اس ام اس غمگین

اس ام اس غمگین

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

.....

نوشته شده در 29 / 11 / 1395 ساعت 6:22

با توام اى رفته از دست

هر كجا باشم غمت هست

كاش روز رفتن تو

گريه چشمم را نمى بست

دلم داره ميتركه مامان خــوبم چطور دلت اومد

منو وسط اينهمه آدم هاى گرگ صفت ، تنــــها

بزارى و برى مامانى .....

بدجور دلتنگتم يه جور ناجور هوس آغوش امن و

بوى تنت رو كردم مامانى ......

بيا دست دخترتو بگير ببر پيش خودت بـــدون

تو اين دنياى گله گشاد براى مــــــن تنگه تنگه

تنگتراز تنگى قبر مامانى .......

اينجا من مراقبت بودم اونور تـــــــو هواى منو

داشته باش مامانى .......

هنوز رفتنت درباورم نمى گنجه مامانى .....!!

هنوز نميتونم بهت بگم خداحافظ مامانى ....!!

بد ترین حس دنیا

نوشته شده در 25 / 11 / 1395 ساعت 10:46

عکس

بدترین حس دنیا

اینه که بدونی ...

کسی که

خیلی دوسش داری

به همون اندازه

کس دیگه ای رو

دوست داره !

درد هجران .......

نوشته شده در 24 / 11 / 1395 ساعت 18:47

مــــــادر جــــــان .........

نـــــــقاش نيســـــــتم امـــــــا از دوريت

** درد هجرانى ** كشيده ام

** تـــــماشــــايـــــى ** .....!!

غمگین

نوشته شده در 24 / 11 / 1395 ساعت 15:49

عکس

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . .
دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!
ولی ... هیچوقت نفهمیدند
کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا !
یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!

تنهایی

نوشته شده در 22 / 11 / 1395 ساعت 19:05

سلام به همگی
حال پزمان خوبه ولی پزمان که گفته بودن به سبا خانوم و بهار خانوم خبربدم حالشو
مثل اینکه سبا خانوم باور نکردن که پزمان تصادف کرده
این پست رو که مینویسم الان سه نصفه شبه که پیش پزمانم بخدا
اینجا نمیشه فیلم گذاشت وگرنه فیلمشو میذاشتم
ازش هم فقط اون زخمش که عمل شده رو عکسشو دارم
بازم ببخشید
از کسانی که دعا کردن برا دوستم خیلییییییی ممنونم متشکرم
خدانگهدارتون

غمگین

نوشته شده در 21 / 11 / 1395 ساعت 14:16

سلام به همه من صاحب اصلی این پروفایل نیستم دوستشم
دوستم همان پزمان دیروز تو جاده تصادف کرده و الان بیمارستانه
به هوش اومده ولی زیاد حالش خوب نیست ازمن خاست که اینجا پست بذارم که دعاش کنید خوب بشه
خواهش میکنم دعا کنید دوستم خوب بشه
ممنون از همگی
خدانگهدار

شکست عشقی

نوشته شده در 21 / 11 / 1395 ساعت 7:22

عکس

در داستان زیر می خوانید که چطور تلاشهای یه مخابراتچی برای پیدا کردن مشکل یه خط تلفن منجر به شکست عشقی و جدایی یه دختر و پسر می گردد ، داستان واقعی و مربوط به دهه شصت است ‌.

 من و دو تکنیسین دیگه در یه مرکز مخابرات کوچک روستایی ۱۰۰۰ شماره کار می کردم . مرکز کوچک بود و بنابراین تمام امور از جمله امور اداری ، رفع خرابی خطوط ، سرویس دستگاه ، نظافت را هر یک از ما سه نفر در شیفت خود انجام می دادیم .   

یه روز تو دفتر نشسته بودم و امور اداری رو انجام می دادم ، دیدم یه مَرد میانسال وارد شد و قبض تلفنش رو به من داد و گفت عاقا من خیلی خیلی کم از تلفونم استفاده می کنم ، چرا اینقدر قبض تلفونم زیاد شده ؟

من قبضشو نگاه کردم دیدم ، بله مبلغ خیلی زیادیه ، سی هزار تومان !! اگه با زمان حال مقایسه کنیم چیزی حدود یک میلیون و پانصد هزار تومان میشه .

بهش گفتم خُب ، درسته که خودت از تلفونت زیاد استفاده نمی کنی ولی بقیه افراد خانوادت چی ؟ حتماً اونا زیاد استفاده میکنن .

