اس ام اس بی معرفتی

اس ام اس بی معرفتی

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

ج

نوشته شده در 27 / 10 / 1395 ساعت 4:05

عکس

هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه اینجا یکی از حس شب احساس وحشت میکنه هروز از فکر سقوط با کوه صحبت میکنه

جدید

نوشته شده در 26 / 10 / 1395 ساعت 17:54

☜اینجا دنیای مجازیه...  -_-        

بعضیا که هر روز آلبوم تازه از عکساشون میدن بیرون✘✔                      

دل نبند... دل بستی دل بِکن...✘✖✖ ☜ناراحتش کنی بلاک میشی به همین راحتی... ✖✖            

دو روز نباشی غریبه ها جاتو پر میکنن...✘✖✖          

☜ مخاطب خاص زیاده! کافیه نباشی فقط...✖✖ اینجا همه بی وفان مثل تورو زیاد دارن...✘✖ ☜لزومی نداره فقط با تو باشن....            

هر روز ادم های جدید هم صحبت جدید... چرا باید با یه قدیمی صحبت کنن؟؟؟؟...✘✖ ☜به اسم داداشی و آبجی خیلی ها از کنارت بردن...            

اینجا تو تنها نیستی که!  همه ادعا دارن... همه میخوان ادا عاشقا و با معرفتا درآرن...✘✖ ☜اینجا قبرستونه عشقه دنبال عاشقی نگرد  اونی ک واسه توقلب میفرسته؛تو پی وی واسه یکی دیگه دوست دارم میفرسته... ✘✖              

☚بفهم اینجا مجازیه مجازی

اس ام اس

نوشته شده در 25 / 10 / 1395 ساعت 15:31

عکس

هنوز مثل سابق مهربانم

اما دیگر کسی صدایم

نمی کند مهربانم

حرف های من

بماند برای بعد

دلخوری هایم

دلتنگیهایم

و تمام اشک هایم

تو ازخودت بگو

با اوچگونه میگذرد؟

که با من نمیگذشت؟

هیچ وقت از خودمون پرسیدیم

نوشته شده در 23 / 10 / 1395 ساعت 22:11

عکس

هیچ وقت از خودمون پرسیدیم قیمت یه روز زندگی چنده ؟

ما که قیمت همه چیز رو با پول می سنجیم

تا حالا شده از خدا بپرسیم : قیمت یه دست سالم چنده؟

یه چشم بی عیب چقدر می ارزه ؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنمون پرداخت کنیم ؟

قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

و خیلی سوال ها مثل این

ما همه چيز را مجانی داريم و شاكر نيستيم

خدایا برای تمام نعمتهایت سپاس

ورود دخترا به چت روم ممنوع

نوشته شده در 18 / 10 / 1395 ساعت 18:20

عکس

بچه های جوکلند سلام امیدوارم حالتون خوب باشه یه پیام دارم برا دخترا بچه ها وارد فضای مجازی نشین تا جایی که امکان داره اگه نمیخواین شکست بخورین یا شادیاتونو از دست بدین چت روم نرین یااگرم رفتین سعی کنین به هرکسی اعتمادنکنین خیلی از دخترای جوکلند تو همین چت روم ازنظر احساسی دچار مشکل شدن ...مجازی یعنی دروغی اینجا همه چی دروغه

برای تو که در بندی ...

نوشته شده در 12 / 9 / 1395 ساعت 0:03

عکس

برای تو که در بندی

همینکه نفس میکشی و میخندی . همینکه اشک شوم به یاد تو همبندی

برای روزهای شبت که شکل یلدا بود . به تلخی حبسی که از گونه هات پیدا بود

برای روزهای سگی مشتهای روبه دیوارت . برای زخم خشک دست سوخته از سیگارت

به لب گزیدنت از درد پشت شیشه وقتی که . نگاه زنت ، پسرت ، خم نمیشوم به شرطی که ...

رها شوی از شرم فحش های ناموسی . و بهت همسرت از ترس توی کابوسی

که شب به مغز تو رعشه جفت میگیرد . هنوز زنده ای و زندگیت ساده میمیرد

وباز پرسه تو حیاط و بحث های تکراری . به این نفس کشیدن سنگین و تلخ و اجباری

که جیره ی صبحت طناب دارَت بود . گناه تو این بود که چیز بارَت بود

به این ته بن بست و نعره های مغرورت . به اینکه دوباره شروع میکنیم های مشهورت

به اشک لای شیارهای صورت مادر . به چکه چکه آب شدن های جسم پدر

جهان برای تو یک سلول انفرادی بود . وسهم تو سیلی و فحش و چشم های کبود

که در میان دهان بازجوی همیشگیت شلاق است . تو زخم داری و چرک کرده این حادثه داغ است

