اس ام اس امید و آرزو

اس ام اس امید و آرزو

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

جایی که نباشی قفس است

نوشته شده در 20 / 10 / 1395 ساعت 15:56

عکس

لیوانی آب باشد و

خرده ای نان و

دست های تو ...

هیچ پرنده ای به اندازه من

این قفس را دوست ندارد

یه ملکه

نوشته شده در 14 / 10 / 1395 ساعت 12:50

عکس

يه ملكه ى در انتظار پادشاه نباش

يه ملكه اى باش كه مشغول ساختن
امپراطورى خودش هست
تا پادشاهش از راه برسه

قرار بود با سواد شویم

نوشته شده در 3 / 7 / 1395 ساعت 15:47

عکس

 قرار بود با سواد شویم

یک عمر صبح زود بیدار شدیم...
لباس فرم پوشیدیم...
صبحانه خورده و نخورده...
خواب و بیدار...
خوشحال یا ناراحت ...
با ذوق یا به زور...
راه افتادیم به سمت مدرسه
قرار بود با سواد شویم
روی نیمکت های چوبی نشستیم
صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند
سیاه است را شنیدیم
با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم
و زنگ آخر که می خورد
مثل یک پرنده که در قفسش باز می شود
از خوشحالی پرواز کردیم
قرار بود با سواد شویم
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم
به ما دیکته گفتند
تا درست بنویسیم
گفتند
از روی غلط هایت بنویس
تا یاد بگیری،
ما نوشتیم و یاد گرفتیم
و بعد
نگرانی...
دلهره...
حرف مردم...
شب بیداری و تارک دنیا شدن
کنکور شوخی نداشت...
باید دانشجو می شدیم...
قرار بود با سواد شویم
دانشگاه و جزوه و کتاب و امتحان و نمره و معدل...
تمام شد
تبریک ...
حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط می خواهم چند سوال بپرسم
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ماچقدر سواد دوست داشتن داریم؟؟
ماچقدر سواد انسانیت داریم؟
و ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم...

مسیر تنهایی

نوشته شده در 25 / 6 / 1395 ساعت 14:52

عکس

اصلا تئوری خوبی نیست که برای حالِ خوبت نیاز به دیگران داشته باشی...!

اتفاقا تنهایی خیلی هم خوب است!

البته که باید تنهایی را بلد باشی... .

میخواهی یک فنجان چای بنوشی؟

باشه قبول...!

اما چرا با یک موسیقی همراهش نمیکنی؟

صبح که بیدار میشوی

حالا مقصدت هر کجا که باشد

چطور است یک مقدار زودتر از خانه بزنی بیرون و پیاده روی کنی و اهدافت را مرور کنی؟

نه اهدافِ خیلی طولانی مدت!

همینکه مثلا تا آخر هفته فلان کتاب را بخوانی هدف است و عملی کردن اش باعث شادابی ست.

اصلا چرا با خودت حرف نمیزنی؟!

با خودت درد و دل کن.

ببین چه چیزهایی آرامش ات را بر هم میریزد

همه را دور بریز

ببین چه غذایی را هوس کرده ای

برای خودت آشپزی کن... .

آخ که چه کیفی میدهد همراهِ آشپزی یک آوازی هم زمزمه کرد و سر را تکان داد!

شب ها تایم خوبی ست برای فیلم دیدن

چقدر مزه میدهد مادر را همراه با یک بشقاب سیب زمینیِ سرخ کرده

یا کاهوی آغشته به سکنجبین به تماشای فیلم دعوت کرد!

و خیلی خوب است هنگام خواب تمام رفتارهای لبخند آمیزِ روز را در دفترِ یادداشت نوشت

تا دوباره تکرار کرد و رفتارهایی که صلب آرامش کردند را فاکتور گرفت!

.

میدانی چیست رفیق؟

.

مسیر تنهایی را اگر بلد باشی

دیگر راه نمیفتی دنبالِ جزیزه ی ناشناخته ی آدم ها...!

که گم شوی

و بدهکارِ لحظاتی که میتوانست با حالِ خوب همراه شود!

«مي‌دوني بهترين شغل دنيا چيه؟»

نوشته شده در 5 / 6 / 1395 ساعت 13:47

عکس

راننده تاكسي گفت:

«مي‌دوني بهترين شغل دنيا چيه؟»

گفتم: «چيه؟»

گفت: «راننده تاكسي.»

خنديدم.

راننده گفت:

«جون تو...

