اس ام اس امید و آرزو

اس ام اس امید و آرزو

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

دروغ

نوشته شده در 2 / 2 / 1396 ساعت 7:38

عکس


عده ای میگویند
دروغ عامل بسیاری از جدایی هاست؛
اما نه..!
این حقایق هستند که انسان ها را
از هم دور میکنند،
وگرنه ما دروغ میگوییم که نزدیک باقی بمانیم،
شاید دردناک باشد ، اما حقیقت است.

کمک به نیازمندان

نوشته شده در 31 / 1 / 1396 ساعت 7:40

دیروز تو تلگرام خوندم در یکی از کشورا خارجی زنی چند تخم مرغ از فروشگاه میدزده ، وقتی پلیس میفهمه که این زن فقیر برا سیر کردن شکم بچه هاش این تخم مرغها رو دزدیده یه کامیون خواربار میخره و براش می فرسته . چه کار قشنگی ، یاد یه خاطره افتادم :
چند سال پیش پسر عمواَم تو یکی از روستاهای دور افتاده اطراف شهرم معلم بود . با دوستام برا کوهنوردی رفتیم کوهستانهای اطراف شهرمان که به این روستا نزدیک بود . زنگ زدم پسرعمو ام گفتم کجایی ؟ میخوام با دوستام برا تفریح بیام روستای محل کارت را ببینم . گفت من اونجا نیستم ولی اشکال نداره شما بروید اونجا کلید خانه ام روی در است . باز کنید بروید داخل و از خودتون پذیرایی کنید . اینکه گفت کلید خانه روی در است فکر کردم منظورش اینه که یعنی با مشکلی مواجه نمی شویم ، مثلا کلید خانه را به همسایه سپرده . ولی وقتی به روستا رسیدیم متوجه شدم کلید همه خانه ها روی قفل درشان بود . از پیرمردی اونجا پرسیدم اینجا دزدی نمیشه ؟ گفت نه ، اینجا کسی احتیاج به دزدی نداره . مردم اینجا همه در یک سطح زندگی و به آنچه دارند قانع اند کسانی که توانایی کارهایی مثل کشاورزی ، دامداری ، بنایی و ... دارن کار می کنند و به اونایی که توانایی کار ندارند مثلا مریض و ناتوان اند ، به اندازه ای کمک میکنن تا در سطح خودشان قرار بگیرن . حتی اگه فردی سلامتی کامل داشته باشه ولی از روی تنبلی کار نمی کنه و درآمد نداره به او نیز کمک میکنن زیرا همینکه شوق و ذوق کار کردن نداره خودش یه بیماری و ناتوانی محسوب میشه .
از دیدن روستایی با اینچنین مردم خونگرمی خیلی خوشحال و امیدوار شدم و فهمیدم ما اونجا توی شهر تو چه جهنمی زندگی میکنیم ! تو همین کوچه خانه خودمان از افراد فقیر بی خانمان گرفته تا میلیاردر کاخ نشین زندگی میکنن . فقیران یا استطاعت کار و در آمد ندارن و یا استطاعت دارن ولی کاری نمی یابند و هیچکس هم کمکی بهشان نمی کنه . و میلیاردرها هم که اگه فقیری زنگ در خانه شان را بزنه و تقاضای کمک ناچیزی بکنه از پشت آیفون اونو با نهیب از خانه شان دور میکنن . فکر نکنی این میلیاردرها زندگی خوشی دارن . نه ! مثلا ً یکی از این میلیاردرها که این در آمد هنگفتش از طریق باغات کشاورزی زیادش بود چند سال پیش وقتی با خبر شد کلیه محصولات باغاتشو سرما زده ، سکته کرد و مُرد . یکی دیگه از این میلیاردرها بچه هاش معتاد شدن و تمام سرمایه پدرشان را دارن حیف و میل و صرف نابودی خودشان میکنن . یکی دیگه هم که خیلی هم بد اخلاق بود ، با کارگرای غیر ایرانی اش که حقوقشونو نداده بود بحثش میشه و کشته میشه .

" عدالت اجتماعی می تونه آرامش روان و جان را برای همه به ارمغان آورد (بهشت) "

یادم باشد که

نوشته شده در 8 / 1 / 1396 ساعت 20:08

عکس

یادم باشد که: او که زیر سایه دیگری راه می‌رود، خودش سایه‌ای ندارد.

 

یادم باشد که: هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.

 

یادم باشد که: در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.

