داستان

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

تو مرا بین که منم مفتاح راهف

نوشته شده در يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۱۵

عکس

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی ما بگشای . . .
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت. او با ناراحتی گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

و نشست تا گندمها را از زمین جمع کند که در کمال ناباوری دید ، دانه های گندم بر روی ظرفی از طلا ریخته است!


تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه

خدایا من رو از آتیش جهنم دور کن

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۴

لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم تو مسجد
 دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم
هیچکی ازش حتی یه فالم نمیخرید ...
بی اعتنا از کنارش رد میشدن....
رفتم جلو
 گفتم خوبی: گفت مرسی...
گفت عمو یه آدامس ازم میخری؟؟؟
دست کردم تو جیبم
 فهمیدم کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم چشم میرم خونه کیفم رو میارم ازت میخرم...
گفت عمو تو میدونی الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور کن...
گفت یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم آره خیلی...
گفت یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم چادر؟؟؟
گفت آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی میکنیم،ظهرا که آفتاب میزنه میسوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد میکنه،گرمش که میشه بیشتر قلبش دردش میگیره...
سرم رو انداختم پایین...
اشکم دراومد....
گفت عمو یعنی من الان بگم خلصنا من النار
 خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور میکنه؟؟
از گرما تو چادر دور نمیکنه؟؟؟
آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم
چیزیش بشه من میمیرم...
میخواستم داد بزنم آهای ملت بی معرفت
این بچه اینجا نشسته شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه
 بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و خلصنا من النار میگید
آهای ملت بی معرفت...
خلصنا من النار اینجاست،الهی العفو اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد گفت بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همینجوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم الهی العفو...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد میداد....
مزه بغض میداد....
مزه اشک میداد...

شاخه گل خشکیده

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۵:۰۸

آپلود عکس

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش
بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …
 
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز
مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از
رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در
وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر
روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی
اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم  ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .
آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه
های من بود ؟!

منی که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت !!
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .
آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او
بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .
 
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و
از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت ؛
این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم
توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته
بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .
بعد نامه یی به من داد و گفت :
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم :
( نامه و هدیه رو با هم باز کنی )
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده
بودم اما جرات باز کردنش را نداشتم .
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر
پوچم ، میخندید
مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای
آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .
_ سلام مژگان . . .
خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد
و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .
_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم؛

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خوای نگام کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته
بودم 
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه
کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه
سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه
کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما
قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از
حلش عاجز بودم کمک کند .
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که
چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی
خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم .


( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .
اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و … )

گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست ….
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش
عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها ست که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته
ایم..! “

حکایت

نوشته شده در سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۵:۳۱

عکس

ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ به فرزندش گفت :

ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ!

1) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ
ﺑﻪ ﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ!

2) اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ
ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ!

3) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ
ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ!

ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ
ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ.
ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر ،
ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ.
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪ...ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ
ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ!

ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ ؛
ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ
ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ.
ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!
ﻋﻠﺘش را ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ:
"ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!"
پس از شنیدن صحبتهای وی
از قمار کردن هم گذشت و تا اینجا به
عمق نصایح پدر پی برد
و قصد کرد که نصیحت سوم پدر را
هم انجام دهد...

پس برای مصرف مواد مخدر به دنبال
فردی بزرگ تر از خودش میگشت
و سراغ پدر یکی از دوستانش را گرفت
که با او مواد مصرف کند و پس از پرس و جو
او را در حالی پیدا کرد
که در اثر مواد مخدر تمام دارایی اش را باخته
و در حال مردن بود ...!

پس ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ
ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺷﺪ...

"ﮐﺎﺵ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻗﻄﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺳﻄﺮﯼ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ ﻧﻪ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺍﯼ
ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺭفتنی...!"

داستان

نوشته شده در يکشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۳۲

عکس

داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد...


ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.

بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» ، که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.
او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.

نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:

«اطلاعات بفرمائید»

من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، می‌توانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»

بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...

مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.

یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.

او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.
به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.

یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.

یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.

«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.

من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.

غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم.
راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.

چند سال بعد، بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.

من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم
و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».

