اس ام اس مفهومی

اس ام اس مفهومی

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

یک هایی که بیش از یک اند

نوشته شده در 25 / 12 / 1395 ساعت 12:54

عکس

یک همیشه یک است،

شاید در تمام
عمرش نتوانسته
بیش از یک باشد،
اما بعضی
اوقات می‌تواند خیلی
باشد...
یک دنیا،یک سرنوشت
یک خاطره
یک عشق پاک و یا
یک دوست خوب...

 

نوشته شده در 4 / 12 / 1395 ساعت 10:20

عکس

بهش میگفتن "عباس بندری"
اصلیت اش مال جنوب بود. بندریاش حرف نداشت. فلافلاشم معرکه بود.
مغازش یه چار راه بالاتر از محل کارم بود.
من و مژگان هر وقت میخواستیم چیزی بخوریم می رفتیم مغازه ی عباس بندری.
بار سوم یا چهارمی بود که اونورا پیدامون میشد.
مژگان نشست رو صندلی و منم رفتم واسه سفارش: 《 سلام عباس آقا، یه بندری لطف میکنی، خیارشورش کم باشه.》
برگشتم تو صورت مژگان نگاه کردم:《 تو چی میخوری؟》 خندید: 《 هر چی تو میخوری همونو》
خندیدم: 《 عباس آقا دو تاش کن لطفا》
بعد در یخچالو با انگشت نشون دادمو و گفتم:《 واسه من یه نوشابه سیاه 》
برگشتم سمت مژگان 《تو چی؟》 باز خندید《 منم همینطور》
اینبار نوبت عباس آقا بود 《سالاد چی؟ میخورید؟》 گفتم 《 من که نمیخورم عباس آقا 》برگشتم سمت مژگان ، دوباره خندید《 منم نمیخورم》
ایندفعه عباس آقاهم خندید. بهم یه اشاره ی کوچیک کرد. نزدیکش شدم . سرشو آورد دم گوشمو آروم، جوری که مژگان نفهمه؛ گفت《دوستش داری؟》
گفتم 《خیلی زیاد، چطور مگه؟》
گفت《 الان بهش بگو! مشتری که نیست، منم اون پشت خودمو میزنم به نشنیدن، این مژگان خانوم شما امروز خیلی رو کوکه، هرچی بهش بگی، اونم میگه منم همینطور》
حرفش تموم نشده بود که جفتمون زدیم زیر خنده.
سر میز موقع گاز زدن ساندویچ، آخر دلش تاب نیاورد؛ بهم گفت《 منکه نفهمیدم پشت سرم چی گفتید! ولی چشم بسته قبول. منم همینطور 》
یه تیکه سوسیس پرید تو گلوم. شروع کردم به سرفه. عباس آقا تا صدای سرفه مو شنید از اون پشت داد زد《مبارکه مبارکه. 》
بعد سه تایی خندیدم ...
تمام شهر "هم همینطور".

جام دل .......

نوشته شده در 21 / 11 / 1395 ساعت 5:46

بعضى ها وارد زندگى ما مى شوند و خيــــــلى سريع

مى روند . بعضى براى مدتى مــــــى مانند ، روى قلب

ما رد پايى باقى مى گذارند و ما ديگر همان كـه بوديم

نيستم ..... !!

قيمت لحظه ها را نمى توان سنجيد . در آن هنگام كـه

دوستى شكل مى گيرد ، به مانند زمانى كه جــامى را

قطره قطره پرمى كنيد و دست آخربا قطره اى سرريز

مى شود ، در زنجيره مهربانى ها نيز يكى هست كـــه

سرانجام جام دل آدمى را از محبت و دوستى لبــــريز

مى كند ....

اميدوارم جام دل همه تون از محبت و دوستى لبريـــز

و سرشار باشه

متن بالا از جبران خليل جبران

قدرت .......

نوشته شده در 21 / 11 / 1395 ساعت 3:18

** قدرت ** فساد نمى آورد ......

بلكه ** حقيقت ** انسان را آشكار مى كند .....!!

مرگ ......

نوشته شده در 18 / 11 / 1395 ساعت 13:11

مـــرگ به زودى مـرا به سر منزل جــاويد خواهد رساند .