گفت : نه ، من مطمئنم که اونا هم زیاد زنگ نمی زنن ، من به شما مخابراتیا شک دارم ! شما مخابراتیا دزدید ! 😂از خط من در مخابرات استفاده می کنید و اونوقت قبضش رو من باید بپردازم ، بعدش دستهای پینه بسته شو نشونم داد وگفت میبینی من یه کارگرم ، صب تا شب کار می کنم ، پول زحمت کشی مو باید بدم به شما گردن کلفتای مفت خور😕 بعدش قبضشو مچاله کرد و پرت کرد تو صورتم و گفت اگه این قبضمو درست نکنی ، میام و همین مخابراتو روی سرتون خراب می کنم . آدم  شوخی بود ، این کار و این حرفا رو هم با خنده و شوخی گفت ولی من نگران شدم با خود گفتم شاید واقعاً فک میکنه ما در مخابرات از خطش استفاده می کنیم ، چرا ما باید چنین کاری کنیم اونم وقتی که تعداد زیادی خط بدون هزینه اینجا برای ما قرار دادن ، اصلاً مگه چنین چیزی ممکنه ؟! بعضی ها عجب فکرایی میکنن ها !

خُب اون زمان که مراکز تلفن دیجیتال نبودن و هیچ سابقه ای از مکالمات غیر از کنتور ثبت نمی شد ، پس چطور میبایست می فهمیدم که از تلفن این فرد با کجاها تماس گرفته شده ؟ . موضوع رو با رئیس در میون گذاشتم . رئیس گفت یه کامپیوتری جدیداً تو مرکز شهری آوردن که می توان اون رو روی یه خط بست و شماره و زمان تماسهای اون خط رو ثبت کرد . رفتم این کامپیوتر رو تحویل گرفتم و روی خط این معترض بستم . ولی فایده ایی نداشت چونکه یه مدت طولانی می دیدم که کامپیوتر هیچ شماره ای ثبت نمیکنه . با خود گفتم احتمالاً چون آن مَرده دیده هزینه تلفنش زیاد شده ، دستگاه تلفن داخل خانه اش را جمع کرده است .

یه بار شیفت شب مشغول سرویس رله ها بودم و کنتاکت رله ها رو با الکل تمیز می کردم که رسیدم به رله همین مشترک معترض ، که جذب بود و میبایست صبر کنم تا صحبتشان تمام بشه و رله آزاد بشه تا بتوانم اونو تمیز کنم ، رله یه چیزی مثل همین در باز کن برقی پشت در خانه هاست که وقتی جریان برق از داخلش رد میشه ، آهن ربا میشه و صفحه فلزی جلویش را جذب می کنه . من از جذب بودن این رله پی بردم که به این مشترک معترض زنگ خورده و الان رویش مکالمه است و عجیب اینکه دیدم چندین ساعت این مکالمه طول کشید و کامپیوتر را که روی همین خط بسته بودم نگاه کردم دیدم هیچ شماره ای ثبت نکرده . علتش این بود که کامپیوتر فقط می توانست تماس های خروجی مشترک رو ثبت کنه ولی این حالت تماس ورودی بود یعنی بهش زنگ خورده بود .

از اون پس هر موقع شیفت شب بودم به آن رله دقت می کردم و می دیدم از حوالی ۱۲ شب تا چندین ساعت روی آن خط مکالمه از نوع ورودی بود . پس دیگه تا حدود زیادی مساله قبض زیاد این مشترک برام روشن شده بود ، حدس زدم فردی از این خانواده مخفیانه نیمه های شب از این تلفن استفاده میکرده ولی حالا که قبض خیلی زیاد شده و احتمالاً آن مَرده توی خونه شون هم تذکر داده ، دیگه زنگ نمی زنه و فقط اون مخاطبش بهش زنگ میزنه .

یه بار که باز شیفت شب بودم رفتم به رله نگاه کردم دیدم همون موقع جذب شد و بعد از حدود یه دقیقه قطع شد ، با خود گفتم احتمالاً طبق معمول دوباره با هم تماس میگیرن ، کلید کنار رله که خط رو یک طرفه میکنه رو وصل کردم تا تلفن معترض بگونه ای یک طرفه شود که بهش زنگ نخوره ( بوق مشغولی)  ولی خودش بتونه زنگ بزنه . حدس زدم وقتی مخاطبش نتونه زنگ بزنه خُب خودش بهش زنگ میزنه و اون وقت شماره مخاطبش ثبت میشه و ... ولی بر خلاف انتظارم هیچ ارتباطی برقرآر نشد . ساعت ۴ صبح سرویس دستگاه تمام شد ، رفتم به مانیتور نگاه کردم دیدم هنوز هیچ تماسی برقرار نشده است .با خود گفتم این روش فایده ای ندارد و بنابراین تلفن را به حالت عادی یعنی دو طرفه برگرداندم و با تعجب دیدم به محض دو طرفه شدن ، بهش زنگ خورد و مکالمه برقرار شد . هیچی دیگه ، تا الان من هیچ جواب قانع کننده ای برای آن فرد معترض بدست نیاورده بودم و دیگه میبایست انتظار بکشم که آن مَرده بیاید و بقول خودش مخابرات رو روی سرم خراب کنه که یه روز دیدم یه پسر جوان وارد دفتر شد و پرسید :