یادم باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.

یادم باشد که: آنها که دوستشان می‌دارم می‌توانند دوستم نداشته باشند.

یادم باشد که: فرار؛ راه به دخمه‌ای می‌برد برای پنهان شدن نه آزادی.

یادم باشد که: آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته‌اند و او را راه می‌برند.

یادم باشد که: لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.

یادم باشد که: اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.

یادم باشد که: دلخوشی‌ها هیچکدام ماندگار نیستند.

یادم باشد که: تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز رو به راه است.

یادم باشد که: آرامش جایی فراتر از ما نیست.

یادم باشد که: من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.

یادم باشد که: در خسته‌ترین ثانیه‌های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادم باشد که: لازم است گاهی با خودم رو راست‌تر از این باشم که هستم.

یادم باشد که: سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته‌اند، هر کسی سهم خودش را می‌آفریند.

یادم باشد که: آن هنگام که از دست دادن عادت می‌شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست
.
یادم باشد که: گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.

یادم باشد که: خوبی آنچه که ندارم این است که نگران از دست دادن‌اش نخواهم بود.

یادم باشد که: در هر یقینی می‌توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.

یادم باشد که: همیشه چند قدم آخر است که سخت‌ترین قسمت راه است.

یادم باشد که: به جستجوى راه باشم، نه همراه

یه فنجون احساس

نوشته شده در 8 / 1 / 1396 ساعت 19:50

عکس

تا باران نباشد، رنگين کمانی نيست...
تا تلخی نباشد، شيرينی نيست...
تا غمی نباشد، لبخندی نیست...
تا مشکلات نباشند، آسایشی وجود نخواهد داشت...
پس همیشه به خاطر داشته باش، هدف این نیست که هرگز اندوهگین نباشی، هرگز مشکلی نداشته باشی، هرگز تلخی را نچشیده باشی.
همين دشواری‌ها هستند که از ما انسانی نيرومندتر و شايسته‌تر می‌سازند، و لذت و شادی را برای ما معنا می‌کنند

برایت آرزو میکنم

نوشته شده در 8 / 1 / 1396 ساعت 19:33

عکس

قبل ازهر چیزی برایت آرزو میکنم که عاشق شوی و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ، و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ، و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد ....... اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني. برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ، از جمله دوستان بد و ناپايدار ........ برخي نادوست و برخي دوستدار ........... كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد . و چون زندگي بدين گونه است ، برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي...... نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ، كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد..... تا كه زياده به خود غره نشوي . و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري ..... تا در لحظات سخت ، وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد . همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ، نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........ چون اين كار ساده اي است ، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند ..... و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي. و اميدوارم اگر جوان هستي ، خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي...... و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ، و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي........... چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد. اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد..... چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت.... به رايگان...... اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني ..... هر چند خرد بوده باشد ..... و با روييدنش همراه شوي ، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد. به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي..... و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي : " اين مال من است " ، فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است ! اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...

آرزویم فقط این است ...

نوشته شده در 5 / 12 / 1395 ساعت 7:34

عکس

آرزویم فقط این است

زمان برگردد
تیرهایےکه رهاشدبه
کمان برگردد
سالهامنتظرسوت قطارم
که کسی
باسلام وگل سرخ و
چمدان برگردد
من نوشتم که تورادوست
ندارم اےکاش
نامه ام گم بشودنامه رسان برگردد