به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»

مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟»
و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»

او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»

من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.

او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است.

سه ماه بعد به سیاتل برگشتم.
تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»

قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید.
آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.
خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.

داستان

نوشته شده در يکشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۲۵

عکس

چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود. تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنها را از هم جدا کردند.از لبش خون می آمد و می لرزید.موهای طلاییش هم کمی خونی بود.یادش رفت خودکار را پس بگیرد.نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد.از ترس در را بستم.احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم !روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد.به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد!کاش عاشقش نشده بودم !از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم :من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.دخترم یکروز گفت :یک جمله عاشقانه بگو.لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید.خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!

شکست عشقی

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۷:۲۲

عکس

در داستان زیر می خوانید که چطور تلاشهای یه مخابراتچی برای پیدا کردن مشکل یه خط تلفن منجر به شکست عشقی و جدایی یه دختر و پسر می گردد ، داستان واقعی و مربوط به دهه شصت است ‌.

 من و دو تکنیسین دیگه در یه مرکز مخابرات کوچک روستایی ۱۰۰۰ شماره کار می کردم . مرکز کوچک بود و بنابراین تمام امور از جمله امور اداری ، رفع خرابی خطوط ، سرویس دستگاه ، نظافت را هر یک از ما سه نفر در شیفت خود انجام می دادیم .   

یه روز تو دفتر نشسته بودم و امور اداری رو انجام می دادم ، دیدم یه مَرد میانسال وارد شد و قبض تلفنش رو به من داد و گفت عاقا من خیلی خیلی کم از تلفونم استفاده می کنم ، چرا اینقدر قبض تلفونم زیاد شده ؟

من قبضشو نگاه کردم دیدم ، بله مبلغ خیلی زیادیه ، سی هزار تومان !! اگه با زمان حال مقایسه کنیم چیزی حدود یک میلیون و پانصد هزار تومان میشه .

بهش گفتم خُب ، درسته که خودت از تلفونت زیاد استفاده نمی کنی ولی بقیه افراد خانوادت چی ؟ حتماً اونا زیاد استفاده میکنن .

گفت : نه ، من مطمئنم که اونا هم زیاد زنگ نمی زنن ، من به شما مخابراتیا شک دارم ! شما مخابراتیا دزدید ! 😂از خط من در مخابرات استفاده می کنید و اونوقت قبضش رو من باید بپردازم ، بعدش دستهای پینه بسته شو نشونم داد وگفت میبینی من یه کارگرم ، صب تا شب کار می کنم ، پول زحمت کشی مو باید بدم به شما گردن کلفتای مفت خور😕 بعدش قبضشو مچاله کرد و پرت کرد تو صورتم و گفت اگه این قبضمو درست نکنی ، میام و همین مخابراتو روی سرتون خراب می کنم . آدم  شوخی بود ، این کار و این حرفا رو هم با خنده و شوخی گفت ولی من نگران شدم با خود گفتم شاید واقعاً فک میکنه ما در مخابرات از خطش استفاده می کنیم ، چرا ما باید چنین کاری کنیم اونم وقتی که تعداد زیادی خط بدون هزینه اینجا برای ما قرار دادن ، اصلاً مگه چنین چیزی ممکنه ؟! بعضی ها عجب فکرایی میکنن ها !

خُب اون زمان که مراکز تلفن دیجیتال نبودن و هیچ سابقه ای از مکالمات غیر از کنتور ثبت نمی شد ، پس چطور میبایست می فهمیدم که از تلفن این فرد با کجاها تماس گرفته شده ؟ . موضوع رو با رئیس در میون گذاشتم . رئیس گفت یه کامپیوتری جدیداً تو مرکز شهری آوردن که می توان اون رو روی یه خط بست و شماره و زمان تماسهای اون خط رو ثبت کرد . رفتم این کامپیوتر رو تحویل گرفتم و روی خط این معترض بستم . ولی فایده ایی نداشت چونکه یه مدت طولانی می دیدم که کامپیوتر هیچ شماره ای ثبت نمیکنه . با خود گفتم احتمالاً چون آن مَرده دیده هزینه تلفنش زیاد شده ، دستگاه تلفن داخل خانه اش را جمع کرده است .