ببخشید امکان داره یه خط تلفن نیمه های شب یک طرفه شود و بعدِ چند ساعت خود بخود درست شود ؟

فوری فهمیدم منظورش باید همان تلفن فرد معترض باشه . پرسیدم مگه اینطور مشکلی برا تلفن شما پیش آمده!؟

گفت : تلفن من که نه ، ولی چندین شب پیش از شهر با یه شماره ای که معمولاً باهاش تماس می گرفتم ، هر چه تماس گرفتم بوق مشغولی داشت ، در حالیکه اون خط آشغال نبود !

وقتی شماره تلفن را پرسیدم فهمیدم همان شماره مَرد معترض است پس این پسره هم باید همون فردی باشه که نیمه شب ها به آن تلفن زنگ میزنه . درسته که من تلفن را ساعاتی یک طرفه کرده بودم ولی قبلش با صاحب اصلی تلفن یعنی همان فرد معترض هماهنگی و اجازه احتمالی چنین کاری را برای پی بردن به مشکل تلفنش ، گرفته بودم ولی دلیل نمی شد به این پسره که صاحب اون تلفن هم نبود حقیقت رو بگم ، پس اینطوری بهش گفتم : در هر زمان امکان خرابی یک قطعه دستگاه و اینچنین عیبی که می گویی وجود داره و وقتی ما متوجه خرابی آنها می شویم ، آن قطعه را تعویض می کنیم و عیب بر طرف میشه .

دیدم اَشک در چشمان پسره جاری شد و گفت لعنت به این دستگاه های مخابراتی و خواست که برود ،

من نگران شدم و گفتم صبر کن ، مگه چی شده ؟!!

به اصرار من داستانش را اینطور برام تعریف کرد :

من عاشق یه دختری بودم که خیلی دوستش داشتم . ما هر شب از نیمه شب به بعد ساعتها با هم صحبت میکردیم ، حتی بعد از چندین ساعت صحبت که دیگه خیلی خسته می شدیم باز دوست نداشتیم تلفن رو قطع کنیم ، موقع خداحافظی من بهش میگفتم تو قطع کن و او هم میگفت نه تو قطع کن تا خلاصه به اصرار من ، او قطع می کرد ، یعنی می خوام بگم عشق مان تا این حد بود !!یه شب که بهش زنگ زدم ، بهم گفت قبض تلفن ما خیلی زیاد شده ، بابام گوشی رو برده تعمیرگاه و نمره گیرش رو برداشته ، من دیگه اصلاً نمی تونم بهت زنگ بزنم ، پس همش تو زنگ بزن . گفتم باشه . خیلی دختر حساسی بود و وقتی از دوس داشتنش و علاقه ام بهش تعریف میکردم ، خیلی خوشحال می شد بهمین جهت یه روز من یه شعر زیبایی براش نوشته بودم و می دانستم وقتی این شعر را براش بخونم خیلی شاد خواهد شد . ان شب مطابق معمول زنگ زدم بهش و خیلی خوشحال بودم که میخوام شعرم را در وصفش براش بخونم . بهش گفتم شعر زیبایی برایت نوشتم میخوام اونو برایت بخونم بعدش نگاه کردم دیدم از حول شعر را نیاوردم گفتم عزیزم ، یه دقیقه ، فقط یه دقیقه قطع می کنم و میرم شعر را بیاورم و قطع کردم . یه دقیقه هم بیشتر نشد وقتی برگشتم و شماره شو گرفتم دیدم مشغوله ، دوباره گرفتم و دوباره و دوباره ...همش مشغول بود . ضربان قلبم تند شده بود ، یعنی چی شده ؟ آیا گوشی رو بد گذاشته؟  پس انتظار من رو نمی کشیده وگرنه گوشی رو نگاه می کرد و درستش می کرد .شاید گوشی اش خراب شده ! لعنتی الان میبایست خراب بشی ؟! همش شماره می گرفتم و بوق مشغولی می شنیدم و اعصابم داغون شده بود و خیلی نگران شده بودم و گاهی گریه می کردم . تنها کاری که تو این شرایط می تونستم بکنم شماره گیری بود . تا ساعت ۴ صبح همش شمارشو میگرفتم و همش بوق مشغولی می شنیدم یه دفعه دیدم ۴ صبح زنگ خورد و فوری جواب داد . آنقدر فوری جواب داد که بنظر می رسید او هم تمام این چهار ساعت نگران و منتظر تماس من بوده . پرسید چی شده ؟ تو گفتی فقط یه دقیقه قطع می کنی که بروی شعر را بیاری ولی ۴ ساعت طول کشید . گفتم : اما من تو این چهار ساعت همش شمارتو می گرفتم ولی همش مشغول بود ! گفت : دروغ نگو ، من فک کردم اتفاق دیگه ای افتاده ، من از دیشب تا الان منتظر تماست بودم و نگران شده بودم و گاهی هم که فکر می کردم شاید تلفن قطع شده گوشی رو بر می داشتم و می دیدم بوق آزاد داره ! تلفن من نه خراب بود و نه اِشغال . بعدش گریه شد و گفت : تو گفتی می خواستی شعری را که برایم نوشته بودی ، برای من بخونی ! حالا بهانه در میاری که تلفنم مشغول بوده ! نه عزیزم ! اگه دیگه منو دوست نداری ، اگه با یه دختر دیگه دوست شدی ! لازم نبود اینجوری با احساساتم بازی کنی ! . بعدش با گریه گفت پس دیگه اینجا زنگ نزن و قطع کرد . دو باره زنگ زدم جواب نداد ، ...    چرا چنین اتفاقی افتاد ؟!  اونم درست زمانی که می خواستم زیباترین احساساتی که نسبت به او داشتم ، بهش هدیه کنم !!

