اس ام اس خیانت و نامردی

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

آخرین های عاشقانه

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

......

نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۱:۴۶

عکس

هرچقدر بیشتَر دنبالِش دوییده باشي،بعدِش راحـت تر قیدِشو میزنی و بیخیالش میشي..! 🙌🏽🤦🏻‍♀
#تجربه

......

نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۱:۳۹

عکس

 

کسی که فرق منو با بقیه نمیدونه
همون بهتر که با بقیه بمونه👌👍😏

......

نوشته شده در جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۲

عکس

لعنت
به وقتايى كه
بايد غرورمو حفظ ميكردم
اما ترجيح دادم رابطمونو حفظ كنم...! .

جدایی

نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۴

عکس

هرکسی به طریقی..‌..دل مارا میشکند!!!

اما تو .....خیلی خلاقیت به خرج دادی:(!!

اینجا آدم همیشه دلگیر است...

نوشته شده در سه شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۱۹

عکس

از زبان یک توریست:
من درایران چیزهای عجیبی دیدم...!
کسی بوسه ی فرانسوی بلدنیست...!
اینجا مثل آلمان پل عشق ندارد....!
از رزهلندی هم خبری نیست...!
اینجا عشق یعنی....!
به خاطر چشم های دور وبرت...!
معشوقت را فقط ازپشت گوشی بوسیده باشی...!
دوست داشتن یعنی کلاس گذاشتن برای همدیگر...!
مهربانی ات رامی گذارند به حساب آویزان بودنت...!
من درایران نتوانستم به کسی بفهمانم دوست داشتن رابه حساب چیز دیگری مگذار...!
ایرانیان جوانی نمی کنندپیرمردوپیر زن های کم سن وسال بسیار دارد....!
ایرانیان عشق راباماشین ولباس خوب انتخاب می کنندنه بانیت خوب...!
ایران را دوست دارم،
اما..........
اینجا آدم همیشه دلگیر است.....

گفت بخاطر من خانواده گذاشت کنار

نوشته شده در پنجشنبه ۱ تير ۱۳۹۶ ساعت ۴:۳۱

عکس

گفت بخاطر من خانوادشو گذاشت کنار گفتم حالا چرا ذوق میکنی چار روز دیگه هم تو رو میذاره کنار دیگه از کنار گذاشتن خانوادش که سخت تر نیست.

زیباترین قسم سهراب..نه تو می مانی و نه اندوه ...

نوشته شده در جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۲۴

عکس

نه تو می مانی و نه اندوه...

ونه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم؛

غضه هم میگذرد ؛آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند..لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز

متاسفم

نوشته شده در جمعه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۲۳

,متأسفم واسه مملکتی که دختر،پسر 14-15 سالش به جای اینکه همه دغدغه و نگرانیشون،درس و مشق و بازیشون باشه...❕ شده عشق و عاشقی و خیانت و این چرت و پرتا !❕ کم ندیدم دخترای راهنمایی و دبیرستانیو که دستاشون پر از جای تیغ بود!! ¿¿🚫تش ک چی 🚫تهشو بهت بگم؛ کسی از این چیزا به جایی نرسیده و نمیرسه❕ شک نکن مشتی حالا هی بشین بنویس سلامتی فلان...❕ هی بنویس سیگار 🚫هی دستتو خط خطی کن،عکس بذار تو لاین هی گریه کن عکس چشمتو بذار...❕ کسی دلش واست نمی سوزه چون اکثرا اینکارن... 🚫میدونی به این کارا چی میگن؟ ــ👋عقده...❕ ــ👋جلب توجه... ــ👋کمبود...❕

گرمای خاطراتت

نوشته شده در چهارشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۰۱

عکس

به خاطرا رو به رویم نگاهی می اندازم

از سرما یخ بسته اند

به گونه هایم دستی می کشم تا اشکهایم را پاک کنم

اما از سرمای دستانم تعجب می کنم

دیگر گرمای دستانت را به گذشته سپردم

تو و خاطراتت مانند آفتابی بودید که با طلوع زندگی ام بر من تابیدید

غافل از اینکه هر طلوعی یک غروبی دارد و من تنها یک روز را برای زیستن در اختیار دارم

ولحظاتی بعد خواهم رفت

اما تو بمان و بتاب بر زندگی هایی دیگر که سر از خاک بیرون خواهند آورد

اگه عاشقت باشه

نوشته شده در چهارشنبه ۲ فروردين ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۵۱

عکس

اگه عاشقت باشه تنهات نمیزاره..

اگه عاشقت باشه کسیو جات نمی یاره...