صداى پاى اسب هاى سپيدش را كـه از آسمان فرو مى آيند مى شنوم .

و من كسى را مى مانم كه با بى صبرىِ فراوان در كـــنارِ جـــاده منتظرِ كاروان است ، بـــــراى رسيدن به آن اقامتگاه ابدى ، به نزد خدا .

ماست و خیار ناصر الدین شاهی !

نوشته شده در 15 / 10 / 1395 ساعت 15:35

عکس

ماست و خیار ناصرالدین شاهی !

 

می گویند در زمان ناصرالدین شاه، روزی امیرکبیر که از حیف و میل سفره های خوراکِ درباری به تنگ آمده بود به شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت می خورند را میل فرمایند.

شاه پرسید که مگر رعیت ما چه میل می کنند !؟

امیر گفت : ماست و خیار...

شاه سر آشپزباشی‌ را صدا زد و فرمان داد برای ناهار فردا ماست و خیار درست کند...

 

سر آشپزباشی‌ به تدارکات چی دستور تهیه مواد زیر را داد:

1) ماست پر چرب اعلا 6 من ...

2) خیار نازک و قلمی ورامین 2 من ...

3) گردوی مغز سفید بانه 1 کیلو ...

4) پیاز اعلای همدان 1 من ...

5) کشمش اعلا و مویزِ شاهانی بدون هسته 1 کیلو ...

6) نان مرغوب مغز دار خاش خاش دارِ دو آتیشه 3 من ...

7) نعنای باغی اعلا و سبزی‌های بهاری 1 کیلو! ...

8) و ...

 

خلاصه مطلب این که ناصر الدین شاه قبله عالم صاحب قران بعد از اینکه یک شکم سیر ماست و خیار تناوول کردند، فرمان به یک کاسهِ اضافه داد و در حالی‌ که ترید می فرمودند برگشت و به امیرکبیر گفت: « پدر سوخته ها ، رعایای ما چه غذاها می خورند و ما بی‌ خبر بودیم ! هر کس نارضایتی کرد و کفرانِ نعمت، به چوب و فلک ببندینش...!

عاصی

نوشته شده در 1 / 10 / 1395 ساعت 18:18

عکس

در آستانه ی فصلی سرد ، در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانیِ این دست های سیمانی زمان گذشت ، زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت ... امروز روز اول دی ماه است ، من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم ، نجات دهنده در گور خفته است و خاک ، خاک پذیرنده اشارتی ست به آرامش (عاصی را اینگونه آغاز کردم) تاریخ را چشمان من میسازد من برده ی آزادی ام گمان کردم که دارم شعار می دهم ، میدانی که واژه ی آزادی هم مثل دموکراسی و صلح و عدالت آنقدر دستمالی و کثیف شده است که باید مراقب باشی تا آلوده نشوی ... بر عکسش کردم تا حداقل برای فهمیدن همین بند شاید کسی به خودش رنج و زحمت بدهد همانطور که من با هر شعر تازه ای که می نویسم چند روز از عمرم کم می شود باور کن که این آب شدن ها را می فهمم این که هنر رنج خالص است از فردوسی بپرس می داند ... بعد با انجیل یوحنا ادامه دادم ، البته با بخش ابتدایی طاغی آلبر کامو ... در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود ، همان در ابتدا نزد خدا بود طاغی کیست ؟ انسانی که نه می گوید اما نه گفتن او از سر انکار نفس نیست او چون به نفس خود می اندیشد آری می گوید برده ای که تمام عمر فرمان گذارده ، به ناگاه در می یابد که نمی توان از فرمان تازه ای اطاعت کند ... به چشمهای تو بیخود نشست و سخت گریست و پرید توی میدان مین و شکست تابلوی ایست گذشت درگذشت و در آمیخت با طناب خزید توی خودش با گونه های خیس از آب نگاه کرد و هیچ را در آغوش خود فشرد و پوزخند زد به زندگی عاشقانه مرد این روایت من از تمام عاصیان و طاغیان زمین است ، این روایت من است که هنوز زنده ام تا زمانم فرا رسد تا خون روی گلوی بریده مثل گلهای قالی لخته شود یا آنقدر گم شوم تا مادران وحشت زده در عذای جنازه ام در خلوت خانه های سیاه مویه کنند و خوب ها و خیران و پاکان ، آن داراها ، فرادستان ، حاکمان و حقوق بگیران و مستخدمانشان با پوزخندی مرگم را تقدیر هر عاصی و طاغی بدانند و شاد باشند که دیگر تمام شد و بوسه هایی که بوی زخم می دادند به زخم های چرک کرده که دریادند به یاد تو از در و دیوار طعنه خوردن به بوف کور کز کرد ه در تن من به موریانگی و جان کندن در این چوب به بی صدا گریه کردن این مرد مصلوب اما تو را چکار کنم ؟ تو را که معصومیتت بر قلبم چنگ می اندازد وقتی اشک هایت نگران حال من است و میترکی چرا یکباره لامصب دارم آتش میگیرم بانو ... وقتی از کودکان آینده حرف می زنی و از اینکه جایی باشیم آنقدر دور که صدای بمب خدایگان و بغض بردگان و بلوای بندگان و این همه نداشتن روی سرمان خراب نشود و کجا برویم آخر کجا ... ؟؟؟