هر وقت بخواي مياي سركار،

هر وقت نخواي نمياي،

هر مسيري خودت بخواي ميري،

هر وقت دلت خواست

يه گوشه مي‌زني بغل استراحت مي‌كني،

هي آدم جديد مي‌بيني،

آدم‌هاي مختلف،

حرف‌هاي مختلف،

داستان‌هاي مختلف...

موقع كار مي‌توني راديو گوش بدي،

مي‌توني گوش ندي،

مي‌توني روز بخوابي شب بري سر كار،

هر كيو دوست داري مي‌توني سوار كني،

هر كيو دوست نداري سوار نمي‌كني،

آزادي، راحتي.»

 

ديدم راست مي‌ گه ...

گفتم: «خوش به حالتون.»

 

راننده گفت:

«حالا اگه گفتي بدترين شغل دنيا چيه؟»

گفتم: «چي؟»

 

راننده گفت: «راننده تاكسي.»

 

 

بعد دوباره گفت:

.. هر روز بايد بري سر كار،

دو روز كار نكني

ديگه هيچي تو دست و بالت نيست،

از صبح هي كلاچ، هي ترمز،

پادرد،

زانودرد،

كمردرد،

با اين لوازم يدكي گرون،

 

يه تصادفم بكني كه ديگه واويلا مي‌شه،

هر مسيري مسافر بگه

بايد همون رو بري،

هرچي آدم عجيب و غريب هست

سوار ماشينت ميشه،

همه هم ازت طلبكارن،

حرف بزني يه جور،

حرف نزني يه جور،

راديو روشن كني يه جور،

 

راديو روشن نكني يه جور،

دعوا سر كرايه،

دعوا سر مسير،

دعوا سر پول خرد،

تابستون‌ها از گرما مي‌پزي،

زمستون‌ها از سرما كبود مي‌شي.

هرچي مي‌دويي آخرش هم لنگي.»

 

به راننده نگاه كردم.

 

راننده خنديد و گفت:

«زندگي همه چيش همين‌جوره.

هم مي‌شه بهش خوب نگاه كرد،

هم مي‌شه بد نگاه كرد»

0911111 بازنده روزگار

نوشته شده در 27 / 5 / 1395 ساعت 23:56

عکس

از نظر من

آدم ها توی این دنیا دو دسته هستند

یکی من و دیگری بقیه آدم ها

اونی که من انتخابش کردم جزء آدم ها نیست

اون جزء دسته سوم هست که هنوز نتونستم براش اسم پیدا کنم .

چون این قدر ارزش داره که چیزی برای بیان کردن اون نمیتونم پیدا کنم .

باورم نمی شد یه روزی همچین آدمی شم که با دیدن یکی دلم بریزه و کل دنیا فراموش کنم

درسته باختم اما خوشحالم

به کسی باختم که پایبند بهش بودم و هستم

بلاک

نوشته شده در 24 / 5 / 1395 ساعت 16:21

عکس

کسی که گزینه بلاک رو به اپلیکیشن ها اضافه کرد کار به جایی کرد ظاهرن...
مزاحمینت رو در کسری از ثانیه پاک می کنی از همه جا...
اما من ازش یه سوال دارم:
تا حالا شده یه روز صبح از خواب پا شی و ببینی کسی که براش همه زندگیت رو گذاشتی از همه زندگیش بلاکت کرده...؟
تا حالا دستت کوتاه شده از همه جا...؟
عین دیووونه ها بیهوده هزار بار اسمشو سرچ کردی با اینکه می دونستی پیداش نمی کنی دیگه هیچ جا...؟
نه... لابد این کارا رو نکردی...
وگرنه یه کاری میکردی، یه تبصره ای چیزی واسه اونایی که دلتنگن
که حداقل دستشون بند باشه به یه جا؛
عین دلپیچه گرفته ها
هی دور خودشون نگردن
هی دور خودشون نگردن

عقربه

نوشته شده در 23 / 5 / 1395 ساعت 23:04

عکس

عقربه روی هشت وُ من قلبم؛

می تپد در هوایتان آقا!
کفتر جلدتان شده ست این دل؛
می زند پَر برایتان آقا!

من همان شاعرِ غریبم که...
دستم از هرچه جز غزل خالیست
زایر مشهدِ شما بودن...
قسمت ما نبوده ده سالیست.

روسیاهی که یادتان کرده؛
تا زمین خورده وُ کم آورده...
بر درِ خانه ی شما دائم؛
یک بغل غصه وُ غم آورده...

آنقَدَر گفته ام براتان شعر،
کرده ام خسته من شمارا هم!
دائما میشوم مزاحم که...
یادتان باشد این گدا را هم!

هرشب این ساعت این حوالی ها...
می کنم زمزمه سلام آقا
می دهد پاسخی به نوکرهاش..
مثلِ آقایِ من کدام آقا!