اگه عاشقت باشه درکت میکنه...

اگه عاشقت باشه بخاطرت میجنگه..

اگه عاشقت باشه واسته تو غرور نداره...

اگه عاشقت باشه مال خودش میشی...مال خودت میشه...

میشه به شرط اینکه عاشقت باشه...

Qalb

نوشته شده در شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۴:۲۹

عکس

منِ سرگردان و گریان

نوشته شده در پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۵۳

عکس

چادر سیاه مادرم 

گوشه اش را
میگرفتم وراهم را
ازمیان هیاهوی بازار
پیدامی کردم
زبری اش، بهتر از
هردست نوازشگری
مرهمِ اشکهایم میشد
حالا دراین بیراهه
منِ سرگردان
وگریان چه کنم!؟

قصد ازدواج

نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۷:۲۷

عکس

۹۰ در صد پسرا برای ایجاد رابطه با یه دختر میگن " قصد ازدواج " از برقراری این رابطه دارم
💖
یه رابطه دوستی که در نهایت پسر به خواستگاری دختر نمیاید
💔
و در این میون اگه دختر از لحاظ جسمی هم آسیب ندیده باشد
ولی درد زخمی عمیق تا آخر عمر بر قلبش دارد
💘

شکست عشقی

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۷:۲۲

عکس

در داستان زیر می خوانید که چطور تلاشهای یه مخابراتچی برای پیدا کردن مشکل یه خط تلفن منجر به شکست عشقی و جدایی یه دختر و پسر می گردد ، داستان واقعی و مربوط به دهه شصت است ‌.

 من و دو تکنیسین دیگه در یه مرکز مخابرات کوچک روستایی ۱۰۰۰ شماره کار می کردم . مرکز کوچک بود و بنابراین تمام امور از جمله امور اداری ، رفع خرابی خطوط ، سرویس دستگاه ، نظافت را هر یک از ما سه نفر در شیفت خود انجام می دادیم .   

یه روز تو دفتر نشسته بودم و امور اداری رو انجام می دادم ، دیدم یه مَرد میانسال وارد شد و قبض تلفنش رو به من داد و گفت عاقا من خیلی خیلی کم از تلفونم استفاده می کنم ، چرا اینقدر قبض تلفونم زیاد شده ؟

من قبضشو نگاه کردم دیدم ، بله مبلغ خیلی زیادیه ، سی هزار تومان !! اگه با زمان حال مقایسه کنیم چیزی حدود یک میلیون و پانصد هزار تومان میشه .

بهش گفتم خُب ، درسته که خودت از تلفونت زیاد استفاده نمی کنی ولی بقیه افراد خانوادت چی ؟ حتماً اونا زیاد استفاده میکنن .

گفت : نه ، من مطمئنم که اونا هم زیاد زنگ نمی زنن ، من به شما مخابراتیا شک دارم ! شما مخابراتیا دزدید ! 😂از خط من در مخابرات استفاده می کنید و اونوقت قبضش رو من باید بپردازم ، بعدش دستهای پینه بسته شو نشونم داد وگفت میبینی من یه کارگرم ، صب تا شب کار می کنم ، پول زحمت کشی مو باید بدم به شما گردن کلفتای مفت خور😕 بعدش قبضشو مچاله کرد و پرت کرد تو صورتم و گفت اگه این قبضمو درست نکنی ، میام و همین مخابراتو روی سرتون خراب می کنم . آدم  شوخی بود ، این کار و این حرفا رو هم با خنده و شوخی گفت ولی من نگران شدم با خود گفتم شاید واقعاً فک میکنه ما در مخابرات از خطش استفاده می کنیم ، چرا ما باید چنین کاری کنیم اونم وقتی که تعداد زیادی خط بدون هزینه اینجا برای ما قرار دادن ، اصلاً مگه چنین چیزی ممکنه ؟! بعضی ها عجب فکرایی میکنن ها !

خُب اون زمان که مراکز تلفن دیجیتال نبودن و هیچ سابقه ای از مکالمات غیر از کنتور ثبت نمی شد ، پس چطور میبایست می فهمیدم که از تلفن این فرد با کجاها تماس گرفته شده ؟ . موضوع رو با رئیس در میون گذاشتم . رئیس گفت یه کامپیوتری جدیداً تو مرکز شهری آوردن که می توان اون رو روی یه خط بست و شماره و زمان تماسهای اون خط رو ثبت کرد . رفتم این کامپیوتر رو تحویل گرفتم و روی خط این معترض بستم . ولی فایده ایی نداشت چونکه یه مدت طولانی می دیدم که کامپیوتر هیچ شماره ای ثبت نمیکنه . با خود گفتم احتمالاً چون آن مَرده دیده هزینه تلفنش زیاد شده ، دستگاه تلفن داخل خانه اش را جمع کرده است .