هر انسانی...

نوشته شده در 8 / 6 / 1395 ساعت 10:09

عکس

هر انسانی یک بار برای رسیدن

به یک نفر دیر می کند

و پس از آن برای رسیدن به

کسانِ دیگر، عجله ای نمی‌کند !

 

حساب زمان ندارم بیا!!

نوشته شده در 7 / 6 / 1395 ساعت 17:57

عکس

پیش اقا امام زمان بودم.......
اقا داشت کارامو و گناهامو میدید گریه میکرد....
گفتم:اقا...... اقا گفت:جان اقا؟؟؟؟ به من نگو اقا بگو بابا.....
سرمو انداختم پایین .... گفتم:بابا....شرمندم از گناه....
اقا گفت: نبینم سرت پایین باشه ها عیب نداره بچه هر کاری کنه پای باباش مینویسن.... 😔😔😔😔

 میفهمی یعنی چی..... ❤

یامهدی ادرکنی❤
الهم عجل لولیک الفرج..

خدا دوستت دارم

نوشته شده در 30 / 5 / 1395 ساعت 18:26

عکس

📚 ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﯾﻮﻧﺲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺁﺏ،

 

ﻧﻮﺡ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﺏ

ﻭ ﯾﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻌﺮ ﭼﺎﻩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﺏ ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩ

 

ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ...

ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺿﺮﺑﻪ ﻋﺼﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﻧﯿﻞ

ﻧﻮﺍﺧﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺧﺸﮑﯽ ﻇﺎﻫﺮ ﮐﻨﺪ

ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻋﺼﺎ ﺩﺭ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ

ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﭼﺸﻤﻪ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﻮﺩ .

 

ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ...

ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻓﺮﻋﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺏ ﻭ ﻗﺎﺭﻭﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ

ﺧﺎﮎ ﻏﺮﻕ ﮐﻨﺪ

ﺍﻣﺎ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﺳﺎﻟﻢ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ؛

 

اﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ...به خدا که بهتری دست گیره

ارواح عَمم پستم عآموزشیه :)

نوشته شده در 29 / 5 / 1395 ساعت 20:29

عکس

این پســـت واسه اونائیه که میخوان درصد خوبی توی شیمی بیارن(فور اِگزَمپل علی انگری)...روش خودمه:
(دعای مطالعه رو یادتون نره...تمرکز زیادی داشته باشین موقع درس...و اینکه شیمی رو باید با عشق خورد...نه

ببخشید خوند ^_^)

1-بیست صفحه بیست صفحه میخونم

2-هر 4 صفحه ای که خوندی کتابو ببند خلاصه نویسی کن ...هر چی که یادت میاد رو بنویس..

من خودم از حافظه تصویری استفاده میکنم...ینی دقیقن وقتی کتابو میبندم میدونم اینی که دارم مینویسم مثلن در مورد

واکنش ترکیب فلان صفحه بود و توی اون صفحه فلان عکس بود و کلن اون صفحه رو مجسم میکنم توی ذهنم...