تویی و دلواپسی و زجر توبه کردن ها . و حبس سینه درطاق مستراح و چیز خوردن ها

به خلط تو با خون زجه با کمربندی . که حفر میکند پشت سرخ تو را و میخندی

به سوگ تو نوشابه ها همه عزادارند . اگر چه به اجبار سر به ماتَحت تو دارند

فدای غربت تو ، بغض کن نخند لامصب . من از غرور تو در اعتصاب غذات میترسم

به روسری به سر از مرد زن شدن هایت . تو پشت میز محاکمه ای من چرا می لرزم؟

شعار بود شعار ما همه ندا و سهرابیم . حدیث باسن و نان بود ، ما همه خوابیم

حدیث تو جک شد در حد یک عجب ای وای . تو پیش به سوی مرگ و ما به عقب ای وای

تویی و زخم بزرگی که داغ میشود هر روز . و ما که جشن میشویم رقص در نوروز

تویی که داد میشوی از درد برای بیداری . منی که چُرت شده از نعشه های بی عاری

منی که به سیزده های در نشده ات رقصیدم . منی که از هالووین به زندگی تو در بند ترسیدم

از این همه حرف ها و چهره های پوشالی . به نفرت از قلب ها و مغزهای تو خالی

 

به غرق شدن این جمع در زندگیِ گوسفندی . تو گریه گرفته چشم های کبودت ، میخندی ؟

به برادرم ...

نوشته شده در 27 / 8 / 1395 ساعت 12:46

عکس

تو شبیه برادرم هستی یه برادر که وارث درده

یه برادر که مثل من عمری زیر ساطور زندگی کرده

توسری خورده سر سری نشده خونده از یه جهان بی برده

یه برادر که با صداش شاید ورق روزگار برگرده

من همه راهو اشتباه رفتم کی میگه رویا دنیا میسازه

هر درختی یه روز تبر میشه هر زن آبستن یه سربازه

تیغ توقیف رو رگ واژست مهر ممنوع روی پروازه

راه رفتن همیشه بن بسته راه برگشت تا ابد بازه

پس باید رو به شعر برگردم بس همدیگرو نفهمیدن

بس تو چارچوب جون کندن بس توی مدار چرخیدن

همیشه چاه رو نشون دادم به صداهایی که نمیدیدن

اونا که با ترانه هام آخر روی پیست سقوط رقصیدن

حس سطل زباله رو دارم لب به لب از سرنگ و ته سیگار

حس یه یاکریم که فهمیده لونشو ساخته روی چوبه ی دار

من یه جک توی مجلس ترحیم من یه پروانه ام توی رگبار

من یه زندانی ام که عمرش رو مشت میکوبیده به تن دیوار

تلی از خوابهای مکروهم تلی از بغضهای تعزیری

خسته از بورس بشکن و باسن خوندن از سر شکم سیری

توی عصری که حتی با عکس خودتم توی آینه درگیری

چجوری میشه زندگی رو نوشت وقتی لحظه به لحظه میمیری

وقتی که گاندیای امروزی کفش کلوین کلاین میپوشن

وقتی که میمونا دارن نفت گربه ی آسیا رو میدوشن

وقتی که غولهای مبارز هم بی قرار بلیط گوگوشن

خوب دیگه عادیه که مترب ها خودشونو به پول بفروشن

حالا که استخونای شاملو زیر سنگ شکسته میپوسه

حالا که آخرین چریک داره چکمه ی دیکتاتور رو میبوسه

حالا که مرکز جهان امروز تختخواب یه نشمه ی روسه

دیگه فرقی نداره دنیامون توی دست کدوم دیوثه

تو شبیه برادرم هستی یه برادر که خوب میبینه

یه برادر که خوب میفهمه معنیه گوله رو توی سینه

ما کتک خورده ی یه کابوسیم توی عصری که رویا ننگینه

تو زمانی که وزن هستی مون مثل وزن سکوت سنگینه

اعتماد نداشتن

نوشته شده در 3 / 8 / 1395 ساعت 9:15

عکس

به این جمله،عبارت،حرف!!
“مگه به من اعتماد نداری که…”
از زبان کسی که می گوید دوستت دارم!
جوابش این خواهد بود:آری اعتماد ندارم،نه به خودت،نه به حرفایت،نه به قسم هایت.