یه بار شیفت شب مشغول سرویس رله ها بودم و کنتاکت رله ها رو با الکل تمیز می کردم که رسیدم به رله همین مشترک معترض ، که جذب بود و میبایست صبر کنم تا صحبتشان تمام بشه و رله آزاد بشه تا بتوانم اونو تمیز کنم ، رله یه چیزی مثل همین در باز کن برقی پشت در خانه هاست که وقتی جریان برق از داخلش رد میشه ، آهن ربا میشه و صفحه فلزی جلویش را جذب می کنه . من از جذب بودن این رله پی بردم که به این مشترک معترض زنگ خورده و الان رویش مکالمه است و عجیب اینکه دیدم چندین ساعت این مکالمه طول کشید و کامپیوتر را که روی همین خط بسته بودم نگاه کردم دیدم هیچ شماره ای ثبت نکرده . علتش این بود که کامپیوتر فقط می توانست تماس های خروجی مشترک رو ثبت کنه ولی این حالت تماس ورودی بود یعنی بهش زنگ خورده بود .

از اون پس هر موقع شیفت شب بودم به آن رله دقت می کردم و می دیدم از حوالی ۱۲ شب تا چندین ساعت روی آن خط مکالمه از نوع ورودی بود . پس دیگه تا حدود زیادی مساله قبض زیاد این مشترک برام روشن شده بود ، حدس زدم فردی از این خانواده مخفیانه نیمه های شب از این تلفن استفاده میکرده ولی حالا که قبض خیلی زیاد شده و احتمالاً آن مَرده توی خونه شون هم تذکر داده ، دیگه زنگ نمی زنه و فقط اون مخاطبش بهش زنگ میزنه .

یه بار که باز شیفت شب بودم رفتم به رله نگاه کردم دیدم همون موقع جذب شد و بعد از حدود یه دقیقه قطع شد ، با خود گفتم احتمالاً طبق معمول دوباره با هم تماس میگیرن ، کلید کنار رله که خط رو یک طرفه میکنه رو وصل کردم تا تلفن معترض بگونه ای یک طرفه شود که بهش زنگ نخوره ( بوق مشغولی)  ولی خودش بتونه زنگ بزنه . حدس زدم وقتی مخاطبش نتونه زنگ بزنه خُب خودش بهش زنگ میزنه و اون وقت شماره مخاطبش ثبت میشه و ... ولی بر خلاف انتظارم هیچ ارتباطی برقرآر نشد . ساعت ۴ صبح سرویس دستگاه تمام شد ، رفتم به مانیتور نگاه کردم دیدم هنوز هیچ تماسی برقرار نشده است .با خود گفتم این روش فایده ای ندارد و بنابراین تلفن را به حالت عادی یعنی دو طرفه برگرداندم و با تعجب دیدم به محض دو طرفه شدن ، بهش زنگ خورد و مکالمه برقرار شد . هیچی دیگه ، تا الان من هیچ جواب قانع کننده ای برای آن فرد معترض بدست نیاورده بودم و دیگه میبایست انتظار بکشم که آن مَرده بیاید و بقول خودش مخابرات رو روی سرم خراب کنه که یه روز دیدم یه پسر جوان وارد دفتر شد و پرسید :

ببخشید امکان داره یه خط تلفن نیمه های شب یک طرفه شود و بعدِ چند ساعت خود بخود درست شود ؟

فوری فهمیدم منظورش باید همان تلفن فرد معترض باشه . پرسیدم مگه اینطور مشکلی برا تلفن شما پیش آمده!؟

گفت : تلفن من که نه ، ولی چندین شب پیش از شهر با یه شماره ای که معمولاً باهاش تماس می گرفتم ، هر چه تماس گرفتم بوق مشغولی داشت ، در حالیکه اون خط آشغال نبود !

وقتی شماره تلفن را پرسیدم فهمیدم همان شماره مَرد معترض است پس این پسره هم باید همون فردی باشه که نیمه شب ها به آن تلفن زنگ میزنه . درسته که من تلفن را ساعاتی یک طرفه کرده بودم ولی قبلش با صاحب اصلی تلفن یعنی همان فرد معترض هماهنگی و اجازه احتمالی چنین کاری را برای پی بردن به مشکل تلفنش ، گرفته بودم ولی دلیل نمی شد به این پسره که صاحب اون تلفن هم نبود حقیقت رو بگم ، پس اینطوری بهش گفتم : در هر زمان امکان خرابی یک قطعه دستگاه و اینچنین عیبی که می گویی وجود داره و وقتی ما متوجه خرابی آنها می شویم ، آن قطعه را تعویض می کنیم و عیب بر طرف میشه .