.

.

خیلی دوست داشتم دو باره وقتی شیفت شبم برم رله رو نگاه کنم و ببینم ساعتها جذب است ، یعنی رابطه شون دو باره برقرار شده ، ولی این اتفاق هرگز نیفتاد .

............

نوشته شده در 20 / 11 / 1395 ساعت 10:38

شعر زير از خودمه تقديم به مادرى كه ديگه ندارمش

عــــــزيــــــزْ مادر من ، دوست دارمت بسيار چنان كـه گشته بسى ، اين دلم ز هجرت زار ســــپرده ام تو را ، من بــه قلب و خاطره ام تو هم مرا ، بـه دعــــاهـــاى خير خود بسپار

دوستت دارم...

نوشته شده در 20 / 11 / 1395 ساعت 3:43

عکس

در میان هزاران کلمه تو را می یابم تو را آرام و آهسته می بویم و دوباره میان آنها پنهانت می کنم تا ندانی که هنوز دوستت دارم...

وقتى كه رفتى

نوشته شده در 18 / 11 / 1395 ساعت 13:00

به مهربان مادرم ..... كه ديگر نيست
گاهى دلم نمى خواست تو را ببينم ، اما تو در كنارم
بودى ونفس هايت يخ روزهايم را باز مى كرد . گاهى
دلم نمى خواست تو را بخوانم ، اما تو مثل يك ترانــه
زيبا بر لبم زندگى مى كردى . مــن در كنار تــو بودم
بى آن كه بدانم تو از خورشيد گرمترى . مهربـــانــانه
مـى آمدى ، سنگ دلانه مى رفتم ، از شكفتن ميگفتى
از خزان مى سرودم و آن هنگام كه نگاهم مى كردى
من چشم هايم را مى بستم .
ناگهان مه همه جا را گرفت و چشم هايت با ابـرهاى
مهاجر رفتند . شب آمد و چـــراغ ها نيامدند . ظلمت
آمد و چشم هايت نيامدند و شب در دلم چنان خيــمه
زد كه انگار هزاران سال قصد اقامت دارد .
اكنون مى خواهم دنـــيا پنجره اى شود و من از قاب
آن به افـــق نگاه كنم و آن قدر دعــــا بخوانم كه تو با
نخستين خورشيد به خانه ام بيايى .
افسوس كـــه اين دعــــا ديگر مستجاب شدنى نيست
مهربان مادرم كه ديگر نيستى .
قدر مادرهاتون رو تا هستند بدونيد ........!!!!

براى توست مادر .........

