایی کار ندارند مثلا مریض و ناتوان اند ، به اندازه ای کمک میکنن تا در سطح خودشان قرار بگیرن . حتی اگه فردی سلامتی کامل داشته باشه ولی از روی تنبلی کار نمی کنه و درآمد نداره به او نیز کمک میکنن زیرا همینکه شوق و ذوق کار کردن نداره خودش یه بیماری و ناتوانی محسوب میشه .
از دیدن روستایی با اینچنین مردم خونگرمی خیلی خوشحال و امیدوار شدم و فهمیدم ما اونجا توی شهر تو چه جهنمی زندگی میکنیم ! تو همین کوچه خانه خودمان از افراد فقیر بی خانمان گرفته تا میلیاردر کاخ نشین زندگی میکنن . فقیران یا استطاعت کار و در آمد ندارن و یا استطاعت دارن ولی کاری نمی یابند و هیچکس هم کمکی بهشان نمی کنه . و میلیاردرها هم که اگه فقیری زنگ در خانه شان را بزنه و تقاضای کمک ناچیزی بکنه از پشت آیفون اونو با نهیب از خانه شان دور میکنن . فکر نکنی این میلیاردرها زندگی خوشی دارن . نه ! مثلا ً یکی از این میلیاردرها که این در آمد هنگفتش از طریق باغات کشاورزی زیادش بود چند سال پیش وقتی با خبر شد کلیه محصولات باغاتشو سرما زده ، سکته کرد و مُرد . یکی دیگه از این میلیاردرها بچه هاش معتاد شدن و تمام سرمایه پدرشان را دارن حیف و میل و صرف نابودی خودشان میکنن . یکی دیگه هم که خیلی هم بد اخلاق بود ، با کارگرای غیر ایرانی اش که حقوقشونو نداده بود بحثش میشه و کشته میشه .

" عدالت اجتماعی می تونه آرامش روان و جان را برای همه به ارمغان آورد (بهشت) "

منِ سرگردان و گریان

نوشته شده در پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۵۳

عکس

چادر سیاه مادرم 

گوشه اش را
میگرفتم وراهم را
ازمیان هیاهوی بازار
پیدامی کردم
زبری اش، بهتر از
هردست نوازشگری
مرهمِ اشکهایم میشد
حالا دراین بیراهه
منِ سرگردان
وگریان چه کنم!؟

نوشته شده در چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۲۰

عکس

بهش میگفتن "عباس بندری"
اصلیت اش مال جنوب بود. بندریاش حرف نداشت. فلافلاشم معرکه بود.
مغازش یه چار راه بالاتر از محل کارم بود.
من و مژگان هر وقت میخواستیم چیزی بخوریم می رفتیم مغازه ی عباس بندری.
بار سوم یا چهارمی بود که اونورا پیدامون میشد.
مژگان نشست رو صندلی و منم رفتم واسه سفارش: 《 سلام عباس آقا، یه بندری لطف میکنی، خیارشورش کم باشه.》
برگشتم تو صورت مژگان نگاه کردم:《 تو چی میخوری؟》 خندید: 《 هر چی تو میخوری همونو》
خندیدم: 《 عباس آقا دو تاش کن لطفا》
بعد در یخچالو با انگشت نشون دادمو و گفتم:《 واسه من یه نوشابه سیاه 》
برگشتم سمت مژگان 《تو چی؟》 باز خندید《 منم همینطور》
اینبار نوبت عباس آقا بود 《سالاد چی؟ میخورید؟》 گفتم 《 من که نمیخورم عباس آقا 》برگشتم سمت مژگان ، دوباره خندید《 منم نمیخورم》
ایندفعه عباس آقاهم خندید. بهم یه اشاره ی کوچیک کرد. نزدیکش شدم . سرشو آورد دم گوشمو آروم، جوری که مژگان نفهمه؛ گفت《دوستش داری؟》
گفتم 《خیلی زیاد، چطور مگه؟》
گفت《 الان بهش بگو! مشتری که نیست، منم اون پشت خودمو میزنم به نشنیدن، این مژگان خانوم شما امروز خیلی رو کوکه، هرچی بهش بگی، اونم میگه منم همینطور》
حرفش تموم نشده بود که جفتمون زدیم زیر خنده.
سر میز موقع گاز زدن ساندویچ، آخر دلش تاب نیاورد؛ بهم گفت《 منکه نفهمیدم پشت سرم چی گفتید! ولی چشم بسته قبول. منم همینطور 》
یه تیکه سوسیس پرید تو گلوم. شروع کردم به سرفه. عباس آقا تا صدای سرفه مو شنید از اون پشت داد زد《مبارکه مبارکه. 》
بعد سه تایی خندیدم ...
تمام شهر "هم همینطور".