دیدم اَشک در چشمان پسره جاری شد و گفت لعنت به این دستگاه های مخابراتی و خواست که برود ،

من نگران شدم و گفتم صبر کن ، مگه چی شده ؟!!

به اصرار من داستانش را اینطور برام تعریف کرد :

من عاشق یه دختری بودم که خیلی دوستش داشتم . ما هر شب از نیمه شب به بعد ساعتها با هم صحبت میکردیم ، حتی بعد از چندین ساعت صحبت که دیگه خیلی خسته می شدیم باز دوست نداشتیم تلفن رو قطع کنیم ، موقع خداحافظی من بهش میگفتم تو قطع کن و او هم میگفت نه تو قطع کن تا خلاصه به اصرار من ، او قطع می کرد ، یعنی می خوام بگم عشق مان تا این حد بود !!یه شب که بهش زنگ زدم ، بهم گفت قبض تلفن ما خیلی زیاد شده ، بابام گوشی رو برده تعمیرگاه و نمره گیرش رو برداشته ، من دیگه اصلاً نمی تونم بهت زنگ بزنم ، پس همش تو زنگ بزن . گفتم باشه . خیلی دختر حساسی بود و وقتی از دوس داشتنش و علاقه ام بهش تعریف میکردم ، خیلی خوشحال می شد بهمین جهت یه روز من یه شعر زیبایی براش نوشته بودم و می دانستم وقتی این شعر را براش بخونم خیلی شاد خواهد شد . ان شب مطابق معمول زنگ زدم بهش و خیلی خوشحال بودم که میخوام شعرم را در وصفش براش بخونم . بهش گفتم شعر زیبایی برایت نوشتم میخوام اونو برایت بخونم بعدش نگاه کردم دیدم از حول شعر را نیاوردم گفتم عزیزم ، یه دقیقه ، فقط یه دقیقه قطع می کنم و میرم شعر را بیاورم و قطع کردم . یه دقیقه هم بیشتر نشد وقتی برگشتم و شماره شو گرفتم دیدم مشغوله ، دوباره گرفتم و دوباره و دوباره ...همش مشغول بود . ضربان قلبم تند شده بود ، یعنی چی شده ؟ آیا گوشی رو بد گذاشته؟  پس انتظار من رو نمی کشیده وگرنه گوشی رو نگاه می کرد و درستش می کرد .شاید گوشی اش خراب شده ! لعنتی الان میبایست خراب بشی ؟! همش شماره می گرفتم و بوق مشغولی می شنیدم و اعصابم داغون شده بود و خیلی نگران شده بودم و گاهی گریه می کردم . تنها کاری که تو این شرایط می تونستم بکنم شماره گیری بود . تا ساعت ۴ صبح همش شمارشو میگرفتم و همش بوق مشغولی می شنیدم یه دفعه دیدم ۴ صبح زنگ خورد و فوری جواب داد . آنقدر فوری جواب داد که بنظر می رسید او هم تمام این چهار ساعت نگران و منتظر تماس من بوده . پرسید چی شده ؟ تو گفتی فقط یه دقیقه قطع می کنی که بروی شعر را بیاری ولی ۴ ساعت طول کشید . گفتم : اما من تو این چهار ساعت همش شمارتو می گرفتم ولی همش مشغول بود ! گفت : دروغ نگو ، من فک کردم اتفاق دیگه ای افتاده ، من از دیشب تا الان منتظر تماست بودم و نگران شده بودم و گاهی هم که فکر می کردم شاید تلفن قطع شده گوشی رو بر می داشتم و می دیدم بوق آزاد داره ! تلفن من نه خراب بود و نه اِشغال . بعدش گریه شد و گفت : تو گفتی می خواستی شعری را که برایم نوشته بودی ، برای من بخونی ! حالا بهانه در میاری که تلفنم مشغول بوده ! نه عزیزم ! اگه دیگه منو دوست نداری ، اگه با یه دختر دیگه دوست شدی ! لازم نبود اینجوری با احساساتم بازی کنی ! . بعدش با گریه گفت پس دیگه اینجا زنگ نزن و قطع کرد . دو باره زنگ زدم جواب نداد ، ...    چرا چنین اتفاقی افتاد ؟!  اونم درست زمانی که می خواستم زیباترین احساساتی که نسبت به او داشتم ، بهش هدیه کنم !!