نوشته شده در 17 / 11 / 1395 ساعت 18:42

** دلتنگى هـــايم **

** بيقرارى هــايم **
** عاشقانه هــايم **
** تنهايى هــــايم **
** دل نوشته هايم **
و همه و همه و همه وهمه وهمه
تنها براى توست مادر
به خاطر نبودن تو
تنها به اميد مرگ نشسته ام
براى دوباره ديدنت دردانه ام
عجيب بى قرارت هستم امشب مادر

😪😔

نوشته شده در 17 / 11 / 1395 ساعت 5:37

عکس

باختم

 

تا دل خوشش کنم

 

تا بفهمد

 

برگ برنده اش

 

سادگيم نبود...!دلم بود💔

 

 

_💔

😔😞

نوشته شده در 17 / 11 / 1395 ساعت 5:33

عکس

🍂تو به من گفتی:

🍂تو سختترین لحظه ها کنارتم

🍂ولی افسوس که سخت ترین

🍂لحظه هارو خودت برام رقم زدی..

😔😞

نوشته شده در 17 / 11 / 1395 ساعت 5:32

عکس

🍂سلامتی کسی کہ بـــہ مــا رســـــید

🍂چــــہ قـــدر سَـــرِش شــــلوغ شــد

🍂میـــدونسـتم پــاقــدمـــم خــوبـہ.

🍂امــــا نــــہ دیــــگـــــہ ایـــن قــدر ...

عشق الکیه

نوشته شده در 14 / 11 / 1395 ساعت 1:31

حسین پناهی حرف قشنگی زد،گفت: دیدی وقتی یه بادوم تلخ میخوری؟!!! سریع بعدش چنتا بادوم شیرین میخوری تا تلخیش از بین بره! تو دیگه لذتی از بادوم های شیرین نمیبری! فقط میخوای اون تلخی رو فراموش کنی! وقتی هم که اون تلخی تموم شد... دیگه میترسی بادوم بخوری! که نکنه دوباره تلخ باشه!!! عشق مثل اون بادوم تلخه! بعدش با آدمای زیادی آشنا میشیا!!!! ولی فقط برای فراموش کردن اون! بعدش هم دیگه میترسی عاشق شی! در اصل آدما فقط یه بار عاشق میشن! از اون به بعدش یا واسه فراموشیه یا از اجبارِ تنهایی!!!!

تنهایی

نوشته شده در 8 / 11 / 1395 ساعت 15:33

عکس

ﺩﻟــــــــــــــــــﺖ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺖ،

ﺳـــــــــــــــﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﺑـــــــــــــﺎﻻ !.. ﺗﻼﻓﯽ ﻧﮑﻦ ، ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻧﺰﻥ ، ﺷﺮﻣﮕﯿﻦ ﻧﺒﺎﺵ.

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ ؛ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ، ﮔﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺗﯿﺰ ﺍﺳﺖ ..

ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮐﻪ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟﺪﺍﺭﺕ ﺑﻮﺩ ﺯﺧﻤﯽ ﮐﻨﯽ

ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺷﺎﺩﯾﺶ، ﺁﺭﺯﻭﯾﺖ ﺑﻮﺩ…

ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ.

ﺑﻐﻀﺖ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻦ،ﺭﻧﺠﺖ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺗﺮ !..

زمین گرد است !!!!……..

تنهایی

نوشته شده در 8 / 11 / 1395 ساعت 15:27

عکس

تنهایی این نیست که هیچکس اطرافت نباشه !
این نیست که با کسی دوست نباشی !
این نیست که آدمی گوشه گیر و منزوی باشی !
تنهایی یعنی ” هیچکس نمیفهمه حالت بده ” . . .
دقیقا مثل خودم

تنهایی

نوشته شده در 8 / 11 / 1395 ساعت 15:24

عکس

همه در دنیا کسی دارن برای خودشان
” خسرو “و ” شیرین ”
” لیلی “و ” مجنون ”
” رامین ” و ” ویس ”
” پیرمرد ” و ” پیر زن ”
” تو ” و ” اون ”
” من ” و ” تنهایی ”

درد ودل

نوشته شده در 8 / 11 / 1395 ساعت 15:20

عکس

سلام به همگی من تازه عضو این سایت خوبتون شدم واقعا سایت عالیه
میخام اولین پستمو با درد ودل شروع کنم
نمیدونم چطوری شروع کنم ولی دلم براش خیلی تنگ شده هنوزم عاشقشم امیدوارم یه روزی خودش بیاد این سایت و حرفای منو ببینه
خیلی بد تنهام گذاشت رفت بی هیچ دلیلی ترکم کرد حرفش فقط این بود که نمیخامت
من خیلی ازش دورم من ارومیه اون مشهده ولی اگه کسی واقعا عاشقت باشه به فاصله ربطی نداره
خوشبختیش ارزومه و تا اخر عمرم عاشقش خواهم موند
ببخشید یکم زیادی صمیمی حرف زدم چون اینجا بهترین جا هستش که میتونم خودمو خالی کنم