یکی از لذتهایی که

نوشته شده در 3 / 8 / 1395 ساعت 9:14

عکس

یکی از لذتهایی که دیگه نیست…..
اینه که بدون هماهنگی بیاد خونمون،،
منم به فکر اینکه یکی از اعضای خونست درو بازکنم بدون اینکه بدونم کیه،،
بعد یهو بیاد وتامن و دید شروع کنه به خندیدن(آخه میدونه چه حالی میشم)
منم همونجایی که وایسادم بشینم…
شروع کنم به گریه کردن از خوشحالی…
دستام بلرزه ومثل همیشه تپش قلب!!!!!
اونم بیاد بغلم کنه وبگه قربون چشمات که وقتی
گریه ای میشن قشنگ تر میشن،،
من که الان پیشتم
دیدی اومدم…
::

ﺧﯿﻠــﯽ ﺣــﺮﻓـــ ﺍﺳـﺘـــ ...

نوشته شده در 3 / 8 / 1395 ساعت 9:03

عکس

ﺧﯿﻠــــــﯽ ﺣــﺮﻓـــــــ ﺍﺳـﺘــــــــــ ...

ﮐــــﻪ ﺗــــﻮ ﻫـــﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﮔﻠـــﻮﯾﺘـــــــــ،

ﺧـــــــﺎﺭﯼ ﮐﺸﻨـــﺪﻩ ﺍﺣﺴــــــﺎﺱ ﮐﻨـــﯽ؛

ﺑـــــــﺮﺍﯼ ﮐﺴــــﯽ ﮐــــﻪ

\" ﺑـــﺪﺍﻧـــﯽ \"

ﺣﺘــــﯽ ﯾﮑــــــ ﺑــﺎﺭ ﺩﺭ ﻋﻤــــﺮش

ﺑـــﻪ ﺧــــﺎﻃــــــﺮ ﺗــــﻮ \" ﺑﻐـــﺾ \" ﻫـــﻢ ﻧﮑـــــﺮﺩﻩ

ﺍﺳـﺘــــــــ ...

تــعــــــــزیــه

نوشته شده در 24 / 7 / 1395 ساعت 5:18

عکس

نشسته بودیم به تماشای تعزیه ....
از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد
گناهی ندارد بنده خدا که بعد از این همه تمرین نمیتواند جلوی خودش را بگیرد
شاید لحظه ای در ذهنش قیاس کرد این اسرا را با زن و فرزندان خودش، فقط قیاس کرد که به این حال افتاد.

تماشاگران زیادی آمده بودند
جمعیت اشک میریختند و حال عجیبی داشتند...
نوبت طفل شش ماهه رسید
تعذیه خوان طفلی را در آغوش کشید
طفل آرام و قرار نداشت
صدای گریه جمعیت بالا گرفت
خدای من چه صحنه عجیبی بود، طفل سوزناک گریه میکرد
گویی واقعا تشنه بود و دلتنگ آغوش مادر
دستور شکافتن گلوی طفل به حرمله داده شد!
بازیگر نقش حرمله تیر را در کمان آماده میکرد
به یکباره جوانی با هیبت نیرومندی از میان جمعیت برخواست و فریاد کشید تیروکمانت را زمین بگذار ملعون مادرم از حال رفت!
جوان گریه کنان و هق هق زنان با صدای بلندی فریاد میکشید
جمعیت سکوت اختیار کرد
بازیگر نقش حرمله با آن هیکل و هیبت رنگ از رخساره اش پرید و روی زمین نشست و رو به بازیگر نقش شمر کرد و زجه میزد و میگفت نمیتوانم ، کار من نیست
مادرش فقط با دیدن صحنه ای ساختگی از حال رفته بود
میفهمی...؟!
فقط با دیدن صحنه ای ساختگی از حال رفت
و من به رباب فکر میکردم که کودکش را در این حال دیده بود
مادرش از حال رفت و با آب قندی دوباره حالش خوب شد
و من به زینب کبری فکر میکردم که با لبهای خشکیده در تل زینبه
زیر آفتاب سوزان گلوی برادر زاده اش را نظاره میکرد
مادرش از حال رفت که اینگونه پسر جوان رگ غیرتش ورم کرد و طاقت نیاورد
ومن به حسین فکر میکردم به ابوالفضل العباس به علی اکبر
که با آن همه غیرت باید خواهر و مادر و دخترانشان را تنها میگذاشتند...
مادرش فقط صحنه ای ساختگی را دید و از حال رفت ...
جوان شیعه علی ست و حق داشت فریاد بکشد ، شیعه علی روی مادر حساس است
قلم میگوید این متن را همینجا رهایش کن
که اگر ادامه دهی میرسی به در و دیوار و پهلوی شکسته ...
رهایش کن که میرسی به مولایت علی
رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از علی و مصیبت هایش
رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از این همه عشق بی کران.....
رهایش کن که اینجا برای نوشتن از علی و آل علی هوا کم است...