.

.

خیلی دوست داشتم دو باره وقتی شیفت شبم برم رله رو نگاه کنم و ببینم ساعتها جذب است ، یعنی رابطه شون دو باره برقرار شده ، ولی این اتفاق هرگز نیفتاد .

درباره اینگونه

نوشته شده در چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۰:۴۲

عکس

اینم براتون تعریف بکنم و برم

تو محله ی ما خونواده ای فقیر بودن که دختری لال داشتن،میگفتن که بیشتر جوونای محل باهاش خوابیدن و ...

یه بار با نوجوونی سادم به دوستم گفتم اینا همش دروغه،حرفه، حرف در میارن برا بدبخت،چرا به باباش نمیگه؟

رفیقم خندید و گفت خوب لال دیگه نمیتونه بگه ... بعدها ما از اون محل رفتیم و شنیدم که دخترک خودکشی کرد،همون رفیقمم دیدم، گفت میدونی چرا به باباش نمی گفت؟گفتم چرا؟گفت چون باباشم بهش تجاوز میکرد.

(اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان می زنم بی محابا)

در گمراهی نگه داشتن

نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۲۸

عکس

سفیر انگلیس در دهلی از مسیری در حال گذر بود که یک جوان هندی،لگدی به گاوی میزند! "گاوی که در هندوستان مقدس است"!

فرماندار انگلیسی پیاده شده و به سوی گاو میدود و گاو را میبوسد و تعظیم می کند!

بقیه مردم حاضر که می بینند یک غریبه اینقدر گاو را محترم می شمارد، در جلوی گاو سجده میکنند و آن جوان را به شدت مجازات می کنند.

همراه فرماندار با تعجب می پرسد؛ چرا این کار را کردید؟!

فرماندار می گوید؛ لگد این جوان آگاه می رفت که فرهنگ هندوستان را هزار سال جلو بیندازد، ولی من نگذاشتم!

اعتماد

نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۵۶

عکس

چوپان بالای تخته سنگی رفت و به گوسفندان گفت: با هم باشید و از هم جدا نشوید تا گرگ‌ها آسیبی به شما نزنند! سپس پایین آمد و گله را به طرف کشتارگاه هدایت کرد .

آلیس

نوشته شده در يکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۴۱

عکس

سرزمین عجایب اینجا باغیه از گلای آدمخوار

مردمش تخمه میشکنن وقت رقص محکوم روی چوبه ی دار

سگارو به گلوله میبندن گرگایی که نشسته میشاشن

مردهاش مثل کوه ایستادن روی زن ها اسید میپاشن

مردمی که با آروزهاشون غرق میشن تو قیمه ی نذری

مثل یه مزرعه که گندم رو خواب میبینه توی بی بذری

دیگه فرقی نداره واسه کسی مزه ی قرص نون با قرص برنج

هنوزم میشه خواب راحت داشت توی عمقِ یه گور راحت و دنج

زندگی اینجا سخته " آلیسم " تو صف خود فروش ها بودن

بین حلقه به گوش ها بودن گربه تو شهر موش ها بودن

ﺧﯿﻠــﯽ ﺣــﺮﻓـــ ﺍﺳـﺘـــ ...

نوشته شده در دوشنبه ۳ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۹:۰۳

عکس

ﺧﯿﻠــــــﯽ ﺣــﺮﻓـــــــ ﺍﺳـﺘــــــــــ ...

ﮐــــﻪ ﺗــــﻮ ﻫـــﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﮔﻠـــﻮﯾﺘـــــــــ،

ﺧـــــــﺎﺭﯼ ﮐﺸﻨـــﺪﻩ ﺍﺣﺴــــــﺎﺱ ﮐﻨـــﯽ؛

ﺑـــــــﺮﺍﯼ ﮐﺴــــﯽ ﮐــــﻪ

\" ﺑـــﺪﺍﻧـــﯽ \"

ﺣﺘــــﯽ ﯾﮑــــــ ﺑــﺎﺭ ﺩﺭ ﻋﻤــــﺮش

ﺑـــﻪ ﺧــــﺎﻃــــــﺮ ﺗــــﻮ \" ﺑﻐـــﺾ \" ﻫـــﻢ ﻧﮑـــــﺮﺩﻩ

ﺍﺳـﺘــــــــ ...

چه زودرفت.....

نوشته شده در جمعه ۳۰ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۰:۴۸

عکس

چه زودرفت.........آنکه می گفت تا ابدخواهد ماند.......