گرچه قسمت نشد حرم باشیم...
از همین راهِ دور هم خوب است
گوشه چشمی نظر کنید آقا..
حالِ مارا که دائم آشوب است

قصه ی مور با سلیمان شد...
شعرِ هذیانیِ من آقا جان!
برگ سبزیست تحفه ی درویش...
حسِ عرفانیِ من آقا جان!

بیت هشتم شد هشتمین خورشید...
دست خالی بَرَم نگردانی
من کم آورده ام مرا دریاب...
شاد کن دل به هر چه می دانی!

طاهره اباذری هریس

انسان های هم فرکانس

نوشته شده در 21 / 5 / 1395 ساعت 13:39

عکس

انسان های هم فرکانس همدیگر را پیدا می کنند..

حتی از فاصله های دور...
از انتهای افق‌های دور و نزدیک...
انگار جایی نوشته بود که اینها باید در یک مدار باشند...
یک روزی ... یک جایی است که باید با هم ، برخورد کنند... آنوقت...
میشوند همدم، میشوند دوست، میشوند رفیق...
اصلا میشوند هم شکل... مهرشان آکنده از همه ....
حرفهایشان میشود آرامش...
خنده شان، کلامشان می نشیند روی طاقچه دلتان.. نباشند دلتنگشان میشوی...
هی همدیگر را مرور می کنند...
از هم خاطره می سازند....
مدام گوش بزنگ کلمات و ایده ها هستند.. و یادمان باشد...
حضور هیچکس اتفاقی نیست!

بانوی مهر میلادت خجسته باد

نوشته شده در 14 / 5 / 1395 ساعت 10:21

عکس

زودتر به تکلم مي افتد ، زودتر راه مي رود ، زود تر به سن تکليف ميرسد...
اصلا انگار دختر ازهمان اول عجله دارد...

گويي که اصلا براي خودش وقت ندارد ؛
که حتي بازي هايش رنگ و بوي "جان بخشيدن " دارد ؛
رنگ و بوي ابراز عشق و محبت به" ديگري "...

چه معصومانه عروسکش را در آغوش مي فشارد ؛
گويي سالهاست طعم شيرين "مادري " را چشيده است...

" دختر بودن " يعني هميشه "عجله " داشته باشي ، براي رساندن مهر به دستان ديگران...

" دختر بودن " يعني وقف بند بند ساقه ي وجود تو براي رشد نهال عاطفه...

" دختر بودن " يعني از مقام ريحانه ي بهشتي بودن به " لتسکنوا اليها " رسيدن


روز دختر به تمامي ريحانه هاي بهشتي مباااااارک ...

می ترسم از بزرگ شدن!!

نوشته شده در 12 / 5 / 1395 ساعت 20:58

عکس

نامه ی تلفنی به خدا...!

 

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشته است..بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم

میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .

مگه ما باهم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:

آدم ،محبوب ترین مخلوق من..

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخند برلب داشت برای همیشه به خواب فرو رفت...

1❤

نوشته شده در 31 / 4 / 1395 ساعت 2:41

عکس

one small positive thought in the morning
can change your whole day
یک فکر مثبت در هنگام صبح میتواند تمام روز شمارو تغییر دهد❤

______________________

باختی در کار نیست… ما برای دوستان واقعی جانمان را ریسک می کنیم… “خیالی نیست” یا می بریم یا میمیریم

___________________

الهی دارم ازدستت شکایت/عدالت پیشه کن ای با درایت/تو که لیلی به مجنونش ندادی/چرا عشقش درقلب او نهادی؟/یکی درناز و نعمت غرق گشته/یکی شرمنده پیش خلق گشته/یکی هر آرزو دارد بدادی/یکی یک آرزو دارد ندادی.

___________________

کاش امروز اتفاق قشنگی می افتاد. مثلا کمی نگرانم می‌شدی! یا اصلا زنگ می‌زدی و می‌گفتی "دوستت دارم" ....

__________________

اگر بخواهم زندگیمو از اول بنویسم... تو میشی پیام بازرگانی وسطش!!!

نه طنزه نه شعاره و نه عشق و عاشقی!!حرف حقه!

نوشته شده در 10 / 4 / 1395 ساعت 15:16

عکس

چند وقت پیش ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ میلیارد ناقابل برداشت و رفت و دیگه هم برنگشت!