راست گفته اند

نوشته شده در 21 / 7 / 1395 ساعت 10:56

عکس

راست گفته اند عالم از چهار عنصر تشکیل شده :

آب ، آتش ، خاک ، هوا …

آبی که از تو دریغ کردند

آتشی که در خیمه گاهت افتاد

خاکی که شد سجده گاه و طبیب دردها

و هوایی که عمری ست افتاده در دل ها

ترکیب این چهار عنصر می شود کـــــــــــــــربلا

شهادت سالار شهیدان هفتاد ودوتن شهدای کربلا وآغاز مصیبت بانو زینب راتسلیت میگویم
التماس دعا

کنــارت هستند ؛ تا کـــي !؟

نوشته شده در 22 / 6 / 1395 ساعت 21:32

کنــارت هستند ؛ تا کـــي !؟ 
تا وقتـــي که به تو احتــياج دارند … 
از پيشــت ميروند يک روز ؛ کدام روز ؟! 
وقتي کســي جايت آمد … 
دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟ 
تا موقعي که کسي ديگر را براي دوســت داشـتن پيــدا کنـند … 
ميگويــند : عاشــقت هســتند براي هميشه نه … 
فقط تا وقتي که نوبت بــــــازي با تو تمام بشود ! 
و اين است بازي باهــم بودن … !

↫حـَق‌‌‍ نـَدارے راجـِع بـہ حـال

نوشته شده در 22 / 6 / 1395 ساعت 21:32

↫حـَق‌‌‍ نـَدارے راجـِع بـہ حـال
※▣※ اِمـْـْـْـْـروزَم ※▣※
حــــــَرڣ بـِزَنـے ۅَقـتـے اَز
※◈※ دیـــــروزَم ※◈※
بـے خـَبــــــــــَرے

مادر داری؟!؟!

نوشته شده در 22 / 6 / 1395 ساعت 18:26

مادر داری؟!؟!
پس بخون
نخوونی از دستش دادی

پسره به مادرش گفت با اين قيافه ترسناكت چرا اومدی مدرسه؟
مادر گفت غذاتو نبرده بودی،نميخواستم گرسنه بمونی.پسر گفت ای كاش نمیومدی تا باعث خجالت و شرمندگي من نشی...
همیشه از چهره مادرش با یک چشم خجالت میکشید.. چندسال بعد پسر در 1شهر ديگه دانشگاه قبول شد و همون جا کار پیدا کرد و ازدواج كرد و بچه دار شد.
خبر به گوش مادر رسيد .
مادر گفت بیا تا عروس و نوه هامو ببینم.اما پسر میترسید که زنش و بچش از ديدن پیرزن یه چشم بترسن.. چند سال بعد به پسره خبر دادن مادرت مرده ..
وقتی رسید مادر رو دفن کرده بودن و فقط 1 يادداشت از طرف مادرش واسش مونده بود :
پسره عزيزم وقتی 6سالت بود تو 1تصادف 1چشمتو از دست دادی،اون موقع من 26سالم بود و در اوج زیبایی بودم و
بعنوان 1مادر نميتونستم ببينم پسرم 1چشمشو از دست داده واسه همين 1چشممو به پاره تنم دادم،تا مبادا بعدا با ناراحتی زندگی كنی پسرم .مواظب چشم مادرت باش .. اشك در چشمهای پسر جمع شد..
ولی چه دیر...

سلامتی تمام مادرا

رفت ..

نوشته شده در 21 / 6 / 1395 ساعت 13:25

عکس

تو مدرسه صرف فعل "رفت" رو بهمون یاد دادن

ولی کنار اومدن باهاش رو

هیچوقت یادمون ندادن

یاد عشق ...

نوشته شده در 21 / 6 / 1395 ساعت 13:21

عکس

مثل خاراندن یک زخم ...

پس از خوب شدن ...

یاد یک عشق ..

عذابی است که

لذت دارد ..

[تو] ...

نوشته شده در 13 / 6 / 1395 ساعت 7:21

عکس

من یه فنجون چای داغ رو به تو ترجیح میدم

چون اون فقط [زبونمو] میسوزونه و تو [دلمو]

:)تسلیــــــم نمیشم!

نوشته شده در 10 / 6 / 1395 ساعت 12:15

عکس

بَرای رویـــــــآهـــــآیَم میــجَنگم....

بَرای رسیــــدن به هدفم و اون چیــــــزی که توی فکرَم بوده و هست...

 تو هم بــــآید برای رویــــاهات بجنگی...

تا جـایی که میتونی...

با هر چیزی که داری...

حتی با کمترین امکانات...

در سخت ترین شرایط...

چون...تو به دنیا نیومدی که معـــــــمولی باشی...

اگــــه دنیا رو متحول نکنی...

اون متحولت میکنه...

 پَس...حَقتو از این دنیـــــا بگیر :)