یه بار شیفت شب مشغول سرویس رله ها بودم و کنتاکت رله ها رو با الکل تمیز می کردم که رسیدم به رله همین مشترک معترض ، که جذب بود و میبایست صبر کنم تا صحبتشان تمام بشه و رله آزاد بشه تا بتوانم اونو تمیز کنم ، رله یه چیزی مثل همین در باز کن برقی پشت در خانه هاست که وقتی جریان برق از داخلش رد میشه ، آهن ربا میشه و صفحه فلزی جلویش را جذب می کنه . من از جذب بودن این رله پی بردم که به این مشترک معترض زنگ خورده و الان رویش مکالمه است و عجیب اینکه دیدم چندین ساعت این مکالمه طول کشید و کامپیوتر را که روی همین خط بسته بودم نگاه کردم دیدم هیچ شماره ای ثبت نکرده . علتش این بود که کامپیوتر فقط می توانست تماس های خروجی مشترک رو ثبت کنه ولی این حالت تماس ورودی بود یعنی بهش زنگ خورده بود .

از اون پس هر موقع شیفت شب بودم به آن رله دقت می کردم و می دیدم از حوالی ۱۲ شب تا چندین ساعت روی آن خط مکالمه از نوع ورودی بود . پس دیگه تا حدود زیادی مساله قبض زیاد این مشترک برام روشن شده بود ، حدس زدم فردی از این خانواده مخفیانه نیمه های شب از این تلفن استفاده میکرده ولی حالا که قبض خیلی زیاد شده و احتمالاً آن مَرده توی خونه شون هم تذکر داده ، دیگه زنگ نمی زنه و فقط اون مخاطبش بهش زنگ میزنه .

یه بار که باز شیفت شب بودم رفتم به رله نگاه کردم دیدم همون موقع جذب شد و بعد از حدود یه دقیقه قطع شد ، با خود گفتم احتمالاً طبق معمول دوباره با هم تماس میگیرن ، کلید کنار رله که خط رو یک طرفه میکنه رو وصل کردم تا تلفن معترض بگونه ای یک طرفه شود که بهش زنگ نخوره ( بوق مشغولی)  ولی خودش بتونه زنگ بزنه . حدس زدم وقتی مخاطبش نتونه زنگ بزنه خُب خودش بهش زنگ میزنه و اون وقت شماره مخاطبش ثبت میشه و ... ولی بر خلاف انتظارم هیچ ارتباطی برقرآر نشد . ساعت ۴ صبح سرویس دستگاه تمام شد ، رفتم به مانیتور نگاه کردم دیدم هنوز هیچ تماسی برقرار نشده است .با خود گفتم این روش فایده ای ندارد و بنابراین تلفن را به حالت عادی یعنی دو طرفه برگرداندم و با تعجب دیدم به محض دو طرفه شدن ، بهش زنگ خورد و مکالمه برقرار شد . هیچی دیگه ، تا الان من هیچ جواب قانع کننده ای برای آن فرد معترض بدست نیاورده بودم و دیگه میبایست انتظار بکشم که آن مَرده بیاید و بقول خودش مخابرات رو روی سرم خراب کنه که یه روز دیدم یه پسر جوان وارد دفتر شد و پرسید :

ببخشید امکان داره یه خط تلفن نیمه های شب یک طرفه شود و بعدِ چند ساعت خود بخود درست شود ؟

فوری فهمیدم منظورش باید همان تلفن فرد معترض باشه . پرسیدم مگه اینطور مشکلی برا تلفن شما پیش آمده!؟

گفت : تلفن من که نه ، ولی چندین شب پیش از شهر با یه شماره ای که معمولاً باهاش تماس می گرفتم ، هر چه تماس گرفتم بوق مشغولی داشت ، در حالیکه اون خط آشغال نبود !

وقتی شماره تلفن را پرسیدم فهمیدم همان شماره مَرد معترض است پس این پسره هم باید همون فردی باشه که نیمه شب ها به آن تلفن زنگ میزنه . درسته که من تلفن را ساعاتی یک طرفه کرده بودم ولی قبلش با صاحب اصلی تلفن یعنی همان فرد معترض هماهنگی و اجازه احتمالی چنین کاری را برای پی بردن به مشکل تلفنش ، گرفته بودم ولی دلیل نمی شد به این پسره که صاحب اون تلفن هم نبود حقیقت رو بگم ، پس اینطوری بهش گفتم : در هر زمان امکان خرابی یک قطعه دستگاه و اینچنین عیبی که می گویی وجود داره و وقتی ما متوجه خرابی آنها می شویم ، آن قطعه را تعویض می کنیم و عیب بر طرف میشه .

دیدم اَشک در چشمان پسره جاری شد و گفت لعنت به این دستگاه های مخابراتی و خواست که برود ،

من نگران شدم و گفتم صبر کن ، مگه چی شده ؟!!

به اصرار من داستانش را اینطور برام تعریف کرد :

من عاشق یه دختری بودم که خیلی دوستش داشتم . ما هر شب از نیمه شب به بعد ساعتها با هم صحبت میکردیم ، حتی بعد از چندین ساعت صحبت که دیگه خیلی خسته می شدیم باز دوست نداشتیم تلفن رو قطع کنیم ، موقع خداحافظی من بهش میگفتم تو قطع کن و او هم میگفت نه تو قطع کن تا خلاصه به اصرار من ، او قطع می کرد ، یعنی می خوام بگم عشق مان تا این حد بود !!یه شب که بهش زنگ زدم ، بهم گفت قبض تلفن ما خیلی زیاد شده ، بابام گوشی رو برده تعمیرگاه و نمره گیرش رو برداشته ، من دیگه اصلاً نمی تونم بهت زنگ بزنم ، پس همش تو زنگ بزن . گفتم باشه . خیلی دختر حساسی بود و وقتی از دوس داشتنش و علاقه ام بهش تعریف میکردم ، خیلی خوشحال می شد بهمین جهت یه روز من یه شعر زیبایی براش نوشته بودم و می دانستم وقتی این شعر را براش بخونم خیلی شاد خواهد شد . ان شب مطابق معمول زنگ زدم بهش و خیلی خوشحال بودم که میخوام شعرم را در وصفش براش بخونم . بهش گفتم شعر زیبایی برایت نوشتم میخوام اونو برایت بخونم بعدش نگاه کردم دیدم از حول شعر را نیاوردم گفتم عزیزم ، یه دقیقه ، فقط یه دقیقه قطع می کنم و میرم شعر را بیاورم و قطع کردم . یه دقیقه هم بیشتر نشد وقتی برگشتم و شماره شو گرفتم دیدم مشغوله ، دوباره گرفتم و دوباره و دوباره ...همش مشغول بود . ضربان قلبم تند شده بود ، یعنی چی شده ؟ آیا گوشی رو بد گذاشته؟  پس انتظار من رو نمی کشیده وگرنه گوشی رو نگاه می کرد و درستش می کرد .شاید گوشی اش خراب شده ! لعنتی الان میبایست خراب بشی ؟! همش شماره می گرفتم و بوق مشغولی می شنیدم و اعصابم داغون شده بود و خیلی نگران شده بودم و گاهی گریه می کردم . تنها کاری که تو این شرایط می تونستم بکنم شماره گیری بود . تا ساعت ۴ صبح همش شمارشو میگرفتم و همش بوق مشغولی می شنیدم یه دفعه دیدم ۴ صبح زنگ خورد و فوری جواب داد . آنقدر فوری جواب داد که بنظر می رسید او هم تمام این چهار ساعت نگران و منتظر تماس من بوده . پرسید چی شده ؟ تو گفتی فقط یه دقیقه قطع می کنی که بروی شعر را بیاری ولی ۴ ساعت طول کشید . گفتم : اما من تو این چهار ساعت همش شمارتو می گرفتم ولی همش مشغول بود ! گفت : دروغ نگو ، من فک کردم اتفاق دیگه ای افتاده ، من از دیشب تا الان منتظر تماست بودم و نگران شده بودم و گاهی هم که فکر می کردم شاید تلفن قطع شده گوشی رو بر می داشتم و می دیدم بوق آزاد داره ! تلفن من نه خراب بود و نه اِشغال . بعدش گریه شد و گفت : تو گفتی می خواستی شعری را که برایم نوشته بودی ، برای من بخونی ! حالا بهانه در میاری که تلفنم مشغول بوده ! نه عزیزم ! اگه دیگه منو دوست نداری ، اگه با یه دختر دیگه دوست شدی ! لازم نبود اینجوری با احساساتم بازی کنی ! . بعدش با گریه گفت پس دیگه اینجا زنگ نزن و قطع کرد . دو باره زنگ زدم جواب نداد ، ...    چرا چنین اتفاقی افتاد ؟!  اونم درست زمانی که می خواستم زیباترین احساساتی که نسبت به او داشتم ، بهش هدیه کنم !!

.

.

خیلی دوست داشتم دو باره وقتی شیفت شبم برم رله رو نگاه کنم و ببینم ساعتها جذب است ، یعنی رابطه شون دو باره برقرار شده ، ولی این اتفاق هرگز نیفتاد .

داستان

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۳۱

عکس

#سٰــْٰــآْرْٰآ🍭🐥:
یه روز که خسته از کار داشتم بر میگشتم
به سرم زد برم توو پارک محلمون یکم بشینم و یه نوشیدنی بخورم.
همینطور که مشغول خوردن نوشیدنی و لذت بردن از هوای خوب بودم
توجهم به یه دختر بچه جلب شد.
یه دختر با چشم های درشت.
میدونید که چشم درشت به هرکسی نمیاد ولی به این بچه اومده بود.
یه دختر فوق العاده که درگیر بازی بود.
رفتم جلوش روو زانو هام نشستم و سلام کردم اونم با یه لحن خیلی مؤدبانه جوابم رو داد.
بهش گفتم خوش میگذره ؟
گفت مهم اینه که میگذره.
این تیکه کلام من بود.
من وقتی ۱۷ سال داشتم همیشه اینو میگفتم.
بهش گفتم خیلی دوست داشتم مثل تو بچه شم و بازی کنم.
گفت هنوزم دیر نیست که خاله میتونی بیای باهم بازی کنی.
گفتم پس پایه ای؟؟
گفت هر چی دوستام بگن روو چشممه.
شمام دوستمی .
این بچه یه چیز فوق العاده بود.
نمیشه گفت بچه.
این یه بچه ی فرشته س .
درگیر بازی بودیم باهم که یهو یه صدایی اومد آشنا.
سارا. بیا بریم سارااا.
بهش گفتم اسمت سارا؟؟
گفت آره.
گفتم اسم منم ساراس.
گفت بابام عاشق اسممه.
روو زمین نشسته بودیم
که پدرش اومد دنبالش بالا سرمون
سرم رو آوردم بالا
کسی نبود جز همون کسی که وقتی هفتده سال داشتم صداش میکردم عشقم!....

#سارا

درد ودل

نوشته شده در شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۴۸

عکس

"عشــق" لیاقـت میخواهد؛

و "عاشــق" شدن، جــرات...

همیــشه در پـیِ کســــی بـاش کـه

بـا تمـــامِ:

کاستــی ها و کمــی ها و عیــب هایـت،

حاضــر باشـد به "تـــو" عشــــق بــورزد..

و تــو را بـه همـــه ی دنیــــا نشــان بـدهــد

و بگویـــد کــه:


"ایــن" تمـــــامِ دنیـــــایِ مـــن اســت !!!

درد ودل

نوشته شده در جمعه ۸ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۲۰

عکس

سلام به همگی من تازه عضو این سایت خوبتون شدم واقعا سایت عالیه
میخام اولین پستمو با درد ودل شروع کنم
نمیدونم چطوری شروع کنم ولی دلم براش خیلی تنگ شده هنوزم عاشقشم امیدوارم یه روزی خودش بیاد این سایت و حرفای منو ببینه
خیلی بد تنهام گذاشت رفت بی هیچ دلیلی ترکم کرد حرفش فقط این بود که نمیخامت
من خیلی ازش دورم من ارومیه اون مشهده ولی اگه کسی واقعا عاشقت باشه به فاصله ربطی نداره
خوشبختیش ارزومه و تا اخر عمرم عاشقش خواهم موند
ببخشید یکم زیادی صمیمی حرف زدم چون اینجا بهترین جا هستش که میتونم خودمو خالی کنم

باور شدن

نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۰۹

عکس

کودکی از مسئول سیرکی پرسید:

چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این

کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند 

با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند 

و خیلی خطرناک است!

صاحب فیل گفت؛

این فیل چنین کاری نمیتواند بکند. 

چون این فیل با این طناب ضعیف 

بسته نشده است.

آن با یک تصور خیلی قوی در ذهنش 

بسته شده است!

کودک پرسید چطور چنین چیزی امکان دارد؟

صاحب فیل گفت؛وقتی که این فیل بچه بود

مدتی آن را با یک طناب بسیار محکم بستم 

تلاش زیاد فیل برای رهایی اش 

هیچ اثری نداشت، و از آن موقع 

دیگر تلاشی برای آزادی نکرده است.

 

*فیل به این باور رسیده است که نمیتواند 

این کار را انجام دهد...!

در آخرین لحظات هم راهی وجود دارد ...

نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۲۹

عکس

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد

که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود پس می داد

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند

وقتی پیر مرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد

پیشنهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد

و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد

و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت :

اصلا یه کاری می کنیم ، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم

دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد

اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود

و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود

اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود

این گفتگو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود

در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت

دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد که او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت ولی چیزی نگفت !

سپس پیر مرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد

دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت

و به سرعت و با ناشی بازی ، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده

پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم !

اما مهم نیست اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است در بیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است

وچون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود ، پس باید طبق قرار ، آن سنگریزه سفید باشد

آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعترض کند و شرطی را که گذاشته بود پذیرفت

و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است

🌸در آخرین لحظات هم راهی وجود دارد که ما باید آنرا ببینیم 🌸

در گمراهی نگه داشتن

نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۲۸

عکس

سفیر انگلیس در دهلی از مسیری در حال گذر بود که یک جوان هندی،لگدی به گاوی میزند! "گاوی که در هندوستان مقدس است"!

فرماندار انگلیسی پیاده شده و به سوی گاو میدود و گاو را میبوسد و تعظیم می کند!

بقیه مردم حاضر که می بینند یک غریبه اینقدر گاو را محترم می شمارد، در جلوی گاو سجده میکنند و آن جوان را به شدت مجازات می کنند.

همراه فرماندار با تعجب می پرسد؛ چرا این کار را کردید؟!

فرماندار می گوید؛ لگد این جوان آگاه می رفت که فرهنگ هندوستان را هزار سال جلو بیندازد، ولی من نگذاشتم!

این کجی از راستی ماستآ

نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۴۵

عکس

‍ ‍ زمان ساخت کاخ کسری به انوشیروان اطلاع دادند که برای پیشبرد کار برخی از خانه ها را باید ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ایی گلی و کوچکی زندگی می کند و ما با توجه به اینکه حاضر شدیم منزلش را چند برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود.چه باید کرد؟ انوشیروان گفت از من نپرسید که چه باید کرد.خودتان بروید و بنا به رسم عدالت با او رفتار کنید.کسانی که از ویرانه های کاخ دیدن کردن حتما دیوار اصلی کاخ را دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است.این نقطه از دیوار همان جاییست که خانه پیرزن بود و بنای کاخ را کج ساختند تا خانه اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایه دیوار به دیوار پادشاه ماند.از آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسری باقی مانده است تا نشانه جوانمردی ایرانیان و عدل انوشیروان دادگر باشد .این جمله معروف از انوشیروان عادل هست که یکی از بزرگان با دیدن این کجی در کاخ به انوشیروان گفت:

 

این کجی از بهر چیست؟

انوشیروان گفت : این کجی از راستی ماست.

ماست و خیار ناصر الدین شاهی !

نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۳۵

عکس

ماست و خیار ناصرالدین شاهی !

 

می گویند در زمان ناصرالدین شاه، روزی امیرکبیر که از حیف و میل سفره های خوراکِ درباری به تنگ آمده بود به شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت می خورند را میل فرمایند.

شاه پرسید که مگر رعیت ما چه میل می کنند !؟

امیر گفت : ماست و خیار...

شاه سر آشپزباشی‌ را صدا زد و فرمان داد برای ناهار فردا ماست و خیار درست کند...

 

سر آشپزباشی‌ به تدارکات چی دستور تهیه مواد زیر را داد:

1) ماست پر چرب اعلا 6 من ...

2) خیار نازک و قلمی ورامین 2 من ...

3) گردوی مغز سفید بانه 1 کیلو ...

4) پیاز اعلای همدان 1 من ...

5) کشمش اعلا و مویزِ شاهانی بدون هسته 1 کیلو ...

6) نان مرغوب مغز دار خاش خاش دارِ دو آتیشه 3 من ...

7) نعنای باغی اعلا و سبزی‌های بهاری 1 کیلو! ...

8) و ...

 

خلاصه مطلب این که ناصر الدین شاه قبله عالم صاحب قران بعد از اینکه یک شکم سیر ماست و خیار تناوول کردند، فرمان به یک کاسهِ اضافه داد و در حالی‌ که ترید می فرمودند برگشت و به امیرکبیر گفت: « پدر سوخته ها ، رعایای ما چه غذاها می خورند و ما بی‌ خبر بودیم ! هر کس نارضایتی کرد و کفرانِ نعمت، به چوب و فلک ببندینش...!

بزرگ منشی

نوشته شده در شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵ ساعت ۸:۲۹

عکس

 

پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست .

خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت . پسر پرسید :

بستنی شکلاتی چند است ؟ خدمتکار گفت 50 سنت . پسرک پول خردهایش را شمرد بعد پرسید بستنی معمولی چند است ؟

خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و عده ای نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودن با بی حوصلگی گفت : 35 سنت .

پسر گفت برای من بستنی معمولی بیاورید .

خدمتکار بی حوصله یک بستنی از ته مانده های بستنی های دیگران آورد و صورت حساب را به پسرک داد و رفت ،

پسر بستنی را تمام کرد صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت ..

هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت ، پسر بچه در روی میز در کنار بشقاب خالی 15 سنت انعام گذاشته بود در صورتی که میتوانست بستنی شکلاتی بخرد .

بعضی بزرگ زاده میشوند ،

برخی بزرگی را بدست می آورند ،

و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند .

بد آموزی

نوشته شده در پنجشنبه ۹ دی ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۴۸

عکس

گوته نويسنده و نقاش بزرگ آلماني'

در کشور دانمارک با قطار سفر ميکردم..

بچه اي بسيار شلوغ ميکرد..

خواستم او را آرام کنم به او گفتم اگر آرام باشد براي او شکلات خواهم خريد..

آن بچه قبول کرد و آرام شد..

قطار به مقصد رسيد و من هم خيلي عادي از قطار پياده شده و راهم را کشيدم و رفتم...

ناگهان پليس مرا خواند و اعلام نمود شکايتي از شما شده مبني بر اينکه به اين بچه دروغ گفته اي....

به او گفته اي شکلات ميخرم ولي نخريدي!

با کمال تعجب بازداشت شدم!!

در آنجا چند مجرم ديگر بودند مثل دزد و قاچاقچي!

آنها با نظر عجيبي به من مينگريستند که تو دروغ گفته اي آن هم به يک بچه!

به هر حال جريمه شده و شکلات را خريدم و عبارتي بر روي گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برايم بسيار گران تمام شد!

آنها گداي يک بسته شکلات نبودند...

آنها نگران بدآموزي بچه شان بودند و اينکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفي به او زدند او باور نکند!

لیلی و مجنون

نوشته شده در پنجشنبه ۹ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۲۳

عکس

🌸هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .
استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی. مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی.

غمگین

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۵۸

عکس

دوست داشتنت 

از گيسوانم روان است
عاشقانه هايم از
گلهاي دامنم
براي تو
دختر آبشار ميشوم

غمگین

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۵۱

عکس

باورت بشود یا نه 

روزی می رسد که دلت
برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد
برای نگاه کردنم، خندیدنم
و حتی اذیت کردنم!
برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی
روزی خواهد رسید
که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود
می دانم روزی که نباشم
هیچکس تکرار من نخواهد شد.