نوشته شده در 4 / 12 / 1395 ساعت 10:20

عکس

بهش میگفتن "عباس بندری"
اصلیت اش مال جنوب بود. بندریاش حرف نداشت. فلافلاشم معرکه بود.
مغازش یه چار راه بالاتر از محل کارم بود.
من و مژگان هر وقت میخواستیم چیزی بخوریم می رفتیم مغازه ی عباس بندری.
بار سوم یا چهارمی بود که اونورا پیدامون میشد.
مژگان نشست رو صندلی و منم رفتم واسه سفارش: 《 سلام عباس آقا، یه بندری لطف میکنی، خیارشورش کم باشه.》
برگشتم تو صورت مژگان نگاه کردم:《 تو چی میخوری؟》 خندید: 《 هر چی تو میخوری همونو》
خندیدم: 《 عباس آقا دو تاش کن لطفا》
بعد در یخچالو با انگشت نشون دادمو و گفتم:《 واسه من یه نوشابه سیاه 》
برگشتم سمت مژگان 《تو چی؟》 باز خندید《 منم همینطور》
اینبار نوبت عباس آقا بود 《سالاد چی؟ میخورید؟》 گفتم 《 من که نمیخورم عباس آقا 》برگشتم سمت مژگان ، دوباره خندید《 منم نمیخورم》
ایندفعه عباس آقاهم خندید. بهم یه اشاره ی کوچیک کرد. نزدیکش شدم . سرشو آورد دم گوشمو آروم، جوری که مژگان نفهمه؛ گفت《دوستش داری؟》
گفتم 《خیلی زیاد، چطور مگه؟》
گفت《 الان بهش بگو! مشتری که نیست، منم اون پشت خودمو میزنم به نشنیدن، این مژگان خانوم شما امروز خیلی رو کوکه، هرچی بهش بگی، اونم میگه منم همینطور》
حرفش تموم نشده بود که جفتمون زدیم زیر خنده.
سر میز موقع گاز زدن ساندویچ، آخر دلش تاب نیاورد؛ بهم گفت《 منکه نفهمیدم پشت سرم چی گفتید! ولی چشم بسته قبول. منم همینطور 》
یه تیکه سوسیس پرید تو گلوم. شروع کردم به سرفه. عباس آقا تا صدای سرفه مو شنید از اون پشت داد زد《مبارکه مبارکه. 》
بعد سه تایی خندیدم ...
تمام شهر "هم همینطور".

...خـــــــــدا....

نوشته شده در 1 / 12 / 1395 ساعت 7:00

عکس


فکر کن این همه بد بختی بکشی

بعد موقع مرگ

خدا بیاد بگه:

کات٬خوب نبود یه بار دیگه میگیریم

در آخرین لحظات هم راهی وجود دارد ...

نوشته شده در 29 / 10 / 1395 ساعت 15:29

عکس

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد

که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود پس می داد

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند

وقتی پیر مرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد

پیشنهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد

و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد

و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت :

اصلا یه کاری می کنیم ، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم

دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد

اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود

و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود

اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود

این گفتگو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود

در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت

دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد که او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت ولی چیزی نگفت !

سپس پیر مرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد

دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت

و به سرعت و با ناشی بازی ، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده

پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم !

اما مهم نیست اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است در بیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است

وچون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود ، پس باید طبق قرار ، آن سنگریزه سفید باشد

آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعترض کند و شرطی را که گذاشته بود پذیرفت

و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است

🌸در آخرین لحظات هم راهی وجود دارد که ما باید آنرا ببینیم 🌸

جایی که نباشی قفس است

نوشته شده در 20 / 10 / 1395 ساعت 15:56

عکس

لیوانی آب باشد و

خرده ای نان و

دست های تو ...

هیچ پرنده ای به اندازه من

این قفس را دوست ندارد

یه ملکه

نوشته شده در 14 / 10 / 1395 ساعت 12:50

عکس

يه ملكه ى در انتظار پادشاه نباش

يه ملكه اى باش كه مشغول ساختن
امپراطورى خودش هست
تا پادشاهش از راه برسه

قرار بود با سواد شویم

نوشته شده در 3 / 7 / 1395 ساعت 15:47

عکس

 قرار بود با سواد شویم

یک عمر صبح زود بیدار شدیم...
لباس فرم پوشیدیم...
صبحانه خورده و نخورده...
خواب و بیدار...
خوشحال یا ناراحت ...
با ذوق یا به زور...
راه افتادیم به سمت مدرسه
قرار بود با سواد شویم
روی نیمکت های چوبی نشستیم
صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند
سیاه است را شنیدیم
با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم
و زنگ آخر که می خورد
مثل یک پرنده که در قفسش باز می شود
از خوشحالی پرواز کردیم
قرار بود با سواد شویم
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم
به ما دیکته گفتند
تا درست بنویسیم
گفتند
از روی غلط هایت بنویس
تا یاد بگیری،
ما نوشتیم و یاد گرفتیم
و بعد
نگرانی...
دلهره...
حرف مردم...
شب بیداری و تارک دنیا شدن
کنکور شوخی نداشت...
باید دانشجو می شدیم...
قرار بود با سواد شویم
دانشگاه و جزوه و کتاب و امتحان و نمره و معدل...
تمام شد
تبریک ...
حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط می خواهم چند سوال بپرسم
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ماچقدر سواد دوست داشتن داریم؟؟
ماچقدر سواد انسانیت داریم؟
و ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم...