3-بعد از اینکه بیست صفحه خونده شد یک دور سریع مرور کن خلاصه رو

4-درسنامه کتاب کار رو بخونید..کامله کامل...و نکته های جدید که پیدا کردین توی کتابتون بنویسید تا دفعه بعدی لازم

نباشه درسنامه رو مرور کنید و فقط همراه با خوندن کتاب نکات رو هم بخونید

5-از تست های ساده شروع کنید بعد تست متوسط بعد سخت

6-پاسخ نامه تشریحی رو کامل بخونید شاید روش جدیدی یا نکته جدیدی توش پیدا کنید

7-تست هایی ک غلط جواب داده بودید رو مثلن با ماژیک قرمز کنید شمارشو و اونایی که درست جواب داد اما شک

داشتید مثلن زرد رنگ کنید شماره تست رو تا دفعه بعدی که کتاب تست رو مرور میکنی شناخت بهتری از سوالا

داشته باشی(یعنی نشان دار کردن تست ها)

8-دو روز بعد از خوندن مطلب نیم ساعت مرور سریع و حل تست های نشان دار

^_^ تبریـــــــــــک....حالا شما به یک غول شیمی تبدیل شدید!

 

خآرج از گود:)=برای اینکه سرعتتون توی محاسبات زیاد بشه شبی 5 مسئله از مبحث استوکیومتری حل کنید

اونایی که میخوان سال چهارم مبحث های شیمی براشون سبک تر بشه فصل 4 شیمی پیش رو بخونن تابستون

 

واینکه حل تست های المپیاد هم میتونه کمک کنه برای قوی تر شدن توی شیمی

و اینکه باید خییییییییلی روی جدول تناوبی مسلط باشید...عناصر 1 تا 38 رو حفظ باشید...برای حفظ کردن راحت تر

 

عکس پست رو نگاه کنید رمز جدول تناوبیه که خودم با اینا جدلو حفظ شدم...فقط گروه اول و دوم و 13 تا 18+گروه 3 تا

12 ردیف اول مهمه

 

شیمی فقط تمرین تمرین تمرین تمرین تمرین تمرین تمرین تمرین تمرین...بااااااااااز هم تمرین!

ماشین حساب رو موقع حل تست بذارید کنار چون اینجوری فقط خودتونو گول میزنین...اصل مطلب توی شیمی بیشتر

محاسباته وگرنه بقیشو که همه بلدن :)

تکنیک محاسبات سریع مهر وماه از سری کتاب های لقمه تقریبا میتونه کمک کنه توی این زمینه...

کتاب کار خودم:مبتکران بهمن بازرگانی

 

دستام سوراخ شد...:)

 

بـــــــــــآشَد که رستگار شویم ایشالله همه باهم ^_^

✖یـــه دختـــر باید شبیه پروانه باشه ✖

نوشته شده در 27 / 5 / 1395 ساعت 8:47

✖یـــه دختـــر باید شبیه پروانه باشه ✖
👆
👇
💯دیدنـــش راحت ولی گرفتنش
👇👇
💯✖سخت باشه✖
بســلامتی همه ی دختـرا

زیبا

نوشته شده در 24 / 5 / 1395 ساعت 17:00

عکس

پدرم کارگر بود

مرد با ایمانی

که هر بار نماز می خواند

خدا

از دست هایش خجالت می کشید!

****

نوشته شده در 20 / 5 / 1395 ساعت 19:27

عکس

هر وقت بین دوتا انتخاب مردد بودی؛
شیر یا خط بنداز!
مهم نیست شیر بیفته یا خط …
مهم اینه که اون لحظه ای که سکه داره رو هوا می چرخه،
یه دفعه بفهمی:
دلت بیشتر میخواد شیر بیفته، یا خط …

مشتــی ..

نوشته شده در 16 / 5 / 1395 ساعت 9:27

مشتــی .......
هیچ وقت رفیق تو اینطوری
آزمایش نکن
1- با جنس مخالف .....×
2- با پول .....×
شک نکن از دستش میدی.!

زندگیتون پر از شادی:)

نوشته شده در 12 / 5 / 1395 ساعت 21:03

عکس

یه یهویی هایی هست
که خبلی قشنگن
مثل یهویی خندیدن
مثل یهویی سر شار از ذوق شدن
یهویی کادو گرفتن
یهویی خبر خوب شنیدن
یهویی خوشبخت بودن
زندگیتون پر از
یهویی های قــــــــــشنــــــــــگ

می ترسم از بزرگ شدن!!