و اون یکی دوازده هزار ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ تومن ﮔﺮفت ﻭ ﺭفت ودیگه هم برنگشت!
و الان یکی دیگه 94هزارمیلیارد!
و هیچ کدومشون برنگشتن...!
اما...
سی ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ، ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ میخواستن با جونشون  ﻣﻌﺒﺮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻨﺪ...
یکیشون ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﻛﻪ رفت ﺑﺮﮔﺸﺖ!
همه فکر کردن ترسیده!
ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ درآورد؛ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺗﺪﺍﺭﻛﺎﺕ ﮔﺮﻓﺘﻢ؛ نو اِ حیفه؛ مال بیت الماله...
ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ اتفاقا اونم ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ...!

دستانی که کمک می کنند پاک ترند از لبهایی که دعا میکنند

نوشته شده در 26 / 3 / 1395 ساعت 22:28

عکس

رفته بودم میوه فروشى

آقای مسنی که از دستهای پینه بسته اش به نظر می آمد کارگراست

یک کیسه پر از زردآلوی درشت و مرغوب روی ترازو گذاشته بود.

فروشنده گفت: 27500 تومن ،

پیرمرد که به نظر می رسید شوکه شده پرسید: مگه چند کیلو هست؟

فروشنده گفت: یه کم از دو کیلو بیشتر ،

پیرمرد با دهانی که از تعجب باز مانده بود پرسید مگه کیلو چنده؟

و فروشنده جواب داد: 12500 تومن؟؟؟!!!

بیچاره پیرمرد با خجالت گفت: من فکر کردم کیلویی 1250 تومن هست!

نه آقا نمی خوام و کیسه رو همانجا گذاشت و رفت .

فروشنده با پوزخند به شاگردش گفت: بیا این زردآلوی 1250 تومنی رو بریز سر جاش!

و شلیک قهقهه ی هر دو به آسمان رفت ،

بعدش برگشت با قیافه ای حق به جانب به من گفت: عجب دیوونه هایی پیدا میشوند ،

جواب دادم : به گمانم دیوونه نبود احتمالا سالهاست میوه ی نوبرانه ی تابستون نخریده و

نمی دونه قیمت این میوه ها حدودا چقدره .

شاید هم فکر کرده شما حراج کردید و اون خیلی خوش شانس بوده که می تونه

یک بار از این میوه ها برای خانواده ش ببره....

چیزهایی که لازم داشتم خریدم و از میوه فروشی بیرون آمدم .

دلم به درد آمده بود . افکار مختلفی ناگهان به ذهنم هجوم آوردند و من مانده بودم به کدام یکی فکر کنم.

به یاد هرم "آبراهام مازلو" افتادم

که چطور عزت و کرامت انسان ها در گرو نیازهای اولیه و مادی آن ها قرار دارد.

ازهرکس میپرسی چرا روزه میگیری همان جواب نخ نمای همیشگی را می دهد ،

برای همدردی با ضعفا و گرسنگان !

کدام مستمند، کدام کودک خیابانی، کدام زن بی پناه صبح بیدار می شود ،

پای سفره ای هفتاد رنگ می نشیند و تا خرخره میخورد

و بعد تا غروب در خنکای کولر می خوابد و هنگام افطار باز بساط غذای رنگارنگ پهن میکند؟؟؟

گرسنگی کشیدن من و تو کدام گرسنه را سیر می کند ؟

دروغ نگفتن و فرو نبردن گرد و خاک غلیظ به حلق ، کدام بچه یتیم را لباس می پوشاند؟؟؟

كاش امسال ماه رمضان مردم كشورم بجاى مومن تر شدن " مهربان تر" شوند ،

و بيشتر به نيازمندان كمك كنند ،

كاش مردم كشورم بدانند ،

دستانی که کمک می کنند پاک ترند از لبهایی که دعا میکنند

کـــــــــــــــــــآت

نوشته شده در 25 / 3 / 1395 ساعت 13:25

عکس

مخلــــــــــوط‌ خوݧ ‌و تیغ‌
سرگیجہ‌ وسط‌ گریہ‌ چند تا‌ جیغ
وِلـــــو رو تختـــــ‌√هنـــــدزفرے‌ اهنگاے
‌تڪرارے
میشیــــــــــے ‌انلایــــــــــݧ...تاصبځُ
همــــــــــہ‌ میڴݧ ‌رَد ‌دادے
واسہ‌ خوبــــــــــ ‌شدݧ‌دیگہ‌ نیســـــ ‌راهے...
لبخنــــــــــدツو بازمـــــ روز شمـــــارے
هه

به خاطر بسپار

نوشته شده در 18 / 3 / 1395 ساعت 18:08

عکس

به خاطر بسپار:

هرگاه ما چیزی را نفهمیم، آن را تصادفی یا اتفاقی می نامیم،
در حالی که هیچ جز تصادفی در دنیا وجود ندارد
به خاطر بسپار:
ما، تار و پود بدبختی را خود می بافیم و نام آن را می گذاریم سرنوشت
به خاطر بسپار:
هرجا که ژرف ترین درد است ، عظیم ترین آموزش را به همراه دارد
به خاطر بسپار:
کسی که راه غلطی را می رود، بیشتر شانس آن را دارد که
به راه درست آید تا کسی که راه درست را غلط می رود
سوال از مایکل جردن ستاره بسکتبال سیاهپوست آمریکاکردند:
علت موفقیت شما چیست ؟
جواب : من حاضر نیستم در هیچ کاری به مقام دوم قناعت کنم
به خاطر بسپار:
هولناک ترین ناباوری ، ناباوری نسبت به خودتان است.
با خود بخوان :
در زندگی ام شکست وجود ندارد ،تا زمانی که از چیزی درس گرفته باشم

از اوقاتی که "بله" می گویید ولی در واقع منظورتان "نه” است آگاه باشید
به خاطر بسپار:
شکست ، یا می شکند یا شکسته می شود....
بستگی به شما دارد
یادت باشد :
دیگران را آزاد بگذار، آزاد در پذیرفتن تو .....
آزاد در روی برگردانیدن از تو....
به خاطر بسپار:
کسانی که نمی توانند گذشته را به یاد آورند ،
محکومند که آن را تکرار کنند....

هروقت خواستی

نوشته شده در 12 / 3 / 1395 ساعت 22:11

عکس

♔ هر وقت خواستے بہ عشــــ♡ـقت خیانت ڪنے... ♚

♔ خواستے پشت فرمون یا توے خیابوڹ بہ یکے دیگہ پا بدے... ♚

♔ نگاه بازی کنے.... ♚

♔ چشم بچرخونے دنبال این و اون... ♚

♔ تیکه بندازی... ♚

♔ به این فڪر ڪڹ ڪہ یڪے بہ تو اعتماد ڪرده، ♚

♔ دلش خوشه ڪہ تو با بقیه فرق داری!!! ♚

♔ به این فڪر ڪڹ ڪہ شاید وقتے تو داری با یڪے دیگہ لاس میزنے، ♚

♔ اون داره از پاڪےو خوبیهاے تو واسہ دوستش میگه. ♚

♔ بہ تڪ پـــــریت افــــــــــتــــــــــخـــــار ڪڹ. ♚

 ♔ گند نزن به اعــــــــــتـــــمـــــادش!!

باید دست خودت را بگیری ببری بیرون!

نوشته شده در 12 / 3 / 1395 ساعت 0:01

عکس

بعضی روزها باید با خودت مهربان باشی...

دست خودت را بگیری و ببری بیرون...

جلوی پارک ملت، بستنی قیفی متری بخری،

از هر طرفش که لیس بزنی، از آن طرف بستنی شره کند،

بریزد روی لباس هایت....

به خودت چپ چپ نگاه کنی، به زمین و زمان فحش بدهی...

با هر فحشت، یک تکه از بستنی بچکد روی لباس سفیدت....

قیافه ات را در آینه ماشین نگاه کنی و پقی بزنی زیر خنده....

بعد خودت را ببری دربند، باقالی بخوری با گلپر....

یک کفه دست لبو بگیری توی روزنامه

و به خودت بگویی واقعا که اینطوری خوشمزه تر است...

بعد بروی جمشیدیه. زیر باران راه بروی...

روی برگ ها. چند قدم بالاتر، چای بخوری

و وقتی باران شدید تر شد، آش رشته.

آن وقت توی چشم های خودت نگاه کنی ...

و از اینکه با خودت این همه مهربانی، حظ کنی...

بعد خودت را ببری سینما. پاپ کورن بخری با پفک...

هر فیلمی که خودت دوست دارد را، ببینی...

وسط های فیلم دست بیندازی دور گردن خودت....

در گوش خودت زمزمه کنی: دوستت دارم...

و به چشم های خودت نگاه کنی. خودت، لبخند بزند.

فیلم که تمام شد برگردی خانه...

یک قاشق شربت معده به خودت بدهی...

حواست به خودت باشد که دل درد نگیرد. رو دل نکند.

پتو را بکشی روی خودت. گونه خودت را ببوسی و چراغ ها را خاموش کنی.

بعضی وقت ها نباید تنها باشی. باید دست خودت را بگیری ببری بیرون!

خدایا یک

نوشته شده در 9 / 3 / 1395 ساعت 20:22

خدایا یک مرگ بدهکارم وهزاران آرزو طلبکار....
خسته ام..طلبت رابگیـرمن هیچ نمیخواهم