مسیر تنهایی

نوشته شده در 25 / 6 / 1395 ساعت 14:52

عکس

اصلا تئوری خوبی نیست که برای حالِ خوبت نیاز به دیگران داشته باشی...!

اتفاقا تنهایی خیلی هم خوب است!

البته که باید تنهایی را بلد باشی... .

میخواهی یک فنجان چای بنوشی؟

باشه قبول...!

اما چرا با یک موسیقی همراهش نمیکنی؟

صبح که بیدار میشوی

حالا مقصدت هر کجا که باشد

چطور است یک مقدار زودتر از خانه بزنی بیرون و پیاده روی کنی و اهدافت را مرور کنی؟

نه اهدافِ خیلی طولانی مدت!

همینکه مثلا تا آخر هفته فلان کتاب را بخوانی هدف است و عملی کردن اش باعث شادابی ست.

اصلا چرا با خودت حرف نمیزنی؟!

با خودت درد و دل کن.

ببین چه چیزهایی آرامش ات را بر هم میریزد

همه را دور بریز

ببین چه غذایی را هوس کرده ای

برای خودت آشپزی کن... .

آخ که چه کیفی میدهد همراهِ آشپزی یک آوازی هم زمزمه کرد و سر را تکان داد!

شب ها تایم خوبی ست برای فیلم دیدن

چقدر مزه میدهد مادر را همراه با یک بشقاب سیب زمینیِ سرخ کرده

یا کاهوی آغشته به سکنجبین به تماشای فیلم دعوت کرد!

و خیلی خوب است هنگام خواب تمام رفتارهای لبخند آمیزِ روز را در دفترِ یادداشت نوشت

تا دوباره تکرار کرد و رفتارهایی که صلب آرامش کردند را فاکتور گرفت!

.

میدانی چیست رفیق؟

.

مسیر تنهایی را اگر بلد باشی

دیگر راه نمیفتی دنبالِ جزیزه ی ناشناخته ی آدم ها...!

که گم شوی

و بدهکارِ لحظاتی که میتوانست با حالِ خوب همراه شود!

«مي‌دوني بهترين شغل دنيا چيه؟»

نوشته شده در 5 / 6 / 1395 ساعت 13:47

عکس

راننده تاكسي گفت:

«مي‌دوني بهترين شغل دنيا چيه؟»

گفتم: «چيه؟»

گفت: «راننده تاكسي.»

خنديدم.

راننده گفت:

«جون تو...

هر وقت بخواي مياي سركار،

هر وقت نخواي نمياي،

هر مسيري خودت بخواي ميري،

هر وقت دلت خواست

يه گوشه مي‌زني بغل استراحت مي‌كني،

هي آدم جديد مي‌بيني،

آدم‌هاي مختلف،

حرف‌هاي مختلف،

داستان‌هاي مختلف...

موقع كار مي‌توني راديو گوش بدي،

مي‌توني گوش ندي،

مي‌توني روز بخوابي شب بري سر كار،

هر كيو دوست داري مي‌توني سوار كني،

هر كيو دوست نداري سوار نمي‌كني،

آزادي، راحتي.»

 

ديدم راست مي‌ گه ...

گفتم: «خوش به حالتون.»

 

راننده گفت:

«حالا اگه گفتي بدترين شغل دنيا چيه؟»

گفتم: «چي؟»

 

راننده گفت: «راننده تاكسي.»

 

 

بعد دوباره گفت:

.. هر روز بايد بري سر كار،

دو روز كار نكني

ديگه هيچي تو دست و بالت نيست،

از صبح هي كلاچ، هي ترمز،

پادرد،

زانودرد،

كمردرد،

با اين لوازم يدكي گرون،

 

يه تصادفم بكني كه ديگه واويلا مي‌شه،

هر مسيري مسافر بگه

بايد همون رو بري،

هرچي آدم عجيب و غريب هست

سوار ماشينت ميشه،

همه هم ازت طلبكارن،

حرف بزني يه جور،

حرف نزني يه جور،

راديو روشن كني يه جور،

 

راديو روشن نكني يه جور،

دعوا سر كرايه،

دعوا سر مسير،

دعوا سر پول خرد،

تابستون‌ها از گرما مي‌پزي،

زمستون‌ها از سرما كبود مي‌شي.

هرچي مي‌دويي آخرش هم لنگي.»

 

به راننده نگاه كردم.