نوشته شده در 12 / 5 / 1395 ساعت 20:58

عکس

نامه ی تلفنی به خدا...!

 

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشته است..بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم

میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .

مگه ما باهم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:

آدم ،محبوب ترین مخلوق من..

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخند برلب داشت برای همیشه به خواب فرو رفت...

واقعیتای تلخ زندگی

نوشته شده در 3 / 5 / 1395 ساعت 9:45

عکس

یه شب توی خیابون

زیر نم نم بارون

قدم میزدم آروم

منو یه حال داغون

............. .............. ................ .............. ............

میدونی حال داغون یعنی چی؟؟

وقتی تو بخوایش ولی اون تورو نخواد

وقتی اون تورو بخواد تو اونو نخوای

وقتی جفت تون همو بخواین ولی خدا نخواد

زندگی من پر بود از حسرت

ولی بازم شاد بودم چون نمیخواستم

اطرافیانم ناراحت بشن

همیشه دوست داشتم شاد باشن و

نفهمن منم درد دارم

اما انگار روزگار از هر سلاحی

استفاده میکنه تا منو زمین بزنه

دستت درست روزگار دمت گرم زدی زمین گیرم کردی

دیگه نمیتونم بلند بشم خیلی سخت شکست خوردم

داغونم چون روز تولدم روز مرگ من بوده

داغونم چون اون چیزی که من میخواستم نشد

داغونم چون یه داغ بزرگ توی دلمه

داغونم چون دیگه آخرای زندگیمه

داغونم چون روزگار بازم برای حمله نابود کننده

به من میاد

میاد تا ضربه فنی ام کنه

دعا کنید بتونم دووم بیارم دعا کنید این زندگی نکبت جدیدی

که شروع شده را به پایان برسونم

مواظب خودتون و اون باشین ...خداحافظ

بهترین نوشته..