 

راننده خنديد و گفت:

«زندگي همه چيش همين‌جوره.

هم مي‌شه بهش خوب نگاه كرد،

هم مي‌شه بد نگاه كرد»

0911111 بازنده روزگار

نوشته شده در 27 / 5 / 1395 ساعت 23:56

عکس

از نظر من

آدم ها توی این دنیا دو دسته هستند

یکی من و دیگری بقیه آدم ها

اونی که من انتخابش کردم جزء آدم ها نیست

اون جزء دسته سوم هست که هنوز نتونستم براش اسم پیدا کنم .

چون این قدر ارزش داره که چیزی برای بیان کردن اون نمیتونم پیدا کنم .

باورم نمی شد یه روزی همچین آدمی شم که با دیدن یکی دلم بریزه و کل دنیا فراموش کنم

درسته باختم اما خوشحالم

به کسی باختم که پایبند بهش بودم و هستم

بلاک

نوشته شده در 24 / 5 / 1395 ساعت 16:21

عکس

کسی که گزینه بلاک رو به اپلیکیشن ها اضافه کرد کار به جایی کرد ظاهرن...
مزاحمینت رو در کسری از ثانیه پاک می کنی از همه جا...
اما من ازش یه سوال دارم:
تا حالا شده یه روز صبح از خواب پا شی و ببینی کسی که براش همه زندگیت رو گذاشتی از همه زندگیش بلاکت کرده...؟
تا حالا دستت کوتاه شده از همه جا...؟
عین دیووونه ها بیهوده هزار بار اسمشو سرچ کردی با اینکه می دونستی پیداش نمی کنی دیگه هیچ جا...؟
نه... لابد این کارا رو نکردی...
وگرنه یه کاری میکردی، یه تبصره ای چیزی واسه اونایی که دلتنگن
که حداقل دستشون بند باشه به یه جا؛
عین دلپیچه گرفته ها
هی دور خودشون نگردن
هی دور خودشون نگردن

عقربه

نوشته شده در 23 / 5 / 1395 ساعت 23:04

عکس

عقربه روی هشت وُ من قلبم؛

می تپد در هوایتان آقا!
کفتر جلدتان شده ست این دل؛
می زند پَر برایتان آقا!

من همان شاعرِ غریبم که...
دستم از هرچه جز غزل خالیست
زایر مشهدِ شما بودن...
قسمت ما نبوده ده سالیست.

روسیاهی که یادتان کرده؛
تا زمین خورده وُ کم آورده...
بر درِ خانه ی شما دائم؛
یک بغل غصه وُ غم آورده...

آنقَدَر گفته ام براتان شعر،
کرده ام خسته من شمارا هم!
دائما میشوم مزاحم که...
یادتان باشد این گدا را هم!

هرشب این ساعت این حوالی ها...
می کنم زمزمه سلام آقا
می دهد پاسخی به نوکرهاش..
مثلِ آقایِ من کدام آقا!

گرچه قسمت نشد حرم باشیم...
از همین راهِ دور هم خوب است
گوشه چشمی نظر کنید آقا..
حالِ مارا که دائم آشوب است

قصه ی مور با سلیمان شد...
شعرِ هذیانیِ من آقا جان!
برگ سبزیست تحفه ی درویش...
حسِ عرفانیِ من آقا جان!

بیت هشتم شد هشتمین خورشید...
دست خالی بَرَم نگردانی
من کم آورده ام مرا دریاب...
شاد کن دل به هر چه می دانی!

طاهره اباذری هریس

انسان های هم فرکانس

نوشته شده در 21 / 5 / 1395 ساعت 13:39

عکس

انسان های هم فرکانس همدیگر را پیدا می کنند..

حتی از فاصله های دور...
از انتهای افق‌های دور و نزدیک...
انگار جایی نوشته بود که اینها باید در یک مدار باشند...
یک روزی ... یک جایی است که باید با هم ، برخورد کنند... آنوقت...
میشوند همدم، میشوند دوست، میشوند رفیق...
اصلا میشوند هم شکل... مهرشان آکنده از همه ....
حرفهایشان میشود آرامش...
خنده شان، کلامشان می نشیند روی طاقچه دلتان.. نباشند دلتنگشان میشوی...
هی همدیگر را مرور می کنند...
از هم خاطره می سازند....
مدام گوش بزنگ کلمات و ایده ها هستند.. و یادمان باشد...
حضور هیچکس اتفاقی نیست!