نوشته شده در 31 / 4 / 1395 ساعت 15:43

عکس

شما ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭙﯽﮐﻪ ﺗﻮ خیابون ﻣﻨﻮ ﭼﭗ ﭼﭗ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ!ﺑﺒﯿﻦ ﻋﺰﯾﺰﻡ ... ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮَﻣﻪ ﻋﻘﻠﻢ ﻧﻤﯿﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﺑﺎ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﺗﺮِ! ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﺯﯾﺮ ﭼﺎﺩﺭﻡ ﮐﻮﻟﺮ ﮔﺎﺯﯼ ﺭﻭﺷﻦ ِ... ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻢ ﮔﺮﻣﻪ! ﺍﺻﻦ ﺩﺍﻏﻪ ! ﻻﮎ ِﻗﺮﻣﺰ ﻧﻤﯿﺰﻧﻢ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﺭﻡ ﻻﮎ ﭼﯽ ﭼﯿﻪ ﻫﺎ! ﺑﯿﺎ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺑﺒﯿﻦ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯽ ﻻﮎ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ ! ﺧﻮﺑﻢ، ﺑﻠﺪﻡ ﺑﺰﻧﻢ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺘﻪ، ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﺎﻧﺘﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﭼﺎﺩﺭ ﺗَﻨَﻤﻪ ﺯﺷﺘﻪ، ﻧﭻ! ﮐﻠﯽ ﻫﻢ ﭘﻮﻝ ﻣﺎﻧﺘﻮﻣﻮ ﺩﺍﺩﻡ! ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺑﯿﻨﯿﺶﺣﺎﻻ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻫﯿﭽﯽ..ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺸﮑﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﮔﺮﻭﻥ ﺷﺪﻩ؟؟ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺘﺎﺏ ﮐﻨﯽ ﺳﺮ ﻧﮑﺮﺩﻧﺶ ﺑﻪ ﺻﺮﻓﻪ ﺗﺮﻩ ﺍﮔﻪ ﺷﻤﺎ ﺷﺎﻝ ﻣﯿﺨﺮﯼ ۵ ﺗﻮﻣﻦ٬ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﺎﻝ ﺑﺨﺮﻡn ﺗﻮﻣﻦ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﭼﺎﺩﺭ ﻭﺣﺮﺍﺭﺕ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮﻥ ﭼﺮﻭﮎ ﻧﺸﻪ! ﮐﻪ ﺑﺎﻓﺘﺶ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﻟﺒﻪ ﺍﺵ ﺩﺭﺳﺖ ﻭﺍﯾﺴﻪ ﺑﺒﯿﻦ ﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﻭ ﮐﯿﻒ ﻭ ﮐﻔﺶ ﻗﺮﻣﺰﻡُ ﺑﺎ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻭﺷﻠﻮﺍﺭ ﺳﻔﯿﺪ ﺳﺖ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﺎ ﻏﺭﻭﺭِ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡﻭ ... ﺍﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﻦ ﺭﻭﯼ ﺩﻟﻢ ﭘﺎ ﺑﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﯾﻪ " ﺧﺎﻧﻢ ﭼﺎﺩﺭﯼ" ﺑﺎﺷﻢ ... ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﭼﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎﺷﻢ چون بهم ثابت شده ک هرچی تنگتر بپوشم بالاتر نیستم...بلکه کالاترم....چون یادگرفتم که (( جنس ارزون مشتری های زیادی داره ) [?]️هر روز شالهایتان عقب ‌تر [?]️مانتوهایتان چسبان ‌تر [?]️ ساپورتتان تنگ‌ تر [?]️رژ لبتان پررنگ‌تر میشود [?]بنده‌ی کدام خداییید؟[?] [?]دل چند نفر را لرزانده‌اید؟[?] [?]کدام مرد را از همسر خود دلسرد کرده‌اید؟[?] [?]چند پسربچه را به سمت پنهانی دیدن عکس و فیلم مستهجن سوق داده‌اید؟[?] [?]چند جوان را به سمت خودارضایی و زنا سوق داده اید؟[?] [?]اشک چند پدر و مادر و همسر شهید را درآوردید؟[?] [?]چند دختر بچه را تشویق کرده‌اید که بعدها بی حجابی را انتخاب کند؟[?] [?]چند زن را به فکرانداخته‌اید که از قافله مد عقب نمانند؟[?] [?]آه حسرت چند کارگر دور از خانواده را بلند کرده‌اید؟[?] [?]پا روی خون کدام شهید گذاشتید؟[?] [?]باعث دعوای چند زن و شوهر، بخاطر مدل تیپ زدن و آرایش کردن شدید؟[?] [?]چند زوج را بهم بی اعتماد کرده‌اید؟[?] [?] نگاه‌های یواشکی چند مردی که همسرش دارد کنارش راه میرود، به تیپ و هیکلت افتاد؟[?] [?]️نگاه های هوس آلود چند رهگذر و... [?] [?] [?] [?]چطور؟ [?]بازهم میگویی، دلم پاک است! [?]چادری ها بروند خودشان را اصلاح کنند؟ 😑بازهم میگویی، مردها چشمشان را ببندندنگاه نکنند؟ [?]جامعه چاردیواری اختیاری تو نیست[?]️ [?] من اگر گوشه ای از این کشتی را سوراخ کنم، همه غرق میشوند. [?]میتوانم گاز سمی اسپری کنم و بعد بگویم،شما نفس نکشید؟ [?]️چرا انقدر در حق خودت و دیگران ظلم میکنی؟[?]️ ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ "ﻋﻠــﻲ(ﻉ)" ﻏﺮﻳﺐ ﺑﻮﺩ ، ﻟﻌﻨﺖ ﻣﻲ ﮐﻨﻴﻢ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ؛ ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ "ﺣﺴﻴـــﻦ(ﻉ)" ﻏﺮﻳﺐ ﺑﻮﺩ ، ﻟﻌﻨﺖ ﻣﻲ ﮐﻨﻴﻢ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ؛ ﻭﺍﻱ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﻣﻬـــﺪﻱ(ﻋﺞ) ﻏﺮﻳﺐ ﺑﻮﺩ، ﻟﻌﻨﺘﻤﺎﻥ ﻣیکنند… ...

اللہم عجل لولیڪ الفرج... اگریک نفررابه اووصل کردی برای سپاهش